پارت صد و هشتم :

کفشهایش را از داخل جعبه های مقوایی بیرون آورد و روی لباسهای تا شده گذاشت و جواب داد:
- چون دارم میرم. دوسه روز دیگه پروازمه. میرم پیش مهران.
نگاه بهت زده و منگ نگار روی دستان لرزان مژده چرخی زد و عاقبت مچ دستش را با غیظ گرفت و صورت مژده را سمت خودش چرخاند .
- وایسا ببینم. چی داری میگی؟ یعنی چی پروازمه؟
مردمک سیاه چشمانش لرزید و کاسه ی چشمانش تر شد. نگاه اندوهگینش را تا ته چشما

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    اخرش سعید کار خودشوکرد....

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️