پارت شانزده :

چند ثانیه طول کشید تا گیجیِ ذهنم برطرف شود. نمی‌توانستم بگذارم در این تاریکیِ شب و با این وضعیت برود. به دنبالش دویدم: «صبر کن دختر!»
در راهرو به او رسیدم و سدِ راهش شدم. «کجا می‌ری؟»
رها که حالا اشک در چشمانش حلقه زده بود، چمدانش را بالا آورد و محکم به بازویم کوبید: «همون آشغال‌دونی که ازش اومدم، عوضی!»
بازویم را که از ضربه‌ی چمدان درد گرفته بود، مالیدم. عصبی و کلافه، چمدان را

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!