دوست داشتی؟
رمان پیرانا از مرجان فردیدی دنیای رمان

رمان پیرانا

  • زبان فارسی
  • 1.2M 👁
  • 6.8K ❤️
  • 7.6K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه پیرانا

من نه در آغوش مادری مهری دیدم… نه در چشمان پدرم عشقی… من هرگز عروسکی را لمس نکردم من حتی مزه آغوز مادرم را نچشیدم… آنچه از من ساختند، شبیه به انسان نبود چرا که آن ها ام انسان نبودند! من پاشنه بلند هایم را…تنها در میهمانی هایی میپوشیدم…که در امتداد شب…صدای اسلحه از صدای موسیقی بلند تر باشد! آنچه از من ساختند… و آنچه هستم… زیادی دردناک است… پس این قصه… قرار است داستان دردناکی برای من… و داستان متفاوتی برای تــو باشد!

پارت اول

In the darkest part of the ocean
The smallest killer in the world When no one expects it It turns the blue of the ocean into the color of blood
در سیاه‌ترین نقطه‌ی اقیانوس
کوچک‌ترین قاتل دنیا
زمانی که کسی انتظارش را نمی‌کشد
آبی اقیانوس را، به رنگ خون در می‌آورد
The red of the blood to overcome the blue of the ocean
Piranhas can be seen, covered in blood And deadly.
سرخی خون که بر رنگ آبی چیره شود
پیرانا را میتوان دید
غرق در خون
و کشنده.
In an ocean that is a slaughterhouse for weaker creatures, Or it should be a piranha or must die.
در اقیانوسی که
کشتارگاه موجودات ضعیف‌تر است،
یا باید پیرانا بود
و یا باید مُرد.
من نه در آغوش مادری مهری دیدم،
نه در چشمان پدرم عشقی.
من هرگز عروسکی را لمس نکردم،
من حتی مزه‌ی آغوز مادرم را نچشیدم.
آنچه از من ساختند، شبیه به انسان نبود
چرا که آن‌ها هم انسان نبودند؛
من پاشنه بلند هایم را، تنها در میهمانی‌هایی می‌پوشیدم که در امتداد شب صدای اسلحه از صدای موسیقی بلند‌تر باشد.
آنچه از من ساختند، و آنچه هستم‌.
زیادی دردناک است.
پس این قصه،
قرار است داستان دردناکی برای من
و داستان متفاوتی برای تو باشد.
کالیفورنیا، 17 نوامبر_ساعت: 09:08
_اسمت چی بود؟
پشت سر مرد، به آرامی قدم برمی‌داشتم:
_شماره شانزده.
از پله‌ها بالا می‌رفت، پشت سرش خیره به شانه‌های پهنش، حرکت می‌کردم:
_تو کدوم اتحادیه‌ی مثلث بودی؟
نفس عمیقی کشیدم، نگاه خیره و کنجکاوم به اطراف بود:
_اتحادیه‌ی سِری روسیه، بخش کورتکس.
وارد راهروی طویل و سفید‌رنگی شدیم که کف‌پوش و دیواره‌ها از آینه تشکیل شده بود.
از آینه استفاده می‌کردند تا به همه‌جا دید داشته‌باشند، مخصوصاً پشت سرشان!
_رشته‌های شاخصت چی بوده؟
همچنان مستقیم به سرشانه‌هایش زل‌زده‌بودم.
_پزشکی.
سر تکان داد؛ انتهای راهرو مقابل درب سفید‌رنگ ایستاد.
به دوربین بالای سرش زل زد، چراغ سبز روی دستگیره‌ی در نمایان شد. در که باز شد، پشت سرش وارد راهروی بعدی شدم.
_چند سالگی بازیافتت کردن؟
نگاهم را به کفش‌هایم دوختم:
_چهارده‌سالگی.
پوزخند صدا داری زد:
_چه دیر! فهمیدن به درد نخوری.
دست‌هایم مشت شدند.
ادامه داد:
_نمیدونم چرا باید به تویی که این‌قدر کم سن و بی‌تجربه‌ای، اجازه‌ی حضور در اینجا رو بدن.
به سمتم چرخید، نفس عمیقی کشیدم.
جدی و سرد به چشمان بی‌حالتم زل زد:
_بدون اجازه‌ی من حق خروج یا ورود به بخش آبی رو نداری؛ تفهیم شد؟
_بله.
همچنان با جدیت ادامه داد:
_میدونی که بازیافته‌ای دیگه؟
خیره به چشمانش جدی پاسخ دادم:
_بله.
نیشخند زد:
_اینکه اونجا به درد نخور بودی، مهم نیست، اینکه اینجا به درد بخوری یا نه مهمه.
انگشت سبابه‌اش را به سمتم گرفت:
_بهت فرصت دادن تا اتیکت به درد نخور بودن رو از روی خودت برداری، پس از فرصتت استفاده کن.
پایم را به زمین کوبیدم:
_بله ادمین.
به چشمانم مستقیم زل زد:
_راستی مراقبت کی بوده؟ به چه زبانایی مسلطی؟
بی‌مکث پاسخ دادم:
_روسی، انگلیسی و ایرانی.
با مکث ادامه دادم:
_مراقبم ایرانی بود، از طبقه‌ی ششم، نام کاربریشون.
میان حرفم پرید:
_آه می‌شناسمش، کتی؛ مرده نه؟
دستانم لحظه‌ای مشت شد:
_بله، مشخص شد جاسوس بوده.
بیخیال و خونسرد:
سری تکان داد و چرخید، دوباره پشت سرش راه افتادم، انتهای راهرو، در بعدی را با کارتی که در دست داشت گشود. پشت سرش وارد سالن شدم، نگاهم را چرخاندم. سعی کردم به ضربان نا‌میزان قلبم مسلط شوم.
دور تا دور آزمایشگاه میز‌های بلندی قرار‌داشت که رویش وسیله‌های آزمایشگاهی را قرار‌داده بودند.
_اینجا بخش زرده، باید همین‌جا بمونی.
نفس عمیقی کشید:
_این برج، هشت طبقه است. هر طبقه شامل یک رنگ میشه، تو داخل بخش زرد کار میکنی، ادمین‌ها یا سرگروه‌ها همیشه سفید می‌پوشن، این یعنی مرتبط به هیچ‌کدوم از بخشا نمیشن و استثنا هستن.
کارتش را به سمتم گرفت:
_اینم کارت ورودیت.
کارت را از دستش گرفتم:
_بخش آبی و قرمز...؟
میان حرفم پرید:
_نه حق ورود به بخش آبی رو داری و نه قرمز!
سر تکان دادم، جدی به چشمانم خیره شد:
_طبقه‌ی سوم بنفشه و متخصص‌های آی‌تی( IT) در اون بخش هستن. طبقه‌ی چهارم آبیه و مربوط به گارد دفاعی و بخش قرمز که مربوط به تو نمیشه.
به سمت در رفت:
_به زودی دکتر میاد، رفته به بخش قرمز سر بزنه.
_مگه نگفتید این برج هشت طبقه داره؟ ولی من شنیدم فقط هفت تا رنگ برای طبقات وجود داره.
با چشمان ریز شده ادامه دادم:
_پس طبقه‌ی هشتم چیه؟
پوزخند زد، دستانش را درون جیبش فرو برد:
_خیلی کنجکاوی؟
نگاهم را به زمین دوختم.
مقابلم قرار‌گرفت، کفش‌هایش را می‌دیدم:
_راجع به هفت طبقه‌ی بهشت چیزی شنیدی؟
همچنان به زمین چشم دوخته‌بودم سرش را به سمتم خم کرد:
_بعد از هفت طبقه بهشت، هشتمین طبقه به دروازه‌ی شیطان معروفه.
بزاق‌دهانم را به‌سختی فرو‌خوردم، فاصله گرفت، سرم را بلند کردم:
_حتی منم تا حالا وارد اون طبقه نشدم، پس الکی خیال‌بافی نکن.
همان‌طور که به سمت در می‌رفت گفت:
_خودش توضیحات لازم برای کارت رو میده.
به سمتم چرخید:
_هی دو رقمی؟!
ابروهایم درهم فرو‌رفت:
_اینجا کسی رو با شماره صدا نمیزنن، از این به بعد اسمت، آلیسه.
چرخید و از سالن خارج شد، هم‌گام با رفتنش، به سمت میز گوشه‌ی سالن قدم برداشتم.
آرام دستم را روی سطح میز کشیدم، نمی‌دانستم این‌قدر پیشرفته‌اند.
ساختمان‌شان، قوانین‌شان، ابزار‌ها و وسیله‌ها و حتی سلاح‌هایشان.
دستانم را درون جیب روپوش سفیدم فرو‌کردم، هیچ چیزی جز وسایل آزمایشگاهی به چشمم نمی‌خورد.
فضای سفید و سرد اتاق، روی روان نداشته‌ام خط می‌کشید.
دو درب برای ورود و خروج در دو‌سمت اتاق قرار‌داشت، به دوربینی که کنج دیوار مقابلم بود نگاهی انداختم.
دو میز بزرگ آزمایشگاهی با ابعاد یک‌و‌نیم‌ در سه‌متر، مجهز به لوله‌های تاسیساتی در اتاق قرار‌داشتند و فضای زیادی را اشغال کرده‌بودند.
نفس عمیقی کشیدم.
پشت به در ایستاده و به دیوار روبه رویم زل زدم؛ تابلوی ساده‌ای که داخلش هیچی نبود.
نه رنگ، نه نقاشی و نه عکس؛ قطعاً هدف از تابلوی سفیدی که هیچ نقشی نداشت و قرار‌دادنش داخل اتاقی که سفید و سرد بود، درگیر‌کردن مغز و خدشه‌دار‌کردن روان‌مان بود. آستانه‌ی تحمل‌مان را می‌سنجیدند.
به سمت میز کار رفتم، آرام دستم را رویش کشیدم. ضد‌اسید و از جنس سنگ گرانیت بود.
با صدای باز شدن در، روی پاشنه‌ی کفشم چرخیدم، مردی که وارد اتاق شده‌بود، متوجه حضور من نبود.
دستکش‌های خونی‌اش را درآورد و درون سطل آشغال کنار میز انداخت.
موهای مجعد و مشکی‌اش، انیشتین‌وارانه و درهم و بهم‌ریخته بود.
چرخید تا میز را دور بزند، امّا با دیدن من سرجایش ایستاد.
با چشمان ریز‌شده و سردش سرتاپایم را از نظر گذراند:
_تو کی هستی!؟
یک قدم جلو رفتم:
_شماره شانزده، انتقالی از اردوی بازیافتی.
با همان اخم‌های درهم نگاهم می‌کرد، با برداشتن چند قدم بلند، مقابلم قرار‌گرفت.
_کی بهت اجازه داده بیای داخل؟
با تردید به در نگاهی انداختم:
_ا…ادمین.
چنگی به موهای مجعدش زد:
_گمشو بیرون.
با بهت نگاهش می‌کردم که چنگی به بازویم زد و مرا کشان‌کشان به سمت در برد. در را گشود و تقریباً به بیرون پرتم کرد.
روی زمین افتادم، با وحشت چرخیدم و به چشمان بی‌روحش زل زدم، در را بست.
دست‌هایم می‌لرزیدند، مشت کردم و دندان‌هایم را روی هم فشردم. دستم را به زمین گرفتم تا بلند شوم.
صدای قدم‌هایی آمد‌، کفش‌های سفیدی که کنار دستانم قرار‌گرفت، نگاهم را به بالا کشاند.
_ادمین.
از جایم برخاستم، نفس عمیقی کشیدم تا به خودم مسلط شوم.
با حرص به‌سختی غریدم:
-چرا دکتر خبر نداشت که قراره دستیارشون باشم؟
پوزخند زد:
_آها، راست میگی یادم‌رفته‌بود بهشون اطلاع بدم.
دستانم مشت شدند، دندان‌هایم را روی هم فشردم.
با نگاهی تمسخر‌آمیز به سرتاپایم زل زد:
_شاید باید بیشتر لوند باشی.
دستش را جلو آورد و با سر انگشتانش روی بازویم را لمس کرد:
_شاید این‌طوری مثل آشغال باهات برخورد نکنه.
پوزخند زد:
_اون تورو خام خام میخوره.
نفس‌نفس می‌زدم، نباید کنترلم را از دست می‌دادم.
با پوزخند از کنارم رد شد، به سمت اتاق رفت و بعد از چند ضربه به در، کارت خودش را زیر دستگیره گرفت و در را گشود.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان پیرانا
  • نفس

    در پارت 1010

    او وووو چه جذاب و شیک

    ۴ هفته پیش
  • تارا

    در پارت 1010

    چطوری رمان رو میخونی؟

    ۵ روز پیش
  • نفس

    در پارت 1010

    عزیزم من این رمانو یک سال پیش خریدم دارم دوباره می خونم

    ۵ روز پیش
  • آوای مرگ

    0

    سلام نویسنده عزیزمن بارها پیام دادم ک اوایل من عضو رمان پیرانا بودم اشتراکشو پرداخت کرده بودم خوندمش بعد یه مدت خاستم دوباره بخونمش نشد قفل کرده بود لطفا پیگیری کنین

    ۷ روز پیش
  • شبنم

    در پارت 1431

    بعد از مدتها جرعت کردم و اسم پیرانا سرچ کنم بیام پارت اخر ببینم ولی هنوز نمیتونم دوباره بخونمش و اهنگش حتی گوش بدم🥲چقدر دلم براش تنگ شدهه و باید بزارم کنکور تموم شد دوباره بخونمش🥲مرجان پیرانا کی چاپ میشه؟؟

    ۱ هفته پیش
  • چه کنم؟

    0

    شما چطوری میخونید من که حتی با سکه هم نمیتونم بخرم

    ۴ هفته پیش
  • Vile victim

    0

    منم هر کار میکنم نمیتونم بخونم

    ۴ هفته پیش
  • HASTI

    1

    چون قراره چاپ بشه دیگه فروش متوقف شده.توی *** خود مرجان یه تعداد پارت از پیرانا رایگان گذاشته شده.

    ۲ هفته پیش
  • HASTI

    0

    ***. .***

    ۲ هفته پیش
  • نفس

    در پارت 940

    عالی فوق العاده داره حس هایرستاک برمی گرده عشق معجزه می کنه

    ۴ هفته پیش
  • ستایش

    در پارت 940

    ببخشید ولی چه جوری رمانو میخونی؟ اخه خیلییی دوست دارم بخونمش ولی نمیتونم

    ۴ هفته پیش
  • نفس

    در پارت 940

    سلام عزیزم من این رمانو یک سال پیش خریدم الان دوباره دارم می خونم

    ۳ هفته پیش
  • نفس

    در پارت 1170

    وای باز شروع شد

    ۴ هفته پیش
  • نفس

    در پارت 1160

    فوق العاده جذاب و زیبا قند تو دل آب کن

    ۴ هفته پیش
  • نفس

    در پارت 1100

    دکتر اشغال چاپلوس

    ۴ هفته پیش
  • نفس

    در پارت 1090

    خیلی سخته تصورشم وحشتناکه

    ۴ هفته پیش
  • نفس

    در پارت 1040

    وای من دیگه طاقت جدای ندارم

    ۴ هفته پیش
  • نفس

    در پارت 930

    مردیکه بدبخت دلم براش سوخت

    ۴ هفته پیش
  • نفس

    در پارت 830

    آفرین رستاک همه شون تیکه تیکه کن جر بده

    ۴ هفته پیش
  • نفس

    در پارت 820

    عالی بود بی نظیر

    ۴ هفته پیش
  • نفس

    در پارت 710

    هردو تاشون گناه دارند خیلی سخته کنترل بدن آدم دست خودش نباشه

    ۴ هفته پیش
  • نفسی

    در پارت 630

    😢😰😥😓 بمیرم برای دل ویونا

    ۴ هفته پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آیدی کپی شد!