لیست کلیه پارتهای رمان پیرانا : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 143
-
رمان پیرانا - پارت 101
متعجب نگاهم را از رستاک گرفتم و به سردین چشم دوختم _چه خبره؟ آیوار درحالی که به سمتمان میامد با نیشخند روی صندلی نشست _همیشه همین قدر سوال می پرسه؟ سردین گویی داغ دلش تازه شده باشد نفس عمیقی کشید _تقریبا همیشه! تحمل دیدن این مرد را نداشتم مردی که مدام هامور را به من یاد آوری می کرد _این م...
بروزرسانی در : ۷۸۸ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 102
*** سه روز زمان برد تا لوکیشن مهمانی را پیدا کنیم. کمی پیش سردین درحالیکه کوله پشتی سیاهش را بر روی دوش گذاشته بود و پاسپورت و مدارک جعلیمان را به دستمان میداد، تنها یک جمله را به آرامی زمزمه کرد: _فقط نمیرید! هر سه بعد از سوزاندن تمامی مدارک نقشهای که سه روز، طراحیاش زمان برده بود، ...
بروزرسانی در : ۷۸۷ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 103
ناگهان فردی به کمرم چنگ زد و دستش را همزمان دور دهانم پیچاند و مرا به زور بلند کرد و عقبعقب با سرعت از گاراج خارجم کرد. سعی میکردم تقلا کنم امّا از کمر به پایین چیزی را حس نمیکردم و از طرفی مرد چندین برابرم بود و با این وضعیت، چندان شانسی برای مقابله با او نداشتم. همزمان که از گاراج خارج می...
بروزرسانی در : ۷۸۷ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 104
گویی تنها نقطه سالم در تنمگوشهایم بودند. صدای بوقی پرتکرار، گویی هرگز قرار نبود آن صدای کوفتی خفه شود. با همان چشمان بسته سعی کردم دستم را تکان دهم. صدای خرطخرط جابهجا شدن استخوان آرنج و شانهام را شنیدم و از دردش، پلکهای سنگینم را به سختی باز کردم. اولین چیزی که دیدم شیشه شکسته بغلم بود ه...
بروزرسانی در : ۷۷۴ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 105
*** امارات متحده عربی (دبی) به پیشنهاد من در یکی از رستورانهای دبیمال، که ویویی رو به آسمان خراشها داشت پشت میزهای کاراملیرنگ نشسته و به هم خیره بودیم. دو بادیگاردش، به درخواستش، با کمی فاصله ایستاده و اطراف و گاهاً ما را میکاویدند. پای راستم را روی پای چپم انداخته و چاک بلند پیراهن س...
بروزرسانی در : ۷۷۴ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 106
دکتر به آرامی چشمبند رستاک را برداشت درحالیکه عکسهایی را روی ویدیو پرژکتور به او نشان میداد زمزمه کرد: _اگه بهت بگم اون دختری که نقطه ضعفته، تیکه پاره شده و الان یه لولیتاست چی؟ اونطوری دوباره برای فرار از دردت پیرانای درونت رو بیدار نمیکنی؟ رستاک با بهت چشمان به خون نشستهاش را به وید...
بروزرسانی در : ۷۷۴ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 107
از روی سینیای که از کنارم میگذشت، تکیلاایی برداشته و یک ضرب همه را فروخوردم. پسر نقرهایپوش با خنده سینی به دست دور شد و من خیره به پیکم بودم که صدای او را به سختی با وجود صدای بیس موسیقی شنیدم: _بیا. همزمان با اشاره رامز از جایم برخاستم، دستانم یخ کرده بودند. خودم را برای هرچیزی آماده ...
بروزرسانی در : ۷۶۸ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 108
*** نفسنفس زنان خودش را درون اتاقک کوچک انتهای انبار انداخت. اسلحهاش را بالا گرفته و یک دستش را بند شانهی زخمیاش کرد. بیتعادل به دنبال هر فردی که میتوانست در آن خانهی نمور، پنهان شده باشد میگشت. راهرو باریک را طی کرد، قطرات درشت خونش از آرنجش سرازیر و روی پارکتهای چوبی سقوط میکردند. ...
بروزرسانی در : ۷۶۷ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 109
لغزش قطرات عرق را روی مهرههای گردن تا سطون فقراتم را حس میکردم. گاه آدمی دلش میخواهد آن چه را که دیده باور نکند و گمان کند خواب میبیند یا گمان کند کابوسی بیش نیست؛ امّا حقیقت داشت، آن پوست رنگپریده، آن موهای براق و چرب که گویی با خون دختران بیگناه شسته شده بود. آن انگشتان کشیده و ترسناک که ...
بروزرسانی در : ۷۵۷ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 110
صدایش از شدت خشم و غم در هم آمیخته شده، می لرزید -اونا حانان زیبای من و جلوم کشتن... با بغض نگاهش می کردم. حتی نمی توانستم گریه کنم! در خاطرات او گم شده بودم، میان تار و پود نارنجی موهای دخترکی که در مقابل نگاه نا توان برادرش کشته شد. با نیشخند نگاهم کرد: -می دونی اونا حتی نمی دونستن که اون...
بروزرسانی در : ۷۵۷ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 111
*** با دستان بسته جایی روی زمین فرود آمدم. کف دستان و سر زانوهایم از سابیدگیشان از برخورد با آسفالت به سوزش افتادند. جای گلولههایم تیر کشیدند، صدای قیژ لاستیکهای ماشینی که با سرعت از جای کنده میشد. به سختی دستانم را بلند کردم و پارچهای که روی سرم کشیده بودند را کند زدم چشمانم را به تیر چر...
بروزرسانی در : ۷۵۴ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 112
کمرم به عرق نشسته بود. حتی شقیقهام از قطرات ریز و درشت عرق نم برداشته و قلقلکم میداد؛ امّا با همهی اینها، تمام تنم از افت فشار و وحشت یخزده و بیتوجّه به گرمای هوا، میلرزیدم. چشمانم را بسته و به صدای پاهایشان گوش سپردم. یک... دو... سه... چهار... قطرات اشکم از گوشه چشمم سرازیر شدن...
بروزرسانی در : ۷۵۳ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 113
نگاه نیمه بازم به چند چراغ روشن و پرده های کنار رفته ساختمان ها افتاد با وجود صدا خفه کن، متوجه سر و صداها شده بودند. صدای بمش را از جایی در درونم می شنیدم _پلیسا دارن میان…باید بریم. دستان یخ زده ام را به پیرهن سیاهش آویختم. این اخرین توانم برای چنگ زدن به آن حجم خواستنی ای بود که مقابلم ...
بروزرسانی در : ۷۴۶ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 114
با بغض به سختی محتویات لیوان را سر کشیدم. سردین با چشمان ریزشده گفت: _ولی یه جای کار میلنگه، ارس بولگارد، مثل روحه، تا حالا هیچکس اون رو ندیده و اونایی هم که دیدن جنازشون پیدا نشده. به سختی چشم از نگاه نگران رستاک گرفتم: _ولی من باهاش معامله کردم! سردین متفکّر از جایش برخاست: _تو متوج...
بروزرسانی در : ۷۴۵ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 115
نگاهم را به طرح چهرهی ابرقهرمانان، بر روی تابلوی ورودی دوخته بودم و از میانشان تنها هالک را میشناختم و شاید مردعنکبوتی! رستاک علامت داد تا به سمتش بروم. چتریهای سیاه و لنز آبی هم همچون تلفیق رنگ لقبمان، از من ویونای تازهای ساخته بود. او هم با وجود آن ماسک سیاه و براق عسلی لنزهایش، ظاهر مت...
بروزرسانی در : ۷۳۹ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 116
دست به سینه به او چشم دوخته بودم که به سمتم میامد. ناگهان نگاهم خیره چند دختر بچه کرهای ماند، خرسهای تدی بزرگی را به دست گرفته و به سختی با آن هیکل کوچکشان وزن آنها را متحمل شده و به دنبال مربیشان میرفتند. مسیر آمدنشان را دنبال کردم و به چندین تابلو نقاشی و مردی رسیدم که کنار فولوکس نمای...
بروزرسانی در : ۷۳۸ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 117
تابلو را جایی کنار نقاشی مارپیچ هامور، روی دیوار مقابل تخت چسباندم. به آرامی روی تخت نشستم و خیره به دو نقاشی مقابلم چشم دوختم، نگاهم را پایین آوردم و به رد بخیههای ریز و درشت تنم دوختم. تن پوشم را از تنم در آوردم و سرم را چرخاندم و به آینه قدی زل زدم، دستم را به نرمی روی رد آخرین بخیه بر روی شا...
بروزرسانی در : ۷۳۳ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 118
دستم را روی دهانم گذاشتم و نالیدم: _محل قرار کجاست؟ ناامید به موهایش چنگ زد: _ویدیو پاک شده، رستاک زودتر از من کدگشاییش کرده، نمیدونم! به شقیقهام چنگ زده و به سمت پنجرهها رفتم، اندکی مانده بود تا خفه شوم، نفس کم آورده بودم. دلشوره همچون بختک به جانم افتاده و گویی قصد جانم را داشت. با اع...
بروزرسانی در : ۷۳۱ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 119
هردو وارد پارکینگ شدیم، درحالیکه به سمت موتورش میرفت به BMW سیاهرنگی اشاره کرد و سوییچش را به سمتم پرت کرد: _جدا باشیم بهتره. سوییچ را در هوا گرفتم و به سمت موتورش رفتم با بهت نگاهم میکرد _گفتم برو سوار ماشین شو! درحالیکه سوار موتورش میشدم سوییچ را به سمتش پرت کردم: _خودت بشین، اگر اوض...
بروزرسانی در : ۷۲۵ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 120
سردین نفس عمیقی کشید: _از کجا مطمئن... میان حرفش پریدم: _اسم معشوقهی دکتری که راه از بین بردن پروژه بتا رو میدونسته کاتریناست، هامور تنها کسیه که طبق گفتت به اون آزمایشگاه سری رفت و آمد داشته و از قضیه مطلع بوده. میخواسته یهجوری راه نجات خودش و رستاک رو بهم برسونه. یه بازی هزارتو طراحی کرد...
بروزرسانی در : ۷۲۵ روز پیش
