پارت صد و چهارده :

برای گفتن حرفی که روی زبانش بود دل دل میکرد . عاقبت تاب نیاورد و اضافه کرد:
- تو نونوایی رعنا خانومو دیدم.
نگار لحظه ای دست از جویدن کشید و گوش تیز کرد. عزیزه ادامه داد:
- میگفت شهاب قراره برای ادامه تحصیل بره خارج... نمیدونم چی‌چیه تحصیلی گرفته .
- بورسیه تحصیلی؟...
- آهان باریکلا. همینو گفت. انگاری قراره بره آلمان. البت رعنا خانوم طفلی دلش رضا نبود اما میگفت شهاب تصمیم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    فرصت ادم ها به اندازه موندگاری بهارنارنج روی شاخه درخته.... چقدر قشنگ و بامفهوم

    ۳ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    🌼🍃🌼🍃🌼🍃

    ۳ ماه پیش
کپی شد!