پارت صد و پانزده :

شهاب نگاه حیرت زده و گیجش را از او گرفت و با همان حال زیر لب جواب داد:
- آره... بورسیه گرفتم.
- چه بی صدا!... میخواستی از کی فرار کنی؟
نفسش آهی طولانی شد و لحظه ای بعد ادامه داد:
- بحث فرار نیست. ترجیح میدم یه مدت اینجا نباشم.
نگار با یک دنیا استیصال به چهره ی قهرآلودش نگاهی کرد و گفت:
- نمیدونم اینی که میخوام بگم چقدر ممکنه تو رو عصبانی کنه... اما میگم. میخوام فصل بهارنا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهتاب جهان‌فر

    0

    خیلی قشنگ و پر از احساس بود. خسته نباشی ویدا جان، قلمت همیشه سبز💚

    ۲ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    نوش نگاهت عزیزم مرسی از همراهیت 🙏🥰❤️

    ۲ ماه پیش
  • موسوی

    0

    ویداجان لذت برم ازرمان زیبات قلمت مانا وپایدار عزیزم

    ۳ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    نوش نگاهتون عزیزم مرسی از همراهی شما💝

    ۳ ماه پیش
  • رزا

    0

    ویدا جان عالی بود دست مریزاد چقدر زیبا و دلنشین پایان دادی ممنون عزیزم

    ۳ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم مرسی از همراهیتون💝🌷

    ۳ ماه پیش
  • پروانه

    0

    ممنون بابت رمان بسیارزیباتون خسته نباشی خداقوت قلمت ماناعزیزم❤️❤️❤️❤️❤️

    ۳ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    نوش نگاهتون عزیزم مرسی از کامنت پرمهرتون💝🌷

    ۳ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    خسته نباشید عالی بود...شهاب واقعا مرد بود،نمیدونم اگه کسی دیگه هم بود میتونست ببخشه یانه... بهترین هارو براتون ارزو میکنم🌹🌹🌹🌹

    ۳ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    گوارای جان عزیزم خوشحالم دوسش داشتید و ممنون برای تمام کامنتهای شیرین دو نظرات ارزشمندتون 💝💐

    ۳ ماه پیش
  • فروغ

    1

    خیلی قشنگ بود ممنونم

    ۳ ماه پیش
  • هانا

    1

    عزیزم خسته نباشی خدا قوت مرسی رمانت و دوست داشتم خیلی دلنشین بود

    ۳ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    نوش نگاهتون عزیزم💝

    ۳ ماه پیش
  • مبینا

    1

    داستان قشنگی بود ممنون از نوبسنده عزیز❤️

    ۳ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    خوشحالم که قصه رو دوست داشتی مبینا جان و ممنون برای تمام کامنتهای قشنگ و پر از احساست 💝🙏

    ۳ ماه پیش
  • گلی

    5

    ممنون از نویسنده عزیز خدا قوت

    ۳ ماه پیش
  • MarZi

    5

    خداقوت ویدای عزیز. بسیار زیبا و دلنشین

    ۱۲ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    ممنون از شما که با ما همراه بودید عزیزم و خوشحالم که براتون دلنشین بوده🙏❤️

    ۱۲ ماه پیش
  • اوا

    5

    عزیزم پایان رمانت شبیه غروب یک روز بهاری بود آرام دلنشین وپر از عطر ماندنی واژه ها. هر واژه ات شکوفه ای بود واکنون ک ب پایان رسید عطرش تا همیشه در خاطرمان خواهد ماند .امیدوارم جلد دوم این رمان زیبا روهم دوباره پرقدرت شروع کنی ❤💋

    ۱۲ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    آوا جان متأسفانه غروب بهاری رو نخوندم اما خوشحالم که بهارنارنجم به طبع لطیف شما نشسته . ممنون که تا پایان با من همراه بودید. وقتی به نون پایان این رمان رسیدم مطمئن بودم یه روزی دیر یا زود مژده برمیگرده تا زخمهاش رو درمان کنه . اون روز جلد دومش قطعاً پرهیاهوتر خواهد بود به شرط حیات🥰❤️

    ۱۲ ماه پیش
  • اوا

    3

    قشنگم منظورم رمانت مثل غروب یک روز بهاری عالی بود نه اینکه شبیه رمان غروب بهاری باشه قلم شما تک وخاص هست وسرچشمه میگیره از استعداد وهنر بالای شما مهربونم

    ۱۲ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    عزیزم توصیف شما اینقدر لطیف و زیبا بود که من فکر کردم اسم یک رمانه 😁❤️خیلی ممنون از محبتت که برام خیلی ارزشمنده 🙏❤️

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!