پیرانا به قلم مرجان فریدی
پارت صد و چهل و دوم :
شگفتزده فنجان را روی میز گذاشتم.
بوی شکلات سوختهای که در مغازه جاری بود، درمقابل رایحهی چوب و دودی که باورودش، باخود به کتابفروشی کوچکم آورده بود، هیچ بود.
ریزبینانه به بوتهای چرمیاش چشم دوختم، نمیتوانست اهل ادینبرا باشد. در این شهر مردم عادی کم پیش میآمد، چرم بپوشند.
باران و رطوبتش، به هیچ چرمی رحم نمیکرد. یا اهل اینجا نبود یا اگر بود زیادی ثروتمند بود و شای
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
مهلا
0جهیدممم🤣🤣🤣
۱۰ ماه پیشزهرا
0وای یه پارت دیگه مونده تموم بشه چراااا ای کاش پیشتر بود 😭😭🥹
۱ سال پیشتارا
1اخر رمان غمگینه اره
۱ سال پیشفاطمه
1آیوار و همراز هامور و ویونا رو بزرگ کردن ولی بوه خودشون کوشش آتردین.سردین و ترسا هم رستاک رو😢
۱ سال پیشمه
3ممنون مرجان ک رسوندیشون بهم مرسی ممنونم مرسی
۱ سال پیشنفس
0تو شاهکاری مرجان جون فوق العاده ای باید مغز وهوشت طلا بگیرن بزارن تو موزه
۱ سال پیشرز
5با جمله ی اخر دوباره گریم گرفت😭
۱ سال پیشDonya
30اوکی پایان قشنگی ولی من چرا نمیتونم دردهایی که ویونا و رستاک کشیدن رو فراموش کنم و لحظه اخراشون :((
۲ سال پیشآیلی
18مگه همراز ایوار دوتا بچه نداشتن آتردین و ایلار من گیج شدم
۲ سال پیشفیونا
7طاقت نیاوردم... دوباره دارم پارت های آخر و می خونم:) عاشق وایب کتابخونه شونم🥺❤️✨ کاش اون جا بودم و یه گوشه از کتابخونه می ایستادم و نگاهشون می کردم🫠🫶🏻
۲ سال پیشفیونا
10بهترین پایانیه که می تونه بعد از این همه جنگ و خون و خون ریزی داشته باشه... به قدری خارق العاده ست که نمی تونم قشنگیش و وصف کنم🦋🕸️
۲ سال پیشArtemis
0یسوالل چطوری رستاک زندست ولی ویونا نه:)؟؟؟؟ گیججج شدمم
۲ سال پیش:)
11هیی نشستم پارتای آخر رو از اول میخونم ولی بازم برام تازگی داره:)))) گردنبند کریستالی که وقتی رستاک اومد آبی شد :))) اصن هر چقدر راجبه قشنگی این رمان بگم کم گفتم:)))) فوق العاده شگفت انگیزه🦋💙
۲ سال پیشنسرین
9اصلا هیچ ایده ای برای ادامه زندگی ندارم💔🤧
۲ سال پیشبلک بلو
2متوجه نمیشم بچه ها، دیوونه شدم ایا رستاک چرا زندس؟
۲ سال پیشایلیا
1جالب بود
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...
بستنی گوگوری
5ولی عاشق ذهنتم مرجان کی فکرش می کرد یه روز هامور بچه ویونا و ایوار بعد یهو ویونا بشه بچه ایوار