لیست کلیه پارتهای رمان پیرانا : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 143
-
رمان پیرانا - پارت 1
In the darkest part of the ocean The smallest killer in the world When no one expects it It turns the blue of the ocean into the color of blood در سیاهترین نقطهی اقیانوس کوچکترین قاتل دنیا زمانی که کسی انتظارش را نمیکشد آبی اقیانوس را، به رنگ خون در میآورد The red of the blood to o...
بروزرسانی در : ۱۱۶۵ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 2
به در زل زدم آنقدری که در چشمانم نیش اشک و سوزش را حسکردم. چند بار پلک زدم، فشار دندانهایم روی هم فکم را آزرده بود، کمی بعد از اتاق خارج شد. نگاه لبریز از تمسخرش را به چشمان بیروحم دوخت: _بهش گفتم دستیار جدیدشی، حالا میتونی بری. پوزخندم را پنهان کردم: _ممنونم ادمین. از کنارم که گذشت، بی...
بروزرسانی در : ۱۱۶۵ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 3
تا ساعت شش صبح، با کمری خمیده، و با اندکی غوز، روی صندلی چپیده و چشمان تقریباً سرخم را به صفحهی مانیتور لعنتی دوختهبودم. چشمانم را با دو انگشت شصت و اشاره کمی ماساژ دادم. سرم آنقدری درد میکرد که دلم میخواست، سیستم و هر آنچه روی میز بود را به در و دیوار بکوبم. با صدای باز شدن در، چشمان ریز...
بروزرسانی در : ۱۱۵۳ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 4
لرز آنی به جان تنم افتاد. ۹ سالم بود…شاید هم ده!؟ نمیدانم…اما میدانم که دستان کوچکی داشتم. دستان کوچکی که تکه بزرگ زغال را کف دستش گرفته و دختر بچه ای که از شدت درد و سوزشی که هر لحظه برایش غیر قابل تحمل تر میشد اشک میریخت. نور از لابه لای درز های چادر به سیاهی غالب شده و میتوانستم چهره ترس...
بروزرسانی در : ۱۱۵۲ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 5
به ساعت مچی ام نگاهی انداختم… مهره های کمرم، گویی اعتصاب کرده و از موقعیتشان گریخته بودند که هرکار میکردم کمر بی صاحابم صاف نمیشد. چند لحظه چشمانم را بستم… آن قدری خوابم می آمد که در همان یک دقیقه چشم بستن گمانم یک چرت زذم و برگشتم! چرخی بر روی صندلی زدم… از تایم ناهار گذشته بود، اما از آن...
بروزرسانی در : ۱۱۴۳ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 6
در های آسانسور کنار رفتند. پشت سرش از اسانسور خارج شدم هر یک قدم که در فضای مسکوت راهرو برمیداشتم بازتابی از صدای کفش هایمان را اکو میکرد… گویی این صدا در خاطرم هک شده بود… تصاویری که از بر پرده چشمانم گذشتند… به خیلی سال پیش بازمیگشتند… به آن سال هایی که اموزشمان میدادند… نشسته بر روی صن...
بروزرسانی در : ۱۱۴۳ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 7
یک هفته از آمدنم به اتحادیه مثلث میگذشت. هر روز در صلف اوپراتور های طبقات مختلف را میدیدم… دسته دسته با یک رنگ لباس سرهمی مثل مهدکودک بود… تنها زرد آن بخش من بودم… تنها در ازمایشگاه اجازه پوشیدن روپوش سفیدم را داشتم… تنهاچیزی که ذهنم را در هم ریخته بود،این بود که چرا فقط من مربوط به بخش آزم...
بروزرسانی در : ۱۱۳۸ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 8
چهل و شش تا دوربین… فقط در یک طبقه… هفده نگهبان بدون اسلحه… چیزی در آن طبقه بود که از آن محافظت میکردند… اما نمیتوانست شی باشد.چرا که از او میترسیدند برای همین هم فقط از باتوم و شوکر استفاده میکردند. خیره به سقف سفید رنگ اتاق زل زده بودم راهرویی که دیده بودم را مرور میکردم چندین بار...
بروزرسانی در : ۱۱۳۷ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 9
نفس عمیقی کشیدم… سینه او ام بالا و پایین میشد…عمیق نفس میکشید. _چرا اینجاست!؟ دکتر خیره به مرد مقابلش زمزمه کرد: _ماجراش سِریه…فقط بدون، با ارزش ترین داراییه سازمان مادره…اون نخبه نیست،ولی یه ماشینه ادم کشیه…حاضرن برای نجاتش هرکاری کنن…سال ها پیش به سختی تونستیم گیرش بندازیم،حالا ام نیاز دا...
بروزرسانی در : ۱۱۳۱ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 10
مقابل در ایستاده و سعی بر کنترل ضربان قلبم داشتم. ناخواسته،با دیدن آن مرد عجیب درون مکعب شیشه ای اش استرس میگرفتم. نفس عمیقی کشیدم و وارد سالن شدم. نگاهی به نکهبان های سه گوشه سالن انداختم. با قدم های بلند به سمت مکعب رفتم. این مرد سال ها درون این قفس شیشه ای گیر افتاده بود… این مرد سال ها ...
بروزرسانی در : ۱۱۳۰ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 11
مقابلم قرار گرفت نفس نفس میزد: _خیلی وقت نداریم…ادمینت نبود به من گفتن بهت بگم بری ازمایشگاه. نگاهی به اطراف اتاق انداخت… _دوربین نداره! سر تکان داد و به چشمانم زل زد _اخر این ماه رستاک و انتقال میدن روسیه…خودشون از پسش برنیومدن،میخوان بفروشنش… با بهت نگاهش کردم _دکتر این اجازه رو نمی...
بروزرسانی در : ۱۱۲۴ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 12
روی تخت نشسته و به دیوار مقابلم چشم دوخته بودم… دیوار سفیدی که عملا رویش حتی نقطه ای پیدا نمیکردم که حواسم را متمرکزش کنم… چهل و شش تا دوربین… و هفده تا نگهبان… مردی که درون شیشه ای زندانی بود که ضد گلوله و اتش بود… اتاقی که درون یک ازمایشگاه قرار داشت… دو در برای ورود و خروج… سه نگهبان ...
بروزرسانی در : ۱۱۲۳ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 13
ضرب قلبم را تنظیم کردم… همان طور که سال ها اموزش دیده بودیم… که چه چگونه حتی بر تپش قلمان چیره شویم… _ما طی این سالا موشای زیادی و توی تشکیلات پیدا کردیم… همان طور که حرف میزد، به سمت استیون رفت. دندان هایم را روی هم فشردم تا از دهان نفس نکشم ادمین خیره با چشمان ریز شده مرا مینگریست. _اما ...
بروزرسانی در : ۱۱۱۷ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 14
_گفتم که…دختر خودمونه! لبخند زدم…روی پاشنه پا چرخیدم ادمین با چشمان ریز شده نگاهم میکرد. به سمت دکتر چرخیده و نگاهش کردم خیره کنکاشم میکرد خونسرد لبخند زدم: _من برای این تشکیلات جونمم میدم… یک تای ابرویم را بالا انداختم: _همون طور که جون میگیرم! یک قدم به سمتش برداشتم لبخندم را ...
بروزرسانی در : ۱۱۱۶ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 15
بزاق دهانم را به هر جان کندنی بود، بدون سرو صدا، قورت دادم. ناگهان تپش قلب گرفته و تمام جانم از تشویش پر شد. به سمت در رفتم. جلو تر از من، در را گشود. محیط سرد سال،و باکس شیشه ای مقابلم… سه نگهبان در سه سمت سالن. کلاه شیشه ای ترسناکشان… دکتر جلو تر نیامد. حدس میزدم، میخواهد با حضورش، شانس...
بروزرسانی در : ۱۱۱۰ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 16
با نیشخند سر تکان داد: _برو باهاش حرف بزن، نباید فرصت و از دست بدیم،تا جای ممکن سعی کن اعتمادش و جلب کنی و از زیر زبونش حرف بکشی که دقیقا چه کارایی میتونه انجام بده! خیره به چشمانش سر تکان دادم _انجامش میدم نگران نباشید. هم زمان دستی به گردنم کشیدم. به در اشاره کرد…در همان حال شقیقه اش را ...
بروزرسانی در : ۱۱۰۹ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 17
_ب…بهت ن…نگفتن؟ با صدایش از اعماق افکارم بیرون کشیده شدم. چشمانم را به چشمانش سپردم. _نه…تا جایی ام که میدونم، تست هوشیت نرماله، نخبه نیستی، پس ماهی ام نیستی! خیره نگاهم میکرد،چشم از جشمانش گرفتم و دستانم را درون جیب شلوارم فرو بردم. _پ…پس چ.. چرا ب… بهم میگن پ…پیرانا؟ لبخند دندان نما...
بروزرسانی در : ۱۱۰۳ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 18
_دلت میخواد بازی کنیم؟ نگاه سردش را به چشمانم پینه زد. سوز نگاهش،چشمانم را سوزاند. مانند زمستان های روسیه،که سوز سرمایشان تا بند بند وجودت را و بعد تا عمیق ترین نقاط استخوانت را میسوزاند… مخصوصا منی که هم پا و هم دستم از گذشته شکستگی داشت و خوب به یاد دارم، درحالی که ده ها لایه لباس به تن داش...
بروزرسانی در : ۱۱۰۲ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 19
این مردک مرا برای هزارمین بار قاتل میکرد! _باشه بیا شروع کنیم. در سکوت نگاهم میکرد،نگاهم را از دستبندی که به دستانش زده بودند گرفتم. سال ها به همین وضعیت دچار بود؟ شنیده بودم، برای تحلیل نرفتن عضلاتش،چند بار در هفته،روی تردمیل زنجیرش میکردند تا بدود… درون همان باکس شیشه ای… درحالی که دست ...
بروزرسانی در : ۱۰۹۶ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 20
با وجود شنیدن صدای باز شدن در باز هم چشم از نخ نگرفتم. با بهت به رنگ های روی نخ زل زدم. قرمز…آبی…بعد سبز… بیش از پنجاه رنگ که به ترتیب مانند خط های کوچک سفیدی نخ را رنگارنگ کرده بودند… در ذهن حروف هر رنگ را به خاطر آوردم. رمز این بود!؟ _بلاخره! سر چرخاندم…ادمین را دیدم، با نیشخند...
بروزرسانی در : ۱۰۹۵ روز پیش
