راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و یک :
ضربان قلب مرضیه تند شده بود و نفسهایش یک در میان تنگ میشد. مسافت خانه تا بیمارستان به قدر یک عمر راه بود. مقابل بیمارستان آنقدر شلوغ بود که جای توقف نبود. نگار میان تمام تشویشهای ذهنی اش نفس بریده لب زد:
- شهاب لطفا هر جا میتونی نگه دار من پیاده بشم . ممکنه به این زودی جای پارک مناسب پیدا نکنی.
- منم میام نگار.
این را مرضیه خانم با یک دنیا استرس به لب آورد و نگار در جواب او قاطعا
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0خداروشکر به موقع رسیدن...فک کردم خودشو انداخته...