راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و هفتم :
لبخند نگار این بار عمیق تر شد. قاب را روی میز محبی گذاشت. گوشه ای از پلاستیک حبابدار بسته بندی را باز کرد و با دیدن چهره ی پیرمرد روی نیمکت پارک دلش لرزید و نیش اشک به چشمانش نشست. بغضی که راه گلویش را سد کرده بود مجالی برای هیچ حرفی باقی نمیگذاشت. تنها به همان لبخند و نگاه محزون اکتفا کرد و صدای خداحافظیاش آنقدر ضعیف و کم جان بود که خودش هم به سختی شنید.
از آتلیه بیرون زد و نگا
لطفا صبر کنید...
