راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و یازده :
حال شهاب را میفهمید اما حالا موقع دلجویی و رفع کدورت نبود:
- لطفا حواست به حاج سعید باشه. اگه این اطراف دیدیش یه جوری تو مغازه معطلش کن تا بابکو بفرستم بره.
نگاه بهت زده ی شهاب روی صورت نگران نگار نشست و با همان حال پرسید:
- بابکو رد کنی بره؟ سرت به تنت اضافی کرده؟ میدونی اگه...
کلامش را با همان پریشانی و استرس برید:
- میدونم شهاب. نتونستم به مژده نه بگم... حاج سعید داره دختر

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0چقد خوبه کسی باشه که همیشه و در هر حالی بگه نگران نباش،حواسم هست🥹🥹🥹🥹