پارت صد و ده :

مرضیه با لحنی تند اما شرمگین کلامش را برید:
- ای وای نه نگار جان... این چه حرفیه؟... عزیزه خانم برای ما خیلی محترمه. بخدا حاجی بعد فوت مادرش عزیزه خانومو عین مادر خودش میدونه. این که میگم نه، فقط به خاطر اینه که میترسم پدرش برسه خونه ببینه مژده نیست. اون وقت...
- اما من که نمیخوام اونجا نگهش دارم. زود برمیگرده. فقط ده دقیقه. اینجوری دل عزیزه هم به دیدنش گرم میشه. طفلی روزی نیست که از مژده

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    1

    چه حس بدیه فقط واسه کار سراغ ادم بیان....

    ۶ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    بله متاسفانه خیلی حس بدیه و نگار ناخواسته این حس رو برای شهاب ایجاد کرده

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️