راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و نهم :
همان وقت دستان گرم نگار از روی صورت مژده شل شد و پایین افتاد. مژده این جمله را چنان قاطع و جدی به زبان آورده بود که جای هیچ شک و تردیدی برای نگار باقی نمیگذاشت. لبانش بی اختیار کش آمد و عضلات صورتش از هم باز شد و خنده کنان گفت:
- من چرا فکر کردم تو آدم شدی؟!...
مژده بی هوا خندید و باز همان قدر مستاصل پرسید:
- میشه کمکم کنی؟
نوک بینی سرخش را ضربه ای زد و گفت:
- یه درصد فکر کن نشه
لطفا صبر کنید...
