راز قلبم به قلم سارا بایمانی
پارت هشتم :
پایم را روی پدال ترمز فشردم و ماشین را متوقف کردم. تمام طول مسیر را در سکوتی کشنده و سنگین گذرانده بودیم. دیگر تحمل این سکوت را نداشتم. با خستگی و کلافگی رو به او کردم و گفتم: «تو که تو کل مسیر چیزی نگفتی، اما به خدا من کاری رو کردم که به نفع هردومون ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...
