پارت صد و دوم :


نگاه هردو در امتداد نگاه نگار تا پل کشیده شد و قبل از اینکه کسی به سوال پر از وحشتش جوابی بدهد از ماشین بیرون پرید و به سمت پل عابر دوید. پاهایش بدون فرمان مغز جلو میرفت چون تمام ذهنش پر بود از سوالاتی که هیچ جوابی برایش نداشت. مژده آدمِ کم آوردن نبود. روح بزرگش چقدر زیر فشار قید و بندهای زندگی له شده بود که اینچنین افسار بریده بود. به جمعیت که رسید به سختی از میانشان عبور کرد و وقتی میخ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    1

    لابد الان بگه بابک بهوش اومده باور نمیکنه

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️