لیست کلیه پارتهای رمان پیرانا : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 143
-
رمان پیرانا - پارت 61
**** با حوله خیس قطرات درشت عرق را از روی قفسه سینه اش پاک میکردم. به سختی خودمان را به کلبه جنگلی ای که رستاک به سمتش میرفت رسانده بودیم. هامور کمی ان طرف تر ایستاده و ظرف کوچکی که از خون آبه پر شده بود را به دست داشت. -به نظرت عفونت میکنه؟ نگاهش را به زخم پهلوی رستاک دوخت. -سوزن و با فندک...
بروزرسانی در : ۹۷۹ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 62
از دور هامور را دیدم...زیر نور افتاب روی زمین دراز کشیده بود روی انگشتش پروانه کوچکی بود و او به آن پروانه چشم دوخته بود. ناخداگاه لبخند زدم. از دور اگر اورا میدیدی همچون قاصدکی بود که با موهای سفیدش به نرمی با نسیم همراه شده بود و گویی موهایش با باد میرقصیدند. -چرا داری دیدم میزنی؟ نرم خند...
بروزرسانی در : ۹۷۹ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 63
رستاک بازویم را گرفته و مرا رو به عقب میکشاند. ماموران درون ماشین، درحالی که دور میزدند به سمتمان شلیک میکردند. رستاک مرا میان سینهاش گرفت و درحالی که به سمتشان تیر میزد فریاد زد: -برو ماشین رو بیار، بدو! نفسنفس زنان برخاستم و با سرعت به سمت کلبه دویدم، رستاک به سمت ماشین شلیک میکرد تا ...
بروزرسانی در : ۹۷۸ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 64
-رستاک! رستاک سرش را به سمتم چرخاند و من شوکه به سپیدی چشمانش که به سرخی میرفتند زل زدم. سیاهی چشمانش گویا بیشتر به چشم میامدند انگار حدقه چشمش بزرگ تر شده بود. رگ های کنار شقیقه اش متورم شده بودند. دستش را به سمت پشت کمرش برد و سلحه اش را در اورد. حس کردم تمام تنم در اتش میسوزد. چشمانم گرد...
بروزرسانی در : ۹۷۸ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 65
هردو بر روی زمین دراز کشیده بودیم، صدای موزیکی که از رادیو پخش میشد سکوت اتاق را میشکست. صدای نرم هامور حواسم را از آهنگ روسی پرت کرد. -هیچوقت دنبال خانوادت گشتی؟ نفس عمیقی کشیدم و خیره به سقف نمور و رنگ پریده گفتم: -گشتم ولی هیچی نبود، فقط میدونم فروختنم و دزدیده نشدم. سنگینی نگاهش را حس ...
بروزرسانی در : ۹۷۲ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 66
چشمانم تار میدیدند، به صندلیای بسته شده بودم. روشنایی، بر سیاهی چیره شده بود و کمکم هوشیاریام را به دست میآوردم. بزاق دهانم را به سختی قورت دادم، دستان بیجانم را کمی تکان دادم امّا آنقدری محکم به دستههای صندلی بسته شده بودند که نشود تکانشان داد. صداهای اطراف را گنگ میشنیدم. گویی سرم زیر...
بروزرسانی در : ۹۶۵ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 67
میشل لبخندی زد و زمزمه کرد: -خودتم میدونی چرا اینارو بهت گفتیم مگه نه؟ تصویر هامور در برابر چشمانم نقش بست،صدای نرم خنده اش در سرم پیچید -روزی همه چی و میفهمی که بخوان بکشنت! نگاهم را مستقیم به چشمان میشل دوختم. -افرین. پوزخند زدم. در های اتاق باز شدند،با بهت به مردی که از در وارد اتاق...
بروزرسانی در : ۹۶۴ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 68
سوزشی را پشت دستم حس کردم، سعی کردم پلکهایم را از هم بگشایم امّا نمیشد، میل شدیدی به خواب داشتم. قسمتی از تنم گویی سوراخ شده باشد، درد میکرد، نه فقط درد، سوزشی که گویی میخواست تمام تلاشش را به کار ببرد تا بیدارم کند. امّا با وجود درد و سوزش باز هم نمی توانستم چشمانم را باز کنم و دوباره به خو...
بروزرسانی در : ۹۵۸ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 69
*** شش ماه و هفت روز بعد (امارات متحده عربی، دبی) رژ لب سرخم را روی لبهای برجستهام کشیدم، دستی به موهای سیاه و لختم کشیدم و مرتبشان کردم، درحالی که دنبالهی سرخ پیراهنم را با هدایت پایم کنار میزدم، از سرویس خارج شدم. رامزجلال درحالی که هر سه بادیگاردش به حالت مثلث از سه جهت اطرافش را پوش...
بروزرسانی در : ۹۵۷ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 70
نیشخند زدم: -چیزی از پروانهها تو وجودم نمونده! اسلحهام را به آرامی به سمت پیراهنم بردم در غلاف، کلت چرمیای که دور رانم بسته شده بود قرارش دادم. او هم به آرامی با مکث اسلحهاش را درون جیب کتش قرار داد. سرم را کج کردم: -من بهت دروغ نمیگم، ولی تا ۲۴ ساعت آینده باید بکشمت. به نرمی لبخند زد: ...
بروزرسانی در : ۹۵۱ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 71
ناگهان مچ دستم را میان مشتش گرفت و به سمت سن رفت. در حالی که پشت سرش راه میرفتم برای این که صدایم را بشنود فریاد زدم: -چیکار میکنی؟ مقابلم قرار گرفت و مرا به سمت خودش کشاند، چسبیده به سینهاش میان دل جمعیت قرار گرفتم. رقص نورها روشن شدند، همزمان صدای موزیک تمام سالن را در بر گرفت. نیشخند ز...
بروزرسانی در : ۹۵۰ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 72
همان جایی که او را جای گذاشته بودم. افراد سازمان به سمت ما شلیک میکردند و ما درحالی که به سمت در میدویدیم به آنها شلیک میکردیم. سردین بازویم را کشید و به سمت بالکن رفت، طبق نقشه در حالی که طناب راپل را با سرعت دور کمرش میبست با سرعت کمرم را گرفت. من رو به سالن و او در حال پایین پریدن از پ...
بروزرسانی در : ۹۴۴ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 73
*** روی کاناپه نشستم، پاهایم را در شکم جمع کردم و خیره به صفحه لپتاپ زل زدم. -الان چه احساسی داری؟ نیشخند زدم: -نمیدونم، حس میکنم خوابنما شدم انگار هر لحظه دارم خواب میبینم. تکیهاش را به صندلی صورتی داد: -بعد از اون مهمونی، وقتی بهش شلیک کردی، چه احساسی داشتی؟ لبهایم را بر روی هم ف...
بروزرسانی در : ۹۲۳ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 74
با بهت به مرد زل زدم. -چرا اینطوریه؟ دیوونهست؟ ابروهایش را بالا انداخت: -در حقیقت یه نابغهست و بیماری چند شخصیتی داره؛ سازمان مادر از بیماریش سواستفاده کرده و از نوجوونی همهی شخصیتهایی که بهشون نیاز داشته رو تحت کنترل خودش گرفته. با حیرت زمزمه کردم: -اون توی بخش پروانهها بوده؟ سر تکا...
بروزرسانی در : ۹۲۲ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 75
هر دو با هم از اتاق خارج شدیم. -ویونا. نگاهم را به سردین دوختم. -منم می تونم... میان حرفش پریدم. -اگر هردومون و دستگیر کنن، دیگه هیچ شانسی برای بردن این جنگ نداریم سردین. تکیه ام را به دیوار راهرو دادم و دست به سینه زمزمه کردم. -سازمان الان یه مار زخمیه، آخرین تلاشاش و می کنه تا نابودمون ...
بروزرسانی در : ۹۱۶ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 76
قبل از ورود مامور به سمتش شلیک کردم. با سرعت خم شدم و اسلحه شا را برداشتم و به سمت دو ماموری که سعی بر ورود داشتند شلیک کردم. تنها پنج دقیقه فرصت داشتم. نگاهم را لحظه ای به صفحه مانیتور دوختم ،با وارد شدنم به سیستم با هیجان لبخند زدم، تمام داده ها رد حال انتقال بودند. با دیدن سیلی از ماموری...
بروزرسانی در : ۹۱۵ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 77
قبل از این که چاقو شاه رگم را ببرد، دستم را بالا آوردم و خیره به چشمان خالی از احساسش چاقو را گرفتم، نه سوزش دستم مهم بود نه خونی که از میان مشتم بر روی زمین می چکید، او خیره به من زل زده بود و من خیره به او چاقو را میان مشتم نگه داشته بودم. -نباید این طوری شه! منتظر بود حرفم را تمام کنم. بغضم...
بروزرسانی در : ۹۰۹ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 78
-قربان. پلک زد و سرش را چرخاند، مامور کنارش بیسیمش را به دستش داد. صدای خشخشی آمد و بعد از آن، صدای آشنای یک زن: -چرا توقف کردید؟ رستاک نگاهش را از من گرفته و به روبهرویش خیره بود: -یه مشکل کوچیک داشتیم، تا یه ربع دیگه اونجاییم. بیسیم را به دست مامور داد و از کمرم گرفت و مرا بلند کرد و ...
بروزرسانی در : ۹۰۸ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 79
با بهت به جنازههایی که یکی پس از دیگری کنار هم سقوط میکردند زل زدم. سردین تنها سعی کرده بود وقت بخرد، او مثل همیشه نقشهای داشت و برنده شده بود. خیره به چشمان بستهی او، به سختی برخاستم و به سمتش رفتم. ماشین سیاهی به سمتمان میآمد و رستاک و باقی افرادش به سمتش شلیک میکردند. هلیکوپتر به پر...
بروزرسانی در : ۹۰۲ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 80
پلکهایم را به سختی از هم جدا نمودم. دستم را به آرامی تکان دادم، نگاه تارم را به سقف دوختم. سقف؟ مگر الان نباید جنازهام در آن بیابان باشد؟ به سختی سعی کردم تکان بخورم، امّا یک دستم با دستبند به میلهی تخت بسته شده بود، چندین بار پلک زدم تا دیدم واضحتر شود. شانهام پانسمان شده بود، دستم را به...
بروزرسانی در : ۹۰۱ روز پیش
