پیرانا به قلم مرجان فریدی
پارت دوازده :
روی تخت نشسته و به دیوار مقابلم چشم دوخته بودم…
دیوار سفیدی که عملا رویش حتی نقطه ای پیدا نمیکردم که حواسم را متمرکزش کنم…
چهل و شش تا دوربین…
و هفده تا نگهبان…
مردی که درون شیشه ای زندانی بود که ضد گلوله و اتش بود…
اتاقی که درون یک ازمایشگاه قرار داشت…
دو در برای ورود و خروج…
سه نگهبان در سه سمت سالن مثلثی شکل…
ذهنم متمرکز نمیشد…گویی از هم پاش
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
ملورین
0وای نهههه استیون نههه😭😭😭
۱ سال پیشنفس
0مگه یک آدم چقدر می تونه تحمل داشته باشه چقدر حفظ ظاهر
۲ سال پیشحانیه
1نه ترو خداااا استیوننننننننن
۲ سال پیشفیونا
7با آرزوی دردناک ترین مرگ برای ادمین عزیززز🙂
۲ سال پیشریحانه
3استیون خیلی خوبههه ل:)
۳ سال پیشازاده
1چه خفن
۳ سال پیشفاطمه
1خیلی قشنگه
۳ سال پیشHASTI
3ادمینِ....😒😂
۳ سال پیشمحدثه
1عالیهههه این رمان متفاوته
۳ سال پیشترنم
3هی با خودم میگم از رمان ورونا درس عبرت بگیرم قضاوت نکنم نمیشه مرتیکه پفیوز سگ (دلم میخواست به این ادمینه فوش بدم) 😂😒
۳ سال پیشمرسل
1زودتر پنج شنبه بشه
۳ سال پیشآناهیتا
11استیون قشنگممممم نهههههههه🥲💔💔💔 وای بچم ایشالله رستاک همتونو بگیره بکشه بندازه جلو پیرانا
۳ سال پیشسهی
3نههههه😭😭ینی چییی نمیخاممممم ای سگ تو روح دکتر و پاتریک💔
۳ سال پیشFti
5به گاعه صگگگگ بد شد که باید استیون رو بکشه حاجیییی تا هفته بعد صگ در صد سکته میکنم
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ستا
0استیون بیچاره دلم براش کباب شد 😭😭💔💔