راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و هشتم :
کفشهایش را از داخل جعبه های مقوایی بیرون آورد و روی لباسهای تا شده گذاشت و جواب داد:
- چون دارم میرم. دوسه روز دیگه پروازمه. میرم پیش مهران.
نگاه بهت زده و منگ نگار روی دستان لرزان مژده چرخی زد و عاقبت مچ دستش را با غیظ گرفت و صورت مژده را سمت خودش چرخاند .
- وایسا ببینم. چی داری میگی؟ یعنی چی پروازمه؟
مردمک سیاه چشمانش لرزید و کاسه ی چشمانش تر شد. نگاه اندوهگینش را تا ته چشما
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0اخرش سعید کار خودشوکرد....