پارت پنجم :

به ساعت مچی ام نگاهی انداختم…
مهره های کمرم، گویی اعتصاب کرده و از موقعیتشان گریخته بودند که هرکار میکردم کمر بی صاحابم صاف نمیشد.
چند لحظه چشمانم را بستم…
آن قدری خوابم می آمد که در همان یک دقیقه چشم بستن گمانم یک چرت زذم و برگشتم!
چرخی بر روی صندلی زدم…

از تایم ناهار گذشته بود، اما از آنجایی که جناب دکتر مشغول آزمایشات بی نتیجه یشان بودند، نه کسی جرعت صدا زدن ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • کوثر

    2

    بهترین رمانیه که خوندم یعنی محشره هرچی از هیجانش بگم کم گفتم

    ۱ سال پیش
  • Fateme

    0

    گیر عجب آدمایی افتاده ها

    ۱ سال پیش
  • Mw

    4

    عجب کنترلی رو خودش داره اگه من بودم ادمینو تا الان خفه کرده بودمم

    ۲ سال پیش
  • Najva

    2

    دو شخص مجهول و جذاب دیگه...

    ۲ سال پیش
  • سارای

    1

    من به جا آلیس دلم میخواد ادمین رو به تیکه های غیر مساوی تقسیم کنم

    ۲ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    میل شدیدی به خفه کردن ادمین دارم

    ۲ سال پیش
  • Fateme

    1

    عجب ادمین بدجنسیه

    ۲ سال پیش
  • Kim

    0

    فکر کن داری از خواب شرحه شرحه میشی، دکتر اجازتو داده ولی ادمین کره خره نمیذاره بری کپه کنی.

    ۲ سال پیش
  • الهه

    1

    شت

    ۲ سال پیش
  • سارینا

    1

    تا الان که عالی و کنجکاوانه بود💜 نمیشه کاری کرد متن اخطار برنامه از زیر نوشته ها برداشته بشه؟؟ خوندن یسره کلمات سخته

    ۲ سال پیش
  • نگین

    1

    عالی

    ۲ سال پیش
  • Niloofar

    1

    قشنگه

    ۳ سال پیش
  • ستاره

    1

    عالی

    ۳ سال پیش
  • نننن

    1

    عالی

    ۳ سال پیش
  • Mini

    2

    عع این ادمینه چرا همچینه دلم میخواد بزنمش صدا بوق بده

    ۳ سال پیش
کپی شد!