راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و سوم :
مژده یک روند و بی وقفه هذیان میگفت. اما کاملا مشخص بود که کنترلی روی رفتارش ندارد و گاهی حتی گیج میزند. نگار از آن بالا نگاهی به جمعیت پایین پل انداخت و مرضیه خانم را دید که قوطی خالی قرص را برداشته و میان حلقه ی مردم به سر و صورتش میکوبد و ضجه میزند. دلش برای زن بیچاره سوخت. مژده هنوز داشت هذیان میگفت و فرصت زیادی تا سقوط دردناک او نمانده بود. پس کلامش را بی مقدمه برید:
- اومدم بهت بگم ب

لطفا صبر کنید...

وکیلی
0مامان بابک میادمژده هم خوب میشه البته امیدوارم