پارت صد و یازده :

حال شهاب را میفهمید اما حالا موقع دلجویی و رفع کدورت نبود:
- لطفا حواست به حاج سعید باشه. اگه این اطراف دیدیش یه جوری تو مغازه معطلش کن تا بابکو بفرستم بره.
نگاه بهت زده ی شهاب روی صورت نگران نگار نشست و با همان حال پرسید:
- بابکو رد کنی بره؟ سرت به تنت اضافی کرده؟ میدونی اگه...
کلامش را با همان پریشانی و استرس برید:
- میدونم شهاب. نتونستم به مژده نه بگم... حاج سعید داره دختر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    چقد خوبه کسی باشه که همیشه و در هر حالی بگه نگران نباش،حواسم هست🥹🥹🥹🥹

    ۵ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    ای جانم بله خیلی حس خوبی به آدم میده💝

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️