راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و ششم :
تنها میز خانم محبی مانده بود و تعدادی صندلی چوبی. همان وقت از اتاق آرشیو صدای قدمهای کسی به گوش رسید و لحظه ای بعد هومن با چند حلقه عکس و فیلم که داخل یک فایل کوچک بود از اتاق بیرون آمد. با دیدن نگار ابروانش بالا پرید و با لحنی که خوشحالی و تعجبش در هم ادغام شده بود گفت:
- عه!... سلام... کی اومدی؟ فکر میکردم گفتی میای دفتر جدید!
گلویش حسابی خشک شده بود. سرفه ای کرد و سلام داد.
-
لطفا صبر کنید...
