راز قلبم به قلم سارا بایمانی
پارت یازده :
به دنبال رها، با قدمهایی که روی کفپوش چوبی ویلا صدای سنگینی داشت، از تاریکیِ نسبیِ راهرو گذشتم و وارد سالن پذیرایی شدم. نورِ زرد و بیجانِ لوستر، فضای سالن را روشن کرده بود. حسام روی مبل راحتی سهنفره، با حالتی حقبهجانب و شاید کمی مضطرب، لم داده بود. با ورود ما، نگاهش بین من و رها چرخید. انتظار داشت چهرهی من درهمشکسته یا شرمسار باشد، اما با دیدن چهرهی آرام و قدمهای مصمم رها
لطفا صبر کنید...
