پارت شانزده :

چند ثانیه طول کشید تا گیجیِ ذهنم برطرف شود. نمی‌توانستم بگذارم در این تاریکیِ شب و با این وضعیت برود. به دنبالش دویدم: «صبر کن دختر!»
در راهرو به او رسیدم و سدِ راهش شدم. «کجا می‌ری؟»
رها که حالا اشک در چشمانش حلقه زده بود، چمدانش را بالا آورد و محکم به بازویم کوبید: «همون آشغال‌دونی که ازش اومدم، عوضی!»
بازویم را که از ضربه‌ی چمدان درد گرفته بود، مالیدم. عصبی و کلافه، چمدان را

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️