پارت بیست :

رها پوفی کشید. روی پنجه‌ی پاهایش ایستاد، تمامِ بدنش را به سمتِ بالا کشید تا دستش بیشتر به سقف برسد. رگه‌هایی از همان لجاجت و شیرینیِ همیشگی‌اش در صدایش دوید و با لحنی که نیمی اعتراض و نیمی شوخی بود گفت: «بابا قدِ من به این سقفِ درندشت نمی‌رسه که! خودت بکش سمتِ راست. دستم خشک شد!»
همین جمله‌ی کوتاه، همین اعتراضِ کوچک و روزمره، کافی بود تا ترکِ بزرگی بر دیوارِ یخیِ بینمان بیفتد. لبخند

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️