راز قلبم به قلم سارا بایمانی
پارت بیست :
رها پوفی کشید. روی پنجهی پاهایش ایستاد، تمامِ بدنش را به سمتِ بالا کشید تا دستش بیشتر به سقف برسد. رگههایی از همان لجاجت و شیرینیِ همیشگیاش در صدایش دوید و با لحنی که نیمی اعتراض و نیمی شوخی بود گفت: «بابا قدِ من به این سقفِ درندشت نمیرسه که! خودت بکش سمتِ راست. دستم خشک شد!»
همین جملهی کوتاه، همین اعتراضِ کوچک و روزمره، کافی بود تا ترکِ بزرگی بر دیوارِ یخیِ بینمان بیفتد. لبخند
لطفا صبر کنید...
