پارت صد و نهم :

همان وقت دستان گرم نگار از روی صورت مژده شل شد و پایین افتاد. مژده این جمله را چنان قاطع و جدی به زبان آورده بود که جای هیچ شک و تردیدی برای نگار باقی نمیگذاشت. لبانش بی اختیار کش آمد و عضلات صورتش از هم باز شد و خنده کنان گفت:
- من چرا فکر کردم تو آدم شدی؟!...
مژده بی هوا خندید و باز همان قدر مستاصل پرسید:
- میشه کمکم کنی؟
نوک بینی سرخش را ضربه ای زد و گفت:
- یه درصد فکر کن نشه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️