دوست داشتی؟
slider

رمان باتلاق

  • زبان فارسی
  • 61.2K 👁
  • 256 ❤️
  • 89 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه باتلاق

یغما برگشته، پس از ده سال حالا با ظاهر و شمایلی لوند و اغوا کننده، برگشته تا مردی متاهل را جذب خود کند تا هم بدهی‌هایش را پرداخت کند و هم خرده حساب‌های گذشته را با او صاف کند...

پارت اول

مقدمه :
می‌دانی باتلاق چیست؟
گندآبی لجن گرفته که اگر در آن فرو بروی کارت تمام است، حالا هرچه می‌خواهی دست و پا بزن، تقلا کن! دیگر فایده ندارد، هرچه تلاش کنی بیشتر فرو می‌روی و به مرگت نزدیک‌تر می‌شوی. ما آدم‌ها گاهی خواسته یا ناخواسته پای‌مان به این باتلاق چندش انگیز باز می‌شود. حالا یا یک نفر هل‌مان می‌دهد، یا خودمان با اراده خودمان شیرجه می‌زنیم آن تو.
مواظب باش پایت به این باتلاق باز نشود، که اگر شد، دیگر راه برگشتی نداری، پشیمانی هم دیگر سودی ندارد و فرو می‌روی، حالا هرچه می‌خواهی دست و پا بزن، تقلا کن... .
عشق تو همچو پرتو مهتاب‌ست
تابیده بی‌خبر بر لجن زاری
باران رحمتی است که می‌بارد
بر سنگلاخ قلب گنه کاری
من ظلمت و تباهی جاویدم
تو آفتاب روشن امیدی
بر جانم ای فروغ سعادت بخش
دیر است این زمان که تو تابیدی
دیر آمدی و دامنم از کف رفت
دیر آمدی و غرق گنه گشتم
از تند باد ذلت و بد نامی
افسردم و چو شمع تبه گشتم... .
#فروغ_فرخزاد
فصل اول
چتری‌های لخت و شرابی‌اش را از روی پیشانی‌اش به آرامی کنار زد، نگاه دقیقی به دکوراسیون مشکی و طلایی انداخت.
جلوتر رفت و به میز منشی نزدیک شد.
منشی با صدای تق‌تق پاشنه‌های کفش خانومی که نزدیک می‌شد سرش رو بالا گرفت و به دختر سانتی مانتال روبه‌رویش نگریست:
- سلام، بفرمائید؟
لبخند ملیحی زد و جلوتر رفت:
- سلام عزیزم، در خصوص آگهی استخدامتون... .
منشی میان کلامش پرید:
- بله درسته، استخدام بازاریاب... خوش اومدید.
لب‌هاش را جمع کرد و با نازی که در صدایش مشهود بود گفت:
- می‌تونم مدیر رو ببینم؟
منشی نگاهی به ساعت انداخت و گفت:
- دیگه الاناست که جلسشون تموم بشه، بشینید خبرتون میدم.
سری به تأیید تکان داد و با قدم‌های موزون، به سمت مبل‌های طلایی رنگ رفت و نشست.
پا روی پا انداخت و با پوزخند به تابلوهای تبلیغاتی روی دیوار نگاه انداخت.
"زیبایی را از ما بخواهید"
"محصولات زیبایی برست حامی پوست شما"
"جوانی و طراوت با محصولات برست"
شعارها را یکی پس از دیگری می‌خواند و پوزخندش رفته رفته پررنگ‌تر می‌شد.
- جناب مولایی خانمی تشریف آوردن جهت استخدام... بله... چشم حتما.
منشی که نگاهش را متوجه خود دید گوشی تلفن را در جایش نهاد و لبخند زد:
- بفرمائید از این طرف، انتهای راهرو.
از جایش بلند شد و به همان سمتی که منشی نشان داده بود حرکت کرد.
صدای تق‌تق پاشنه‌های کفشش روی سرامیک‌های مشکی اعتماد به نفسش را دوچندان می‌کرد.
قوس کمرش را بیشتر کرد و گردنش را صاف‌تر.
به انتهای راهرو که رسید، نفسی گرفت و از حرکت ایستاد، با چشمانی تنگ شده به نام حک شده‌ی "مدیریت" بر روی تابلوی کوچک طلایی رنگ کنار در خیره شد.
دستش به سمت دستگیره رفت، که همان لحظه فردی از آن طرف در را زودتر باز کرد.
با کمی تعجب به مرد کت و شلواری خیره شد، چشم‌های کهربایی نامحرمش پشت شیشه‌های آن عینک دسته قهوه‌ای همیشه هیز و دریده بودند.
قد متوسطه رو به کوتاهی داشت، ریش پرفسوری و موهای کم پشت به همراه شکم برجسته‌اش تنها عضو جدید در هیکلش بودند.
در را کامل باز کرد و نیم نگاه دیگری به زن زیادی جذاب پشت در انداخت و بی‌تفاوت حواسش را به صحبت‌ شریکانش داد.
دستی به چتری‌هایش کشید و قدمی عقب گذاشت تا آقایان راحت‌تر عبور کنند.
- جناب رستمی پس من خیالم راحت باشه دیگه؟
با شنیدن آن صدا تمام حواسش درگیر آن صوت بم و گیرا شد، نفسش گوله شد و جایی میان سینه‌اش گیر کرد.
لبش را تر کرد و با خیرگی به نیم رخ دوست داشتنی "یاسین مولایی" خیره گشت.
- بله بله، شک نکنید مهندس، قرادادها حاضره.
- پس خبر از شما.
هرکدام که از کنارش رد می‌شدند نیم نگاهی خرجش می‌کردند و می‌رفتند.
کمی خودش را کنار کشید، حواسش در پی مرد قد بلند میان در بود که حضور او را انگار حس نکرده بود که داشت حین صحبت کردن در را می‌بست.
دم عمیقی گرفت و بر خود تسلط یافت، از قصد قدم محکمی جلو گذاشت تا صدای پاشنه کفش‌هایش توجه مرد را جلب کند.
یاسین حرفش را نیمه تمام رها کرد و با گنگی به زن جوان و خوش سیمای کنار در نگاه انداخت.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان باتلاق
  • نفس

    در پارت 430

    جلد دومش نیومده هنوز🫠؟اگه اومده اسمشو بگید✨

    ۲ ماه پیش
  • آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان

    سلام عزیزم، نه فعلا جلد دوم نوشته نشده این روزها درگیر رمان جدیدم به اسم فرکانس شیطان هستم که پیشنهاد میکنم حتما شروعش کنی🥰

    ۲ ماه پیش
  • نفس

    در پارت 430

    رمان این مدلی انتقامی چی سراغ دارید دیگه؟

    ۲ ماه پیش
  • نیلو

    در پارت 430

    واقعا قشنگ بود همیشه دوستداشتم یکمم رمان و از طرف شخصیت منفی داستان بخونم که این رمان یه جورایی این حس و منتقل کرد اگه اخرش به نفع یاسین میشد خیلی ناراحت میشدم ولی دقیقا همینجوری که انتظار داشتم تموم شد میدونستم پایان یغما اخرش چیه قابل حدس بود ولی فک میکردم خودش اینکارو کنه در کل دم نویسنده گرم

    ۴ ماه پیش
  • آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان

    سلام عزیزم خوشحالم که این رمان رو دوست داشتنی نظرت یکی از کامل ترین نظراتی بود که در مورد باتلاق خوندم 😍 راستش یغما با تمام اشتباهاتش برام خیلی خاص و دوست داشتنیه🥺

    ۴ ماه پیش
  • نیلو

    در پارت 430

    منم خیلی یغما رو دوستداشتم لحظه به لحظه رو حس کردم تمام غم ها تمام خشمی که داشت هیجانی که تو تمام قسمت ها بود... قلمتون واقعا تاثیر گذاره همچین رمان های که انقدر قشنگ و گیرا باشه کم پیدا میشه امیدوارم همیشه به کارتون ادامه بدین من منتظر جلد دومش میمونم 🥺❤️

    ۴ ماه پیش
  • آیدا

    در پارت 430

    سلام جلد دوم رمان باتلاق اومده ؟ اسمش چیه؟

    ۹ ماه پیش
  • آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان

    سلام عزیزم، نه جلد دوم فعلا نوشته نشده.

    ۹ ماه پیش
  • عالی

    در پارت 10

    عالی عالی عالی عالی عالی عالی

    ۱ سال پیش
  • هلنا

    در پارت 70

    داش چرا اون مرد شد این زن شد

    ۲ سال پیش
  • هلنا

    در پارت 52

    چه بیشعوره این مرد😐 کاش یغما عاشق این سیب زمینی بیشعور نشه

    ۲ سال پیش
  • هیچ

    در پارت 30

    خوبببب

    ۲ سال پیش
  • عالیسس

    در پارت 20

    عالیی

    ۲ سال پیش
  • یاسین

    در پارت 50

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • نسرین

    در پارت 20

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • نسرین

    در پارت 10

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • عالمه

    در پارت 100

    عالی

    ۲ سال پیش
  • سیندرلا

    در پارت 10

    عالیههههه

    ۲ سال پیش
  • آوا

    در پارت 10

    تا اینجا خوب بود

    ۲ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟