پارت صد و هفتم :


‌لبخند نگار این بار عمیق تر شد. قاب را روی میز محبی گذاشت. گوشه ای از پلاستیک حباب‌دار بسته بندی را باز کرد و با دیدن چهره ی پیرمرد روی نیمکت پارک دلش لرزید و نیش اشک به چشمانش نشست. بغضی که راه گلویش را سد کرده بود مجالی برای هیچ حرفی باقی نمیگذاشت. تنها به همان لبخند و نگاه محزون اکتفا کرد و صدای خداحافظی‌اش آنقدر ضعیف و کم جان بود که خودش هم به سختی شنید.
از آتلیه بیرون زد و نگا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️