پارت صد و سیزده :

نگار در انتهایی ترین قسمت حیاط پشت به آنها ایستاده بود و برای عشق ناکامشان اشک میریخت. مگر دلش از سنگ بود که اینهمه غصه را ببیند و از درد بی کسی آنها فریاد نزند. قلبش مثل یک گلوله سنگ مذاب آتش گرفته بود و درد میکرد. و میان این هیاهوی عاشقانه صدای شهاب بود که مدام توی گوشش تکرار میکرد «چرا دیگه دلت با من نیست نگار؟» هر چه بیشتر میگذشت از زن خودخواه و نامهربان درونش خشمگینتر میشد. همان وقت گ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    چه غریبانه رفت... دلم گرفت...اما مطمئنم هیچ وقت بابکو فراموش نمیکنه

    ۳ ماه پیش
  • تمنا

    0

    خانم چراغیان گرامی قبل خوندن پارتهای بعد خاستم صمیمانه تشکر کنم از رایگان کردن پارتها..این ۲پارت حسابی بارونی کردچشمانمو...سپاس..💋❤️

    ۳ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    نوش نگاهتون عزیزم❤️🌷

    ۳ ماه پیش
کپی شد!