راز قلبم به قلم سارا بایمانی
پارت هفده :
یادآوریِ برخوردِ تندِ دیشب و آن چمدانِ کهنهای که تمامِ داراییِ این دخترِ بیپناه بود، برای لحظهای قلبم را فشرد، اما لحنِ شوخطبعانهاش اجازه نداد در احساسِ گناه غرق شوم. بیاختیار گوشهی لبم به یک پوزخندِ کمرنگ کشیده شد. اولین لبخند، هرچند تلخ و نیمهکاره، در تمامِ این روزهای سیاه.
دست به سینه شدم و با لحنی که سعی میکردم خشک و جدی بماند، اما دیگر آن بُرندگیِ دیشب را نداشت
لطفا صبر کنید...
