راز قلبم به قلم سارا بایمانی
پارت شانزده :
چند ثانیه طول کشید تا گیجیِ ذهنم برطرف شود. نمیتوانستم بگذارم در این تاریکیِ شب و با این وضعیت برود. به دنبالش دویدم: «صبر کن دختر!»
در راهرو به او رسیدم و سدِ راهش شدم. «کجا میری؟»
رها که حالا اشک در چشمانش حلقه زده بود، چمدانش را بالا آورد و محکم به بازویم کوبید: «همون آشغالدونی که ازش اومدم، عوضی!»
بازویم را که از ضربهی چمدان درد گرفته بود، مالیدم. عصبی و کلافه، چمدان را
لطفا صبر کنید...
