راز قلبم به قلم سارا بایمانی
پارت هفتم :
جملهاش مرا در جایم میخکوب کرد. بدون اینکه منتظر جوابی بماند، یا حتی نگاه دیگری به من بیندازد، از کنارم رد شد. رو به سمت در خروجی رفت و در حین راه رفتن تیر خلاص را زد: «با اتوبوس میرم.» و دستگیرهی در را پایین کشید.
خون در رگهایم به جوش آمد. ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...
