لیست کلیه پارتهای رمان پیرانا : پارت های 121 تا 140
تعداد کل پارت های منتشر شده : 143
-
رمان پیرانا - پارت 121
با بغض زمزمه کردم: _الان وقت خواب نیست رستاک. مستقیم به سمت ماشینهای پلیس میرفتم. همگی او را محاصره کرده بودند، هرچه نزدیکتر میشدم، میتوانستم واضحتر او را ببینم. با کیف مشکی رنگی که به دست داشت، وسط خیابان ایستاده بود. باسرعت از میان دو ماشین پلیس رد شدم، همهی مامورین سازمان به سمتم چر...
بروزرسانی در : ۷۵۷ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 122
با بهت دستم را مقابل دهانم گرفتم، چشمانم میسوخت. افراد سازمان به ما نزدیکتر میشدند و تعدادشان بهقدری بود که نتوانیم مقابلشان قرار بگیریم. با کشیده شدن بازویم سعی کردم مبارزه کنم که رستاک پیش از من، با لگد به شکم کسی که قصد بردنم را داشت کوبید و بازویم را به سمت خودش کشید. هردو برخاستیم، کم...
بروزرسانی در : ۷۵۶ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 123
خیره نگاهم می کرد. نفسم میان سیاهی چشمانش حبس شده بود. مژه هایش حصار آن زندان خواستنی بودند و من به آن نفس ها نیازی نداشتم _این قدر مطمئنی که هردومون نمی میریم؟ به دسته کیف زل زدم. _آره. لبخند زدم و نگاهش کردم _حالا دستت و بردار، فوقش میترکیم دیگه! نگاهش می خندید، نگاهش تب داشت، نگاهش می...
بروزرسانی در : ۷۵۰ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 124
او بر بال های زخمی پروانه اش بوسه می زد. و من تار و پودش را در آغوشم می فشردم. لغزش لب هایش را روی تن تب دارم… دستانی که گویی مرا دوباره می آفریدند. با خشونتی که سعی بر کنترلش داشت، اما چندان موفق نبود… با هر بوسه، زخم می زد، کبودی خلق می کرد… و من با آغوش باز پذیرایش بودم. او میان تن من،ن...
بروزرسانی در : ۷۴۸ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 125
خیره نگاهم کرد. حس کردم برق نگاهش، تمام هست و نیستم را در خود میبلعید و خشکشان میکرد. رستاک با غیض چانهاش را فشرد و غرید _بهش نگاه نکن! خیاط امّا به سختی غرید: _من همیشه مواظبت بودم و تو هیچوقت ندیدی. نفسنفس زنان جلو رفتم و بازوی رستاک را کشیدم و به سمتش خم شدم و فریاد زدم: _مواظبم ب...
بروزرسانی در : ۷۲۱ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 126
با بهت تنها به چشمانش خیره بودم، گویی خاطراتش را در چشمانش ورق میزدم. _سالها یواشکی هم رو میدیدیم، یا برای هم با زبونی که خودمون اختراعش کرده بودیم نشونه میزاشتیم؛ با گره زدن نخ باهم حرف میزدیم. تا این که یهویی ناپدید شد، اسمش از همهجا پاک شده بود و حتی بارکدشم نبود. با ناراحتی نگاهش می...
بروزرسانی در : ۷۲۱ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 127
گویی هر لحظه بیش از پیش به غرق شدن نزدیک میشدم. نفسم در نمیآمد، به سختی نالیدم: _تو…استیون رو فرستادی؟ سر تکان داد: _فکر کردی چرا فرستادمش اون اتحادیه کوفتی؟ چون باید کنارت میشد، دستور از بالا بود و نمیتونستم جلوی انتقالت رو بگیرم. قطرات اشکم صورتم را میشستند. من هیچ مادری نداشتم. شاید...
بروزرسانی در : ۷۱۵ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 128
من با بدتر از اینها هم کنار آمده بودم مگر نه؟ از پسش برمیآمدم،:تنها کافی بود که کم نیاورم! صدای سردین را شنیدم: _چیزایی که به ما گفتی رو به ویونا هم بگو. رستاک عصبی به قاب در تکیه زده و دست به سینه نگاه خشمگین و سردش را به بوتهایش دوخته بود. منتظر به خیاط چشم دوختم، روی شکاف سرش را پانسما...
بروزرسانی در : ۷۱۴ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 129
*** *یک ماه بعد* ایالت کالیفورنیا *ساعت هشت و سی و دو دقیقه شب* مقابل روشویی ایستاده و خیره به چشمان سیاهش نفسنفس زنان به صدای جریان آب گوش سپرده بود. به آرامی پلیرش را از جیب شلوارش درآورد و هندزفریها را درون گوشهایش قرارداد. نگاهش به تتوی مار روی دستش خیره ماند. بغضش را قورت داد، تنها...
بروزرسانی در : ۷۰۸ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 130
با صدای تقتق عصایی، ویونا نفس راحتی کشید. دکتر با خندهای که ردش هنوز روی صورتش، خودی نشان میداد، رو به ارس بولگاردی که به آرامی وارد سالن شده بود گفت: _خ…خودشون اومدن. همزمان باهیجان گفت: _گرفتیمشون! ارس بولگارد با آن دستکشهای چرمی زرشکیرنگ و موهای نقرهای که در تضاد با کت و شلوار شراب...
بروزرسانی در : ۷۰۸ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 131
ارس بولگارد به سختی از جایش برخاست. نفسنفس زنان به آن دو، چشم دوخته بود. _من میدونم خانه اسرار کجاست، میدونم که میتونم ببرمتون توی اون خونه، حتی این رو هم... به سرفه افتاد، دستمال سیاهش را روی دهانش گرفت. به سختی کمر صاف نمود: _می دونم...که میتونم، هفتتاشون رو دور هم جمع کنم. دستش ...
بروزرسانی در : ۷۰۸ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 132
*** هردو مقابل افراد کت و شلواریای که ماسکهای آینهایشان تنها نیمی از صورتشان را پوشانده بود ایستاده بودند. ارس بولگارد کمی جلوتر از سپر امنیتی ایستاده و منتظرشان بود. رستاک نگاهش را به سردین دوخت، هردو سرهمیهای ضدگلوله سیاهرنگی به تن داشتند. کلاه کاسکت مشکی بر سر گذاشته و دستانشان را از...
بروزرسانی در : ۷۰۸ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 133
درهای بزرگ شرابیرنگ در برابرشان گشوده شدند. رستاک نگاه نفرتزده و سردش را به میزهای چوبی و کندهکاریشده مشکیرنگی دوخته بود که پشتشان، هفت خبیث نشسته بودند. هرسه وارد سالن شدند، درها پشت سرشان بسته شد. نفسهایشان حبس شده بود. هفت خبیث، با کتوشلوارهای خوشدوخت و گرانقیمتشان که هرکدام رنگ خ...
بروزرسانی در : ۷۰۸ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 134
نگاهش خیره پردههای بلند و پلیاستریت ماند. طعم آمارونه را روی زبانش حس کرد، این اتاق طعم آمارونه میداد؟ پلک زد، نگاهش را دورتادور سالن چرخاند. این آدمها، این اتاق و دکوراسیون اصیل و شرابیرنگش، نمیتوانست طعم و عطر آمارونه را داشته باشد. شاید ظاهرش را اینچنین نشان میداد، امّا آن رنگ شرابی...
بروزرسانی در : ۷۰۸ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 135
یک قدم رو به عقب برداشت و به سردین علامت داد: _گفته بودم لی هون رو با یکسری تراشهی خاص منفجر کردید؟ همزمان باهیجان به سرتاپایش اشاره کرد: _شصت برابر اون تراشهها الان تو تن منن! ناگهان همگی باوحشت از تختهای مزحک پادشاهیشان برخاستند. پایههای صندلیها با صداهای بدی روی سرامیکها کشیده شدن...
بروزرسانی در : ۷۰۸ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 136
*** با قدمهای بلند وارد پارکینگ شدم، سردین خمیده درحال پوشیدن سرهمی کتان و سیاهرنگش بود. نگاه ریزشدهام را از ون سیاهرنگ گرفتم. _کارت رو جابهجا کردم. درحالیکه دستکشهای چرمی سیاهش را دستش میکرد با ابروهای بالارفته گفت: _منم از اون پاشنه بلندا داشتم راحت کارتها رو جابهجا میکردم. ...
بروزرسانی در : ۷۰۸ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 137
صدای قدمهایی را از پشت سرم شنیدم، به سمتش چرخیدم. رامز جلال و آدمهایش وارد پارکینگ شده بودند. به کیف نقرهای رنگی که به دست داشت چشم دوختم. نگاه جدیاش را از چشمان خیسم جدا نمیکرد. _آوردی؟ به آرامی زمزمه کرد: _من دینم رو به تو خیلی وقت پیش ادا کرده بودم. کیف را به آرامی به دست مرد لاغران...
بروزرسانی در : ۷۰۸ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 138
نفسنفس زنان بابغض به چهرههای وحشتزده و ناچار اعضا چشم دوختم: _شما ما رو ماهی صدا میزدین، بهخاطر نبوغمون، سالها توی یک تنگ، زندونیمون کردین. رستاک نگاهش را به چشمانم دوخت زده بود به سختی خیره به چشمانم غرید: _حالا ما از اون تنگ آزاد شدیم تا اقیانوس رو به رنگ خونتون دربیاریم. خیره به ...
بروزرسانی در : ۷۰۸ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 139
میگویند آدمی، در لحظهی مرگش، مهم ترین خاطراتش را مانند یک ویدئو، در صدم ثانیه به خاطر میآورد. و من در آن لحظه، در آن لحظه که لبهای او لبهایم را سخت در آغوش میگرفتند و نوازش میکردند. در آن لحظه که شوری اشکهایمان بر طعم گس لبهایمان چیره میشدند، من آن آزمایشگاه را به خاطر آوردم: اولینبا...
بروزرسانی در : ۷۰۸ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 140
*** *چند ماه قبل از انفجار* *آزمایشگاه سری سازمان مادر* سردین پشت میز نشسته و بهتزده به تصاویر مقابلش چشم دوخته بود. آیوار و آروان جنازههای مامورین سازمان را کشانکشان از آزمایشگاه خارج میکردند. صدای خرد شدن شیشههای شکسته زیر بوتهایشان، حواس سردین را مدام پرت میکرد و نمیتوانست تمرکز ک...
بروزرسانی در : ۷۰۸ روز پیش
