پارت صد و سیزده :

نگار در انتهایی ترین قسمت حیاط پشت به آنها ایستاده بود و برای عشق ناکامشان اشک میریخت. مگر دلش از سنگ بود که اینهمه غصه را ببیند و از درد بی کسی آنها فریاد نزند. قلبش مثل یک گلوله سنگ مذاب آتش گرفته بود و درد میکرد. و میان این هیاهوی عاشقانه صدای شهاب بود که مدام توی گوشش تکرار میکرد «چرا دیگه دلت با من نیست نگار؟» هر چه بیشتر میگذشت از زن خودخواه و نامهربان درونش خشمگینتر میشد. همان وقت گÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    چه غریبانه رفت... دلم گرفت...اما مطمئنم هیچ وقت بابکو فراموش نمیکنه

    ۷ ماه پیش
  • تمنا

    0

    خانم چراغیان گرامی قبل خوندن پارتهای بعد خاستم صمیمانه تشکر کنم از رایگان کردن پارتها..این ۲پارت حسابی بارونی کردچشمانمو...سپاس..💋❤️

    ۷ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    نوش نگاهتون عزیزم❤️🌷

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️