دوست داشتی؟
رمان عاشقانه,رمان معمایی, دانلود رمان لالایی پاندورا,نویسنده ساناز لرکی,نویسنده مرجان فریدی

رمان لالایی پاندورا

  • زبان فارسی
  • 2.6M 👁
  • 12.5K ❤️
  • 31.5K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

هزاران سال پیش، خدای زئوس به زنی به نام پاندورا جعبه‌ای هدیه داد، جعبه‌ای که پاندورا اجازه باز کردن آن را نداشت، جعبه‌ای برای سنجیدن کنجکاوی و مجازات بود… و سرانجام پاندورا آن جعبه‌ی شوم را گشود، نفرین،درد، و مرگ از درون جعبه خارج شد و دنیا را در برگرفت… پاندورا با وحشت در جعبه را بست و هرگز نفهمید آخرین چیزی که در جعبه ماند؛ امید بود! و حالا من… پاندورایی دیگرم... خدای زئوسِ من، مردی‌ست با چشمانی سبز و جعبه اسرار من، مردی‌ست به شومی کلاغ! این قصه من و دخترانی‌ست… که در جعبه‌ای را گشودیم…که نباید! جعبه ای که صدای لالایی اش همه را به تسخیر می‌کشاند. جعبه‌ای که… اسرار درونش، پایان کابوس‌وارش را رقم می‌زند! پس یادت باشد که اگر در پستوی ذهنت صدای لالایی شنیدی… هرگز نخواب! تو تا آخر این قصه…محکومی به بیداری!

پارت اول

صداهای زیادی در جهان وجود دارند.
صداهای آرامش‌دهنده
التیام‌بخش
عاشقانه
صدای باران، باد؛ صدای خش‌خش برگ‌ها بر زمین.
صداهای زیادی در جهان هست.
آزاردهنده
بی‌منطق
ترسناک
شبیه صدای لالایی که از زیر تخت بیاید
وقتی
کسی زیرتخت نیست
از پشت در، از میان آینه، از تک‌تک آجرهای دیوار
صدایی که وقتی دست‌ها را روی گوشت بگذاری تا نشنوی
بلندتر شوند.
صدای لالایی شوم، منحوس، دیوانه‌وار
صدای لالایی پاندورا
گوش‌هایت را نگیر...توی تاریکی یکی ایستاده
که وجود ندارد
-------
آریل
"و توی این مکان روح وجود نداره."
جمله‌ی آخر را روبه‌روی دوربین گفتم و لبخند همیشگی‌ام را زدم؛ یک لبخند فاتحانه پس از یک ماجرای عجیب‌وغریب. پرونده‌ی این خانه متروکه هم بعد از سه هفته بسته شد و من می‌توانستم امشب را با خیال آسوده بخوابم!
با شعف نیشخند زدم، می‌توانستم به راحتی نگاه‌های شگفت‌زده و صدای تپش قلب‌هایشان را بعد از دیدن این ویدیوی بیست و هشت دقیقه‌ای متصور شوم که بیش از سه هفته وقتم را گرفته بود.
همان‌طور که داشتم به اینترنت ضعیفی که جان می‌کند تا فیلم را آپلود کند بدوبیراه می‌گفتم، چهارپایه‌‌ای را از کنار پنجره‌ی سوخته برداشتم و روی آن نشستم. کف پوش هایم روی شیشه‌خرده‌ها قیژقیژ صدا دادند اما حسش نبود که دوباره از جا بلند شوم و چارپایه را کمی آن‌طرف‌تر بگذارم.
بوی نم آمیخته به خاکستر توی هوا کمی بینی‌‌ام را آزار می‌داد و این خاکسترهای معلق در هوا در میان باریکه‌ی نوری که از پنجره داخل می‌آمد واضح‌تر به‌نظرم می‌رسیدند.
آه لعنتی...بالاخره آپلود شد. زیر لب نالیدم:
_ لعنتی بالاخره!
کمی به جلو متمایل شدم و آماده شدم تا موج احساسات مخاطبینم را ببینم و یک‌دفعه یک تماس ناشناس روی صفحه افتاد.
پوف کلافه‌ای کردم، چه وقت تماس بود آخر، توی بزنگاه چیزی که مدت‌ها انتظارش را کشیده بودم؛ این یک اعصاب‌خردی مسلم بود. رد تماس دادم. هر کسی که بود می‌توانست بعد تماس بگیرد‌.
بالافاصله دوباره همان شماره‌ی ناشناس زنگ زد. ظاهرا تا زمانی که جواب نمی‌دادم قرار نبود قطع کند. زیر لب غر زدم" سمج" و جواب دادم. صدای مرد از پشت خط شمرده و آرام کلمات را ادا کرد و چنان بود که کلیپ جدید یوتیوب و عکس‌العمل‌مخاطب‌ها و همه‌چیز از ذهنم پرید.
_ خانومِ الا اخوان؟
جا خوردم؛ شنیدن نام خواهری که سال‌ها ندیده بودمش برایم شبیه یک شوک نابهنگام بود. زیرلب زمزمه کردم:
_ نه من الا نیستم.
مرد اندکی درنگ کرد و من در ذهن با خودکلنجار می‌رفتم،مرد باید دوبلور می‌بود،این صدا باید اتک آن تایتان را دوبلوری می‌کرد،مجدد پرسید:
_ خانوم آنیه اخوان شماره هر دو خواهرش رو برای تماس اضطراری اینجا نوشته بودن‌. متاسفانه اسمتون جا افتاده. شما خواهرشون هستید؟
پوزخندی زدم و داغ دلم عجیب تازه شد. ماری که سالیان سال دور قلبم پیچیده بود، حالا سر برآورده بود و نیش می‌زد. در اصل دقیقا حق با مرد بود در تمام ابعاد خانواده من تنها کسی بودم که جا افتاده بود. خواهرهایی که نمی‌شناختمشان و پدری که مرا نخواسته بود. با صدایی که سعی داشتم نلرزد و مثل همیشه قوی باشد گفتم:
_ من آریل هستم. بله ایشون خواهر من هستن.
صدای مرد مغموم و کمی باملاحظه‌تر شد:
_ ایشون فوت کردن خانوم. تسلیت می‌گم. الان جسدشون توی سردخونه‌ی تیمارستانه اما فردا احتمالا باید تشریف بیارین برای خاکسپاری
یک شوک دیگر! نگاهم بر روی تعداد لایک‌هایی که هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شدند خیره ماند.
نفسم در سینه گره خورد.
مرد از چه چیزی حرف می‌زد؟ خواهرم در تیمارستان چه می‌کرد و چرا مرده بود. نمی‌توانستم به خودم دروغ بگویم احساسی به این قضیه نداشتم فقط حسرتی بود که جولان می‌داد. سکوتم که طولانی شد مرد گفت:
_ آدرس رو براتون به همین خط بفرستم؟
پلک زدم، رد سرخ قلب‌های قرمز را فراموش کردم، چهره‌ی او را در پس ذهنم تصور کردم، زیادی جوان و زیبا بود که بمیرد!
_ بله ممنونم.
_ بازم تسلیت می‌گم. می‌بینمتون.
صدای بوق‌های ممتد تلفن نهیب زد که تماس قطع شده است.  نفهمیدم کی سرپا ایستادم و تا وسط سالن پیش آمدم اما احساس مسخ شدگی کاملا مرا احاطه کرده بود

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

4.9 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 12,456 رای
5 ★
87%
4 ★
12%
3 ★
1%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان لالایی پاندورا

  • پریسا

    در پارت 1280

    مثل همیشه و همه ی رمانات عالیی بود عزیزم ممنونم ازت مرجان جونم

    ۳ روز پیش
  • پریسا

    در پارت 1230

    آخخ چطور آخه دلتون میاد با ما چنین کاری کنید😭😭 انقدر گریه کردم سرم سنگین شده چشام باز نمیشه جرعت نمیکنم از اتاق برم بیرون منو با این قیافه ببینن😭

    ۳ روز پیش
  • پریسا

    در پارت 950

    نویسنده ی عزیز تو بهترینی ممنونم از اینکه این حس ناب رو به ما هدیه میدی

    ۳ روز پیش
  • پریسا

    در پارت 850

    اه تا میام به یکی اعتماد کنم یهو تو پارتای جدید غافلگیر میشم به قول نویسنده ها دیوار اعتمادم فرو میریزه😂

    ۳ روز پیش
  • پریسا

    در پارت 710

    آخییش همچین دلم خنک شد که نگو. دمت گرم آریل. سهای آشغال حقت بود

    ۳ روز پیش
  • Sama

    در پارت 1240

    دیوا میخوام اقا

    ۴ روز پیش
  • Pashm

    در پارت 1090

    وای واقعا پشمام

    ۴ روز پیش
  • Sama

    در پارت 1090

    این عالی ترین رمانیه که خوندم

    ۴ روز پیش
  • Sama

    در پارت 1010

    هی یه حدس میزنم بعد به هیچی نمیرسم

    ۴ روز پیش
  • Sama

    در پارت 950

    دارم به اخراش میرسم نمیخواام😭

    ۴ روز پیش
  • Sama

    در پارت 950

    عاالیه دیوای لعنتی😭

    ۴ روز پیش
  • نرگس

    در پارت 1010

    من قطعا در را باز میکردم

    ۴ روز پیش
  • نرگس

    در پارت 1010

    من قطعا در را باز میکردم

    ۴ روز پیش
  • Nasi

    در پارت 1000

    چقد قضاوتت کردیم مهین چقد فشت دادیم چقد اریل موهاتو کشید خوشمون اومد چقد گناه داشتی

    ۷ روز پیش
  • Nasi

    در پارت 990

    خیلی زار زدم این پارت 🤧😭

    ۷ روز پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️