خلاصه رمان :
من نه در آغوش مادری مهری دیدم… نه در چشمان پدرم عشقی… من هرگز عروسکی را لمس نکردم من حتی مزه آغوز مادرم را نچشیدم… آنچه از من ساختند، شبیه به انسان نبود چرا که آن ها ام انسان نبودند! من پاشنه بلند هایم را…تنها در میهمانی هایی میپوشیدم…که در امتداد شب…صدای اسلحه از صدای موسیقی بلند تر باشد! آنچه از من ساختند… و آنچه هستم… زیادی دردناک است… پس این قصه… قرار است داستان دردناکی برای من… و داستان متفاوتی برای تــو باشد!
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان پیرانا - پارت 143
*** *شب انفجار* لپتاپش را بست، بیتعادل از ون خارج شد، دستش را روی قفسه سینهاش گذاشت. بوی بنزینی که در مشامش پیچیده بود، به حالت تهوعش دامن میزد. زامبی کمی آن طرفتر تکیه زده به دیواره چرب پارکینگ، نگاه خیسش را تنها به مقابلش دوخته بود. جعبه کمکهای اولیه، بانداژهای خونی اطرافش را گرفت...
بروزرسانی در : ۷۰۶ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 142
شگفتزده فنجان را روی میز گذاشتم. بوی شکلات سوختهای که در مغازه جاری بود، درمقابل رایحهی چوب و دودی که باورودش، باخود به کتابفروشی کوچکم آورده بود، هیچ بود. ریزبینانه به بوتهای چرمیاش چشم دوختم، نمیتوانست اهل ادینبرا باشد. در این شهر مردم عادی کم پیش میآمد، چرم بپوشند. باران و رطوبتش، ب...
بروزرسانی در : ۷۰۶ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 141
*بیست و چهار سال پیش* *بام* ویونا خیره آسمانخراشهای مقابلش، پاهایش را از لبهی ساختمان آویزان کرده بود. دستانش را به سطح سنگی زیرش تکیه زده و عمیق نفس میکشید" _تنها تنها؟ نگاهش را چرخاند و بالبخند به سردین و گربه سیاه و کوچک میان دستش زل زد: _این همون گربهایه که رستاک راجع بهش گفته بود...
بروزرسانی در : ۷۰۶ روز پیش
-
رمان پیرانا - پارت 140
*** *چند ماه قبل از انفجار* *آزمایشگاه سری سازمان مادر* سردین پشت میز نشسته و بهتزده به تصاویر مقابلش چشم دوخته بود. آیوار و آروان جنازههای مامورین سازمان را کشانکشان از آزمایشگاه خارج میکردند. صدای خرد شدن شیشههای شکسته زیر بوتهایشان، حواس سردین را مدام پرت میکرد و نمیتوانست تمرکز ک...
بروزرسانی در : ۷۰۶ روز پیش
همراهان عزیز، با توجه به اینکه رمان هماکنون برای طی مراحل نهایی نشر و چاپ ارسال شده است، امکان عضویت جدید در این بخش دیگر میسر نیست. از حمایت و درک شما سپاسگزاریم.
ستا
در پارت 1433و خوشحالم بالاخره سازمان نابود شد امیدوارم در دنیای واقعی چنین تشکیلات کثیفی نباشه امیدوارم رستاک ویونا استیون هامور واقعیی تو دنیا نباشه. من که لا به لای پیرانا جا موندم دیگه نمیدونم چی بگم در اخر از خالق پیرانا؛ ساحره قلم ممنونم بابت این شاهکار. بلک بلو ناز💙🖤🕷🦋💊💊😭😭
۲ هفته پیشستا
در پارت 1432غم های ویونا و رستاک رو هیچوقت نمیتونم فراموش کنم انقد دردشون زیاده هنوزم حسش میکنم. عذاب وجدان هر لحظه رستاک؛ این بچه دیگه نمیتونست با این عذاب وجدان زندگی کنه پیرانل بهترین پایان رو داشت ولی ویونا و رستاک خیلی درد کشیدن خیلی گناه داشتن خیلی برای این زندگی حیف بودن😭😭
۲ هفته پیشستا
در پارت 1432و بالاخره پیرانای عزیزم تموم شد و من غمگینم که دیگه قرار نیست غرق در پیرانا و پروانه آبیش بشم. نمیدونم باید چی بگم هیچ جمله ای نمیتونه حسم به این شاهکار رو وصف کنه. مطمئنم تا ابدد یه تیکه از وجودم متعلق به پیراناست و کنارش جا میمونه💙🖤
۲ هفته پیشستا
در پارت 1421دلم نمیاد پارت اخر رو بخونم و پیرانا تموم شع دست و دلم به خوندنش نمیره🥲💔
۲ هفته پیشستا
در پارت 1421چی بگم خوشحالم ولی غمای اون دو تا بچه رو هیچوقت یادم نمیره🥲💙🖤
۲ هفته پیشati
در پارت 13520شاید خیلی بد باشه اما واقعا کاش اگر می خوان بمیرن دوتاشون با هم بمیرن نه یکیشون اینطوری بدون هم زجر نمی کشن:)))
۲ سال پیشستا
در پارت 1350موافقم🥲🦋🕷😭😭
۲ هفته پیشستا
در پارت 1330سازمان لعنتی از اول پایان رستاک رومیدونسته گفتن تابه درد بخوره ازش استفاده میکنیم بعدسطل اشغال چون نسخه های دیگه ازش داریم! خوشحالم بتا شکست خورد.هرطور فک میکنم واقعکل زندگی این بچه به سازمان گره خورده بلایی به سرش اوردن که حتی باپادزهرکاترینا هم نمیتونه خودشو نجات بده ازین کثافت. کاش سازمان نابودشه
۲ هفته پیشستا
در پارت 1320دارن میرن بمیرن بعد رستاک پلیر با خودش اورده و هندزفری میزاره تو گوشش؟ خونسردی این بشر محشرهه🕷🕷
۲ هفته پیشستا
در پارت 1310خوشحالم بالاخره دکتر مرد مرتیکه روانی اشغال این همه پارت در عذاب بودیم از دستش 🔪🔪 رستاک موقع کشتنش: هرطور ویونا بخواد🥲🦋🕷 بچه ناز و گوگولیم
۲ هفته پیشستا
در پارت 1310یعنی ارس به همین کع خواهرش نجات پیدا کنه و یه زندگی عادی داشته باشه راضیه؟ حتی اگه نتونه ببینتش و کنارش باشه؟ چون فهمید زنده برنمیگرده
۲ هفته پیشستا
0رسیدم پارتای اخر هم ناراحتم قصه پیرانا و پروانه آبیش داره تموم میشه هم مشتاقم پایان بلک بلو رو بدونم خلاصه غمم گینه🥲🦋
۲ هفته پیشستا
در پارت 1280دیگه پشمی برام نمونده هروقت میگم واوو چه خفن مرجان یچیز دیگه رو میکنه و برگام بیشتر میریزه💊🔪
۲ هفته پیشستا
در پارت 1270همه گناه دارن خیاط گناه داره که این همه سال ویونا رو به عنوان معشوقه میدید و اخرش هیچی شد ویونا و رستاک گناه دارن که عاشق هم شدن و انقد زندگی سختی رو تجربه کردن که حتی اسمش زندگی نیست اونا صرفاً زنده موندن
۲ هفته پیشلونا
در پارت 12611قابل توجه کسایی که گفتن رمان حالت تخیلی داره تمام چیزهایی که تو رمان خوندین جنبه حقیقی داره اگه یه سر به مطالب دارک وب یا پرونده های اف بی ای بزنین میشه فهمید تو دنیای گ.هی زندگی می کنیم
۲ سال پیش...
در پارت 1263درسته ولی اینکه بشه با یه کد طرف و مثل ربات تحت تسلط خودت قرار بدی واقعی نیست و از نظر علمی همچین چیزی تا به حال انجام نشده حالا اگر بحث هیبنوتیزم بود می شد یه چیزی گفت ولی این موضوع غیر قابل باوره
۲ سال پیشستا
در پارت 1260اگه همه اینا واقعیه و اتفاق افتاده واقعا ترسناکه واقعا ترسناکه این عادلانه نیست نمیخوام در واقعیت کسی چنین زندگی هایی رو تجربه کنه
۲ هفته پیش

¹⁸¹⁹
در پارت 1431اونقدر غمش برام عمیق بود که بعد ازبار اول دیگه نخوندمش ولی بعد از مدت هاامشب اومدم پارت آخرشو خوندم ولی دوباره غمش به همون وسعت بود،انگار که تو دنیای موازی اونا جزوی از مهم ترین هام بودن،مرگ هیچ زمان دردش کم نمیشه و هر روز مثل شاخه ای از گل رز دور گلوی آدم میپیچه و اونو کم کم ساکت میکنه.