پارت صد و دوازده :


به تخت چوبی چسبیده به دیوار آجری حیاط اشاره ای کرد و گفت:
- باشه همین جا بشین تا من درو باز کنم.
در فلزی با صدای گوش خراشی روی لولای زنگ زده چرخید و بابک با پای گچ گرفته و چوبی که زیر بغل داشت وارد حیاط شد. سلامش پراز بغض و نگرانی بود و از همان بد ورود چشمانش پی مژده میگشت. با دیدن چهره ی رنگ پریده و حال پریشان دختری که نگرانی و اندوه از چشمانش زبانه میکشید، دلش فرو ریخت و لنگ لنگ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    چقد این دوتا مظلوم بودن تو این رمان🥺🥺🥺🥺🥺

    ۵ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    🥹💔💔

    ۵ ماه پیش
  • تمنا

    0

    سلام خانم چراغیان عزیز. دلمون برای این عاشقای پاک داستان رفت بخدا..من که سکه هام تموم شد نمیشه این پارتهای آخر رو رایگان کنید اگرچه ۲پارت آخر رو قبل از همه خوندم با سکه هام .دیگه خیلی سخت شد ۱۰هفته منتظر بمونم🥲🥹🤕 ممنون داستان تون دلنشینه بدور ازهر سبُکی شخصیتی و...اگر باران ببارد هم عالیه.

    ۶ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    سلام عزیزم خوشحالم که عاشقانه های رمان به دلتون نشسته و ممنون برای همراهی رمان اگر باران ببارد امیدوارم باران هم خوش به دلتون بشینه چشم پارتهای آخر بهار نارنج رو الان باز میکنم به عشق روی شما🥰❤️

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️