لیست کلیه پارتهای رمان راز قلبم : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 71
-
رمان راز قلبم - پارت 21
خشکم زد. دستم که حلقه را نگه داشته بود، در هوا معلق ماند. با التماس و صدایی که به زحمت شنیده میشد گفتم: «خواهش میکنم طنین... چرا با من اینکار رو میکنی؟» طنین جعبهی حلقه را به طور کامل از خود دور کرد و با قاطعیت و دردی عمیق گفت: «نمیشه... دیگه نمیشه حامی خراب شد... همه چی تو این خونه با رفت...
بروزرسانی در : ۷۳ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 22
خورشید کاملاً غروب کرده بود و نورِ زردِ چراغِ حیاط، جایگزینِ روشناییِ روز شده بود. کار که تمام شد، ایستادم و کمرم را راست کردم. خستگیِ تمامِ این چند روزِ جهنمی، روزهایی که پر از دویدنهای بیحاصل و خبرهای شوم بود، یکباره روی شانهها و ستونِ فقراتم آوار شد. احساس میکردم استخوانهایم از درون پوک ...
بروزرسانی در : ۷۳ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 23
پیرمرد بدون اینکه حتی پلک بزند، سرش را بالا آورد. نگاه سنگین و پر از تحقیرش را از نوک کفشهایم تا سیاهی چشمانم کشاند. انگار داشت یک کالای بیارزش را برانداز میکرد. با صدایی خشدار اما پرطنین گفت: «تو منشی شرکت حامی هستی؟» جا خوردم. انتظار این سؤال مستقیم و بیمقدمه را نداشتم. قلبم شروع به کوبیدن...
بروزرسانی در : ۷۳ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 24
حاج حسین حتی سرش را برنگرداند. فقط دستش را بالا آورد و با یک کلمهی کوبنده او را سر جایش میخکوب کرد: «حسام!» حسام که انگار به او شوک وارد شده باشد، متوقف شد اما با استیصال و خشمی که به زور کنترلش میکرد گفت: «آقا... اومدید اینجا تو لونهی این عفریته میخواید بذارید هر چی از دهنش درمیاد به شما بگه...
بروزرسانی در : ۷۳ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 25
#حامی کیسههای پلاستیکی خرید، رد عمیق و دردناکی روی انگشتانم انداخته بودند، اما سنگینی آنها در برابر بار سنگینی که این روزها بر روح و روانم حس میکردم، هیچ بود. هوای دمکردهی عصر پاییزی، سینهام را میفشرد. تمام مسیر رسیدن به خانهی رها را با ذهنی آشفته و درگیر طی کرده بودم. حرفهای پدرم، مثل پ...
بروزرسانی در : ۷۳ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 26
با خشمی که تمام وجودم را به آتش کشیده بود، درِ را با ضربهای محکم باز کردم. کوبیده شدن در به دیوار، سکوت سنگین خانه را در هم شکست. رها و آن مرد غریبه، مثل جنزدهها از جا پریدند. رنگ از رخسار رها پریده بود و چشمانش از وحشت گشاد شده بود. اما من فرصتی برای نگاه کردن به چشمان لرزان او نداشتم. تمام ن...
بروزرسانی در : ۷۳ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 27
«من 15سالگی کچل کردم... این موها رو به یادگاری نگه داشتم. از خونه زدم بیرون تا عین آدم زندگی کنم. چند ماهی با لباس پسرونه ول گشتم. شیشهی ماشین شستم، کفش واکس زدم، تو سرما تو خیابون خوابیدم. بارون و برف عذابم داد، نگاههای مردم آتیشم زد... تا با خلیل آشنا شدم. بردم تو یه خونهی گرم. اگه کرایهام ...
بروزرسانی در : ۷۳ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 28
پشت میز کارم نشسته بودم. خیره به پروندههای باز روی میز، اما ذهنم درگیر کلاف سردرگم زندگیام بود؛ میان چشمان پر از درد رها و نگاه سرزنشگر اقاجون سکوت سنگین اتاق با صدای ناگهانی زنگ تلفن همراهم شکست. نگاهی به صفحه انداختم. شماره متعلق به همسایه ی طنین بود. با دلهرهای که ناگهان به جانم افتاده بود...
بروزرسانی در : ۷۳ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 29
حاج حسین کاملاً مبهوت شده بود. شانههای پهنش افتاده بود. زیر لب نالید: «کی...؟ وای...» اما در همان لحظهای که او در هم شکست، من نیرویی عجیب در رگهایم حس کردم. انگار تمام آن ضعف، تمام آن ترس و بیپناهی، جای خود را به خشمی سوزان و انرژیای تاریک داده بود. خون در رگهایم دوید. با حرکتی ناگهانی و پ...
بروزرسانی در : ۷۳ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 30
# حامی صدای زنگ تلفن، سکوت خفه و سنگین داخل ماشین را شکست. نگاهم به صفحه گوشی که روی پایه داشبورد چسبیده بود، افتاد. کلمه «حاج آقا» روی صفحه چشمک میزد. پدرم بود. همیشه همینطور بود؛ درست در لحظاتی که میخواستم کمی با افکار خودم خلوت کنم و در خیابانهای شلوغ تهران گم شوم، سایه سنگین حضورش، حتی ا...
بروزرسانی در : ۷۳ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 31
طنین به جای جواب دادن، با دستپاچگیِ عجیبی شروع به جمع کردن محتویات پلاستیکِ پاره شده کرد. دستانش میلرزید و سعی داشت وسایلی که روی زمین پخش شده بود را از دید من مخفی کند. بدون اینکه توی چشمانم نگاه کند، زمزمه کرد: «هیچی...» این پنهانکاریاش خونم را به جوش آورد. دردی که در سرم بود، جای خود را به...
بروزرسانی در : ۷۳ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 32
نفسم در سینه حبس شد. انگار سطل آب یخی را روی سرم خالی کرده باشند. دستم که روی لبه پنجره بود، بیحس شد. من در مورد رها با هیچکس حرفی نزده بودم. هیچکس نمیدانست من آن شب در آن خانه چه کردهام و چه حرفهایی بین من و رها رد و بدل شده است. با گیجی و لکنتی که کنترلش دست خودم نبود، گفتم: «چی؟» طنین اما ...
بروزرسانی در : ۷۳ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 33
لبخندی زد؛ اما این بار لبخندش بوی مرگ و تباهی میداد. «هزار بار... هزار بار تو ذهنم وقتی دارم این خبر رو بهت میدم تجسم کرده بودم. اینکه چقدر خوشحالیم... اینکه اون موقع چقدر خوشبختیم؛ من، تو، پدرم...» سرش را پایین انداخت و شانههایش شروع به لرزیدن کرد. «اما حالا... این بچه مبارک نیست... شومه......
بروزرسانی در : ۷۳ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 34
#طنین صدای کوبیده شدن در، مثل پتکی بود که بر دیوار شیشهای و ترکخوردهی افکارم فرود میآمد. ضربهها پشت سر هم، بیوقفه و سمج، سکوت سنگین و مردابیِ اتاقم را میشکافتند. از روی تخت تکان نخوردم. زانوهایم را بیشتر در آغوش فشردم و سرم را روی آنها گذاشتم. دلم میخواست در تاریکیِ این پیلهی تنهایی حل...
بروزرسانی در : ۷۳ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 35
حسام انگار اصلاً صدای آقاجون را نشنید. نگاه وحشی و هیجانزدهاش در حجره چرخید تا اینکه روی من ثابت ماند. با قدمهایی بلند و شتابزده خودش را به میز من رساند. فاصلهاش آنقدر کم بود که میتوانستم بوی عرق و ادکلن تلخش را که با هم قاطی شده بود، حس کنم. با صدایی بلند و تحکمآمیز، در حالی که دستش را...
بروزرسانی در : ۷۳ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 36
با بسته شدن در، تمام آن ظاهر خونسردی که به خودم گرفته بودم، مثل شیشهای ترکخورده فرو ریخت. دیگر حامی، مهندس محترم و موقر نبودم؛ حیوانی زخمی بودم که به دنبال عزیزترین داراییش میگشت. به سمت میزم هجوم بردم، کیفم را برداشتم و با دستانی که از شدت وحشت میلرززید، دیوانهوار دنبال کلیدهایم گشتم. پیدا...
بروزرسانی در : ۷۳ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 37
نگاهش گنگ بود. چشمِ سالمِ نیمهبازش، پر از اشکهایی بود که نمیریختند. شیشهای و توخالی به من خیره شده بود، انگار روحش از آن بدن پر کشیده و کیلومترها دورتر ایستاده بود. لبهای پارهاش به سختی از هم فاصله گرفتند. با صدایی که از ته چاه درمیآمد، صدایی خشدار و ضعیف گفت: «چیزی... نیست...» این دو کلم...
بروزرسانی در : ۷۳ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 38
نفس عمیقی کشیدم که به یک هقهق شبیه بود. سرم را بالا بردم و با تمام قدرتی که در حنجرهام باقی مانده بود، فریاد کشیدم. فریادی که از اعماق روحِ درهمشکستهام بیرون میآمد: «خدای من!... رها!... رهااااااا!...» صدای فریادم در فضای خالی دفتر پیچید، به دیوارها خورد و به سمت خودم برگشت، اما هیچکس پاسخی...
بروزرسانی در : ۷۳ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 39
#حامی پدال گاز را تا انتها فشردم. صدای غرش موتور ماشین در فضای بسته اتاقک پیچید، اما حتی این صدای کرکننده هم نمیتوانست ضربان وحشتناک قلبم را که به قفسه سینهام میکوبید، خفه کند. خیابانها، ماشینها و چراغهای نئون مغازهها مثل خطوطی بیمعنی و تار از جلوی چشمانم رد میشدند. دیدم تار بود؛ نه به ...
بروزرسانی در : ۷۳ روز پیش
-
رمان راز قلبم - پارت 40
با صدایی که از عمق جانم برمیخاست، با تمام وجود و با تمام دردی که در سینهام تلنبار شده بود، گفتم: «دوستت دارم رها... دوستت دارم.» این جملات، فقط کلمات نبودند؛ تکههایی از روح من بودند که به سمتش پرتاب میشدند. میخواستم با این کلمات، او را به زندگی زنجیر کنم. میخواستم بداند که اگر برود، حامی ه...
بروزرسانی در : ۷۳ روز پیش
