لیست کلیه پارتهای رمان پیرانا : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 143
-
رمان پیرانا - پارت 81
سیزده روز، درست سیزده روز، در آن اتاق کوچک و نمور، رو به دریا زندانی بودم. میدانستم ضربهای که به سازمان وارد کردهایم به قدری قدرتمند بوده که پایههایشان را بلرزانیم؛ اکنون تمام سازهشان پر از ترکهای ریز و درشتیست که تنها نیازمند یک ضربه دیگر است تا فرو بریزد. نگاهم را به سقف دوخته بودم، ب...
بروزرسانی در : ۸۹۵ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 82
حس میکردم زانوهایم تحمل وزنم را ندارند. زانوهایم خم شدند، مرا محکمتر به خودش و دیوار چسباند. بزاق دهانم را به سختی قورت دادم: _ب…بازی جدیدته؟ سرش را مقابل صورتم قرار داد، نوک بینیام سه بند انگشت با چانهاش فاصله داشت. خیره به لبهایش به سختی نفس میکشیدم: _شاید بازی باشه! سرش را خم نمود...
بروزرسانی در : ۸۹۲ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 83
*** دستانش را دور گردنش حلقه کرده بود. اورا نمی شناخت، حسی هم به او نداشت،ذره ای دلش به حال او و تقلاهایش نمی سوخت. او دستور داشت همان امشب اورا بکشد. لگدش باعث شد یک قدم از او فاصله بگیرد. قبل از این که نفس بکشد با سرعت دوباره به گردنش چنگ زد و سرش را درون آب فرو برد. سعی می کرد راهی برای ...
بروزرسانی در : ۸۸۸ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 84
*** در تب میسوختم؛ حسش میکردم از درون داغ و از بیرون تکهای یخ بودم. تمام جانم میلرزید و گویی میخواست تمام آنچه را تجربه کردهام، همچون سم از بدنم خارج کند. حجم سنگینی از پتو را دور خود حس میکردم امّا ذرهای تاثیر نداشت، تنها از سرما میلرزیدم و تمامی دندانهایم به هم برخورد میکردند و فکم...
بروزرسانی در : ۸۸۷ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 85
حس می کردم تمام آبی که در تن داشتم، خشک شده. با چشمانی که از شدت خیرگی به سوزش افتاده بودند تنها به او زل زده بودم گویی زمان متوقف شده باشد. او نیز مرا می نگرید. هردو می دانستیم، که هر آنچه بیرون از این کلبه بود،تنها برای کشتنمان آنجا بود. مقابلم قرار گرفت. اسلحه اش را به دستم داد. _من می...
بروزرسانی در : ۸۸۱ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 86
نگاهم را به موتوری دوختم که کنارش قرار داشت: _زود باش، وقت نداریم! به سختی از جایم برخاستم، حس میکردم تمام تنم خالی شده، خالی از خشم، خالی از بغض! عجیبست، که مردم میگفتند، انتقام آدمی را آرام نمیکند، که زخمی را تسکین نمیدهد که دردی را مرهم نمیکند. امّا عفونتی که سالها در من ریشه دواند...
بروزرسانی در : ۸۸۰ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 87
حس برفی را داشتم که گلولهای از آتش به سینهاش برخورد کرده است. تمامم در کمترین زمان ممکن داشت آب میشد. با بغضی که دستآویز هنجرهام شده بود نالیدم: _ر…رستاک. رستاک همچون من تنها به مرد مقابلمان زل زده بود و هردویمان مبهوت بودیم. در صدم ثانیه تصمیمم را گرفتم، اگر کسی هم قرار بود اول بمیرد،...
بروزرسانی در : ۸۷۴ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 88
تیره کمرم به عرق نشسته بود. تنها، مات و مبهوت به چشمانی زل زده بودم که تنها عضوی بودند که هیچ شباهتی با چشمان هامورم نداشتند. چشمان هامور شبیه به من بود، من همیشه چشمان آشنای او را در آینه دیده بودم. امّا چشمان این مرد به لقبش میآمد، نه گویی بویی از احساس برده بود نه هیچ چیز دیگری. چشمانی که...
بروزرسانی در : ۸۷۳ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 89
سوار ماشین شدم، رستاک جنازه ماموری که روی صندلی عقب افتاده بود را به بیرون پرت کرد. _ردیاب؟ روی صندلی پشت فرمان نشست و خم شد. _از کار انداختنشون. در حالیکه نفس عمیقی میکشیدم چشمانم را چندی بستم. نگاهم را به نیمرخش دوختم، زاویه تیز و سخت فکش همیشه انگشت سبابهام را وسوسه میکرد تا لمسش کن...
بروزرسانی در : ۸۶۷ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 90
هر دو دوشادوش هم به سمت هواپیما میرفتیم. حتی نمیدانستیم که چه در انتظارمان است؟ سردین و آیوار واقعاً ما را از دست سازمان فراری میدادند؟ نقشهشان جواب میداد؟ مهمانداران با لبخند برایمان دست تکان دادند و راه را برای بالا رفتن از پلههای فلزی باز کردند. نفس عمیقی کشیدم و از پله ها بالا رفتم. ...
بروزرسانی در : ۸۶۶ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 91
همزمان سرش را بلند کرد و نگاه ترسناک و عصبیاش را بند چشمان رستاک نمود: _این آخرین باری بود که بهم حمله کردی و هیچی نگفتم، گذشتت، حالت، آیندت، تو دست منه؛ کافیه بیخیالت بشم تا دوباره بگیرنت و اینبار مغزت رو کامل دربیارن و جاش بمب بزارن. رستاک نگاه بیروحش را مستقیم به چشمان سردین دوخته بود...
بروزرسانی در : ۸۶۱ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 92
کلافه چشمانش را بست: _زنده نیست، مرده. ولی اونا میخوان با شبیهسازی سلولی، تلفیق دوباره ژنهاتون، هامور رو برگردونن، و اینبار قویتر از قبل، باهوشتر، و غیرقابل نفوذ، برای این از رستاکم استفاده کردن. ناباور به رستاک زل زدم، پس گفتههای میشل حقیقت داشت. برای همین هم مرا زنده میخواستند. هنوز...
بروزرسانی در : ۸۵۹ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 93
خودم را درون راهروی طویل و تاریک یافتم. تکیه زده به دیوار پشتم،سعی بر نفس کشیدن داشتم به سختی دست آویز گردنم شدم. حس می کردم سرم سنگین است. تا کی قرار بود مرگ هامور را باور نکنم؟ تا کی قرار بود هربار که اسمش را می شنوم به امید زنده بودنش جان بگیرم و با شنیدن حقیقت مرگش،جانم برود؟ با بغض مشت...
بروزرسانی در : ۸۵۳ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 94
*** سردین درحالیکه در کرونا را باز می کرد، شیشه را به سمتم گرفت. سردی شیشه، گویی به تن داغم شوکی تازه داد. کمی آن طرفتر از ما، جنازه پرفسور بود هر سه روی کاناپه نشسته و به صفحه سیاه تیوی زل زده بودیم. شیشه بعدی را به سمت رستاک گرفت، درست وسط آنها نشسته بودم. رستاک بیحرف دست دراز کرد ...
بروزرسانی در : ۸۴۷ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 95
*** سردین اطلاعات را منتقل کرده بود. هک کردن لپتاپ میشل برای سردین، مانند نصب وارزون روی سیستمش بود. همانقدر آسان، همانقدر بیاهمیت. جنازه پرفسور را به کمک رستاک از سالن خارج کرده و درون صندوق عقب یکی از ماشینها پنهانش کرده بودند. نگاه سردم را به خونهای روی زمین دوخته و طی را درون سطل آ...
بروزرسانی در : ۸۴۷ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 96
نتوانستم نگاهم را بگیرم، نگاهش آب روی آتش درونم بود. تمام آن دردها از بین رفتند. بغض چنگ زده بر گلویم به اعماق تاریکیاش بازگشت. نمیدانم چهطور گوشه لبهایم از هم کش آمدند. گویی زمان متوقف شده باشد و فقط ما باشیم. _من فردا صبح حرکت میکنم. به سمت سردین چرخیدم، تازه به خاطر آوردم که تنها نیست...
بروزرسانی در : ۸۴۵ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 97
نفسهای داغش، پوست یخ زده صورتم را میبوسیدند. صدای سقوط آخرین قطرات باقی مانده در شیر آب و از هم پاشیدنشان روی سطح سخت کف وان، تنها سهممان از موسیقی رمانتیکی بود که در این چهاردیواری کوچک میتوانستیم داشته باشیم. ابرها محوتر میشدند و قلب من پوست نازک و سرخ شده قفسه سینهام را متلاشی میکرد ...
بروزرسانی در : ۸۳۹ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 98
من در آن لحظه، از کالبدم جدا شدم. به ذرات ریزی، در هوا تبدیل شدم که پیوسته همچون اکلیل میدرخشیدند، کنار هم جمع میشدند و همچون پروانهای کوچک و آبی پرواز میکردند. تمامم نگاهی بود که به او دوخته شده بود. اگر چنین حرفهایی را از مردی عادی میشنیدم، شاید اینقدر از هم نمیگسستم؛ امّا من عاشق مردی...
بروزرسانی در : ۸۳۸ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 99
پاهایم را جمع کردم، جنینوارانه به پهلو روی آن تخت کزایی دراز کشیده و به دیوار مقابلم چشم دوختم. من از منی که عاشق این مرد بود متنفر بودم، مردی که هرگز مرا نمیفهمید. مردی که هرگز مرا در آغوشش نمیگرفت و دوستت دارم را برایم هجی نمیکرد. مردی که… قطرات اشکم یکی پس از دیگری گونههایم را تر کردند....
بروزرسانی در : ۸۳۲ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 100
حس کردم خون در رگهایم منجمد شد. با دهانی نیمهباز و چشمانی که از فرط خیرگی نم اشک در آن نشسته بود نالیدم: _چی؟ سیبک گلویش دوباره بالا و پایین شد: _خاطراتم رو به یاد میارم، جوری اون لحظه رو یادمه که انگار همین الان اتفاق افتاده، بوی خون خشک شده روی تنش، بوی اسیدی که دستش رو جلوش داخلش فرو کردن...
بروزرسانی در : ۸۳۱ روز پیش
