پارت صد و ششم :


تنها میز خانم محبی مانده بود و تعدادی صندلی چوبی. همان وقت از اتاق آرشیو صدای قدمهای کسی به گوش رسید و لحظه ای بعد هومن با چند حلقه عکس و فیلم که داخل یک فایل کوچک بود از اتاق بیرون آمد. با دیدن نگار ابروانش بالا پرید و با لحنی که خوشحالی و تعجبش در هم ادغام شده بود گفت:
- عه!... سلام... کی اومدی؟ فکر میکردم گفتی میای دفتر جدید!
گلویش حسابی خشک شده بود. سرفه ای کرد و سلام داد.
-

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️