راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و دوازده :
به تخت چوبی چسبیده به دیوار آجری حیاط اشاره ای کرد و گفت:
- باشه همین جا بشین تا من درو باز کنم.
در فلزی با صدای گوش خراشی روی لولای زنگ زده چرخید و بابک با پای گچ گرفته و چوبی که زیر بغل داشت وارد حیاط شد. سلامش پراز بغض و نگرانی بود و از همان بد ورود چشمانش پی مژده میگشت. با دیدن چهره ی رنگ پریده و حال پریشان دختری که نگرانی و اندوه از چشمانش زبانه میکشید، دلش فرو ریخت و لنگ لنگ
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

ویدا چراغیان | نویسنده رمان
🥹💔💔
۳ ماه پیشتمنا
0سلام خانم چراغیان عزیز. دلمون برای این عاشقای پاک داستان رفت بخدا..من که سکه هام تموم شد نمیشه این پارتهای آخر رو رایگان کنید اگرچه ۲پارت آخر رو قبل از همه خوندم با سکه هام .دیگه خیلی سخت شد ۱۰هفته منتظر بمونم🥲🥹🤕 ممنون داستان تون دلنشینه بدور ازهر سبُکی شخصیتی و...اگر باران ببارد هم عالیه.
۳ ماه پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
سلام عزیزم خوشحالم که عاشقانه های رمان به دلتون نشسته و ممنون برای همراهی رمان اگر باران ببارد امیدوارم باران هم خوش به دلتون بشینه چشم پارتهای آخر بهار نارنج رو الان باز میکنم به عشق روی شما🥰❤️
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...
اکرم بانو
0چقد این دوتا مظلوم بودن تو این رمان🥺🥺🥺🥺🥺