راز قلبم به قلم سارا بایمانی
پارت چهارده :
دنیا دور سرم چرخید. زانوهایم سست شدند.
آقا جون دستش را روی قفسهی سینهاش گذاشت؛ انگار قلبِ خودش هم تابِ تحملِ این فاجعه را نداشت. با قدمهایی سنگین به سمت سکوی سیمانی کنار باغچه رفت و روی آن آوار شد. با حرص و عجزی که تا به حال از او ندیده بودم، نالید: «دکتر میگه احتمالاً بعد از تجاوز، آوردنش جلوی بیمارستان ولش کردن... اونم رگشو زده. خدایا... این چه بلایی بود...»
دیگر چیزی نمیشنید
لطفا صبر کنید...
