پارت صد و چهارده :

برای گفتن حرفی که روی زبانش بود دل دل میکرد . عاقبت تاب نیاورد و اضافه کرد:
- تو نونوایی رعنا خانومو دیدم.
نگار لحظه ای دست از جویدن کشید و گوش تیز کرد. عزیزه ادامه داد:
- میگفت شهاب قراره برای ادامه تحصیل بره خارج... نمیدونم چی‌چیه تحصیلی گرفته .
- بورسیه تحصیلی؟...
- آهان باریکلا. همینو گفت. انگاری قراره بره آلمان. البت رعنا خانوم طفلی دلش رضا نبود اما میگفت شهاب تصمیمØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    فرصت ادم ها به اندازه موندگاری بهارنارنج روی شاخه درخته.... چقدر قشنگ و بامفهوم

    ۷ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    🌼🍃🌼🍃🌼🍃

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️