لیست کلیه پارتهای رمان پیرانا : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 143
-
رمان پیرانا - پارت 41
پوزخندی زد و سرش را تا حد ممکن نزدیک تر کرد. -شاید موقع بریدن سرت،دستمم بریدم! با نفرت نگاهش میکردم که صدای زامبی حواس جفتمان را پرت کرد. -زیاد نمیتونید اینجا بمونید...منم لو میدید! ابروهایم را در هم کشیدم.. -کسی نمیخواد تو رو لو بده... از جایش برخاست و به سمت در کمد رفت. -تو نه... هم زم...
بروزرسانی در : ۱۰۲۱ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 42
ابروهایش را در هم کشید و سشوار به دست به سمتم امد. -بیا بشین دردسر! جوابی ندادم و لنگان لنگان خودم را به صندلی رساندم. همان طور که مینشستم نگاهم را به موهای زرد رنگم دوختم. شبیه جوجه تازه از تخم در امده شده بودم. پوزخندی زدم و چشمانم را بستم و به صدای سشوار گوش دادم. عجیب بود اما من با شنید...
بروزرسانی در : ۱۰۲۰ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 43
*فصل دوم( دریا در شب) -------- خیره به در ورودی زل زده بودم.هم زمان ماگ حاوی هات چاکلتم را به سمت لب های نیمه بازم بردم. در همان حین در با چرخیدن کلید در قفل باز شد. در حالی که کتش را در میاورد و روی جالباسی می انداخت با خستگی نفس عمیقی کشید و به سمت پذیرایی چرخید که بادیدن من شوکه کیف سامس...
بروزرسانی در : ۱۰۱۴ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 44
کرواسانم را به موکا درون فنجانم آغشته کردم و کمی از آن را خیره به نمای دور برج ایفل خوردم... طی این یک هفته...این سومین کشوری بود که میامدم...همیشه دلم میخواست کمی بیشتر از انجام یک ماموریت،در پاریس بمانم... عینکم را روی چشمم جابه جا کردم... برای از بین بردن رد پایم باید خیلی زود از این شهر ه...
بروزرسانی در : ۱۰۱۳ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 45
******* در حالی که به ارامی به ناخن هایم لاک زرشکی ام را میزدم سرم را بالا اوردم و نیم نگاهی به او که پشت سیستمش نشسته بود انداختم. -دستت و خط نزنی! نیشخند زدم و خیره به ناخن انگشت کوچکم زمزمه کردم. -تو ام کدا رو اشتباه نزنی... میتوانستم حدس بزنم پشت به من پوزخند دارد... -چه جالبه که اسم ...
بروزرسانی در : ۱۰۰۶ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 46
خانوم من باید کارت دعوتتون و چک کنم. با اخم غریدم: -گفتم که کیفم و جا گذاشتم...همراهم نیست... بادیگارد نگاه مشکوکش را به زور از من جدا کرد. هم زمان صدایی از بی سیمش گفت: -همچین راننده ای پیدا نکردیم. اخم های بادیگارد چنان در هم فرو رفت که گویی سیلی خورده باشد! یک قدم بلند به سمتم برداشت. ...
بروزرسانی در : ۱۰۰۵ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 47
به ارامی روی پاشنه کفشم چرخیدم.دستش از انجایی که دور کمرم بود،کامل در آغوشش قرار گرفتم. -منم پاشنه بلندام و پوشیدم! نیشخند زد...ماسکش نیم صورتشش را پوشانده بود...موهای مصنوعی و گریمش طوری بود که اگر از دور میدیدمش هرگز اورا نمیشناختم. -خودت با پای خو دت اومدی پیشم...نیاز نبود دنبالت بگردم. به...
بروزرسانی در : ۱۰۰۰ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 48
با چشمان ریز شده نگاهش کردم. -همکاری با اتحادیه مثلث...و خرید این تابلو...خیلی برامون گرون در اومد،اما ارزشش و داشت. لبخند زد و سرش را کج کرد. - البته که برای قبول معماله مون، این که بهمون قول دادن امشب یا پیرانا یا عروس دریایی شکار میکنیمم بی تاثیر نبود! در حالی که یک قدم به سمتم برمیداشت گ...
بروزرسانی در : ۹۹۹ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 49
دستی با سرعت به زیر دستم کوبید. اسلحه از دستم به زمین افتاد، با خشم به سردین نگاه کردم. نفسنفس زنان بازویم را گرفت و فریاد زد: -احمق اون نمیمیره. با بهت نگاهش میکردم که ناگهان دستی دور گردنم پیچید. با چشمان گرد شده به رستاک زل زدم؛ چشمانش چنان به سرخی گراییده بودند که گویا خون جلوی چشمانش را...
بروزرسانی در : ۹۹۳ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 50
*** با احساس سقوط، از جای پریدم امّا نتوانستم دستانم را حرکت بدهم. با وحشت چشمانم را باز کردم، سرم سنگین بود بدتر از آن تشنگی شدیدی بود که داشت مرا خفه میکرد. بزاقی برای قورت دادن نداشتم. فقط سعی میکردم با پلک زدن، دید تارم را شفاف کنم. چندبار پلک زدن کافی بود تا متوجه اطرافم شوم. رستاک روی ...
بروزرسانی در : ۹۹۱ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 51
کمی بعد از باز گشت به ماشین، کنار من،پسر نوجوانی که در بیهوشی به سر میبرد قرار داشت. نگاهم را به نیم رخش دوختم،نیم ساعتی میشد که از کویر خارج شده بودیم. موهای سفید و مژه های سفید ترش،بیشتر از او، گلوله برفی را به تصویر میکشید که در زمستانش به آرامی خفته. به سختی تیزی کوچکی که سردین به دستم داد...
بروزرسانی در : ۹۸۶ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 52
**** صدای جیغ هایش گوشم را آزار میداد اما چاره ای جز گوش کردن نداشتم -میدونی من و تو چه شرایطی قرار دادی؟بفهمن کمکت کردم پوستم و میکنن! نفس عمیقی کشیدم و در حالی که پایم را روی میز مقابلم دراز میکردم خیره به هامور گقتم. -نمیفهمن،سردین احتمالا از پشت پرده ردت و پاک میکنه،اونم طرف ماست. با حرص...
بروزرسانی در : ۹۸۴ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 53
به آرامی به سمتش چرخیدم. بزاق دهانم را قورت دادم، چشمانش در تاریکی شب برق میزدند. -میدونی که نمیزارم ببریش. سرش را کمی کج کرد. -خب اول تو رو میبرم. دستم را با سرعت به سمت پشت هودیام بردم تا چاقو را دربیاورم که با حرکت سریع دستش و سوزش آنی گردنم، حس کردم چشمانم لحظهای سیاهی رفتند. با یک د...
بروزرسانی در : ۹۷۹ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 54
کمی بعد درحالی که مرا درون ماشین قرار میداد رو به ماموری که با اسلحه منتظرمان بود گفت _به سازمان خبر بده،ماموریت تغیر کرده،باید تا فردا برامون پاسپورت و ویزا حاضر کنن،خیلی وقت نداریم،بهشون بگو وضعیت کد ۴۴۸ همین! کد ۴۴۸ همان کد اضطراری معروف، که سازمان به مامورین رده بالا اجازه استفاده از آن ...
بروزرسانی در : ۹۷۸ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 55
پوزخند زدم با بغضی که به طرز عجیبی به بن گلویم چسبیده بود زمزمه کردم: -من بهت اجازه دادم دست به حولم بزنی؟ همزمان که برمیخاستم. درحالی که تمام تنم میلرزید مقابلش قرار گرفتم. تنها، به چشمانم زل زده بود. قطرهی لجوج اشکم از گوشهی چشمم سر خورد. -میتونستن روی دستت بارکدت رو تتو... دستان بست...
بروزرسانی در : ۹۶۵ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 56
چهقدر گذشته بود؟ یک ساعت، یا یک ربع؟ صدای نفسهایم را میشنیدم، نفسهایی که بازتابشان صورت خودم را میسوزاند. احساس خفگی زیر آن پارچهی سیاه، نمیدانم دقیقاً از کی دچار این فوبیا شده بودم، فوبیای آن دخترک چرمپوشی که دست و پا نداشت. هربار که گرفتار سیاهی میشدم، آن دختر را میدیدم که به سمتم م...
بروزرسانی در : ۹۶۴ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 57
کمی بعد مرا روی مبل انداخت و درحالی که دستانم را میبست گفت: -اینقدر مقاومت نکن! با غیض غریدم: -اگه نمیخواستین بهم صدمه بزنین چرا بارکدم رو سوزوندین؟ در حالی که صاف میایستاد به اطراف نگاهی انداخت: -چون تو دیگه یه مامور عادی نیستی. با اخم نگاهش کردم. -قبلش هم نبودم. پوزخند زد: -در مقاب...
بروزرسانی در : ۹۵۸ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 58
(شب قبل ساعت 12:22) خیاط از آن دسته مردان شق و رق اتو کشیده بود، از آنها که موهای جوگندمیشان زیادی به چهرهی پختهشان میآمد، مرد باهوشی که همیشه پارچههایی که سازمان برایمان بریده بود را میدوخت و هرطور که بود تنمان میکرد، درحالی که ویپش را روی میز گرد مقابلمان میگذاشت به عکس کلیسای روی...
بروزرسانی در : ۹۵۷ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 59
دکتر در حالی که به شانه اش چنگ زده و عقب عقب میرفت با لکنت به سختی غرید -ه...هنوز تموم نشده! رستاک یک قدم به سمتش برداشت با دیدن مردی که اسلحه به دست رستاک را نشانه گرفته بود فریاد زدم. -رستاک! رستاک با سرعت به سمتم چرخید و بازویم را گرفت و مرا به همراه خودش به پشت ستون کنارش برد. درحالی ...
بروزرسانی در : ۹۵۱ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 60
به اسلحهای که روی زمین افتاده بود چشم دوختم. -فکرش رو بکن، تا بهش شلیک کنم! نگاهم را به سیاهی عمیق و نافذ چشمانش پیوند زدم: -تو به هامور نیاز داری نمیکشیش. با صدای غریب و ترسناکش تهدیدآمیز زمزمه کرد: -نمیکشمش ولی میتونم بهش آسیب بزنم. بزاق دهانم را به سختی فرو خوردم، عمیق نگاهش کردم: ...
بروزرسانی در : ۹۵۰ روز پیش
