رمان لالایی پاندورا
- به قلم ساناز لرکی و مرجان فریدی
- 128 پارت
- تمام شده
- زبان فارسی
- 2.5M 👁
- 12.3K ❤️
- 31.3K 💬
خلاصه رمان فانتزی لالایی پاندورا
هزاران سال پیش، خدای زئوس به زنی به نام پاندورا جعبهای هدیه داد، جعبهای که پاندورا اجازه باز کردن آن را نداشت، جعبهای برای سنجیدن کنجکاوی و مجازات بود… و سرانجام پاندورا آن جعبهی شوم را گشود، نفرین،درد، و مرگ از درون جعبه خارج شد و دنیا را در برگرفت… پاندورا با وحشت در جعبه را بست و هرگز نفهمید آخرین چیزی که در جعبه ماند؛ امید بود! و حالا من… پاندورایی دیگرم... خدای زئوسِ من، مردیست با چشمانی سبز و جعبه اسرار من، مردیست به شومی کلاغ! این قصه من و دخترانیست… که در جعبهای را گشودیم…که نباید! جعبه ای که صدای لالایی اش همه را به تسخیر میکشاند. جعبهای که… اسرار درونش، پایان کابوسوارش را رقم میزند! پس یادت باشد که اگر در پستوی ذهنت صدای لالایی شنیدی… هرگز نخواب! تو تا آخر این قصه…محکومی به بیداری!
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان لالایی پاندورا - پارت 128
آرین با جعبه داخل آمد. کلی دستگاه پلیر توی جعبه بود. جعبه را روی میز گذاشت و آرام گفت: _ دیگه هیچ وقت اون صدا رو نمیشنوی. از تو کل دیوار درش آوردن. چمدان آریل را کنارم روی تخت گذاشت و ارام نگاهم کرد انگار مطمئن نباشد از پس انجامش بربیایم. چمدانش را باز کردم. پر از وسیله بود. همه چیزش رنگی ب...
بروزرسانی در : ۳۸۳ روز پیش
-
رمان لالایی پاندورا - پارت 127
تنها صدایی که میآمد صدای نفسهای هر دومان بود؛ من کمی تندتر، او کمی عمیقتر. دستم را آرام روی بازویش گذاشتم، بیلرزش، اما با زبانی که بیشتر از انگشتانم التماس میکرد. آرام گفتم: _ لطفا... موهام درد میگیره... همین چند کلمه، مثل کلیدی پنهان، قفل تنش را گشود. او روی آزاردیدنم نقطه ضعف داش...
بروزرسانی در : ۳۸۳ روز پیش
-
رمان لالایی پاندورا - پارت 126
**الا ( پرده ی آخر جنون) زیر دوش آب گرم، ناگهان به خودم آمدم. تنم میلرزید، نه از سرما، که از آنچه گذشته بود. آرین بیصدا، آب داغ را روی تنم گرفت. گل و خون روی تنم مثل کابوسی که هنوز ادامه داشت، به آرامی در جریان آب ناپدید میشد. خودش تا زیر گلویش گلی بود، مثل مجسمهای که از دل زمین بیرون آمده...
بروزرسانی در : ۳۸۳ روز پیش
-
رمان لالایی پاندورا - پارت 125
شهربانو… امید… پیرمرد… خدیجه… مقابلم بودند، اما من هیچ درکی از اطرافم نداشتم. پیرمرد، در حالی که به چشمانش چنگ میزد، با خشم فریاد زد: _ این کلاغو بکشیددد! شهربانو، بچه به بغل، خم شد و چاقو را از کمر امید بیرون کشید. خیره به بچهکلاغی که روی جنازهی امید نشسته بود، گفت: _ اسم این کلاغ د...
بروزرسانی در : ۳۸۳ روز پیش
رومی🍷
در پارت 120وای اره دقیقاا😂💔
۴ روز پیشالمیرا
در پارت 101حسم میگه آریل قراره تو این عمارت به چوخ بره. این یارو خیلی مشکوکه
۲ هفته پیشرومی🍷
در پارت 101حست درست میگه 🙂😂
۴ روز پیشرومینا
در پارت 80دیوا.. رز زرد 🙃
۴ روز پیشZahra
در پارت 960واقعا مرجان تو جزءیکی از بهترین نویسنده هایی یا بهتره بگم بهترین نویسنده هستی
۶ روز پیشShva
در پارت 1110این یکیی هم باز نشدد نصفه باز شد
۶ روز پیشZahra
در پارت 690پدربزرگه دیوا رو که قول شورانه قربانی کرده؟ تف به شرفش
۳ ماه پیشالمیرا
3کاشکی نویسنده ها رمان و چاپ کنن، دوست دارم فیزیکی داشته باشمش😭
۲ هفته پیشالمیرا
6من رفتم هارمونیکا رو خوندم، ی دورم با اون گریه کردم. فقط اومدم اینجا اعلام کنم😭. هارمونیکا هم قشنگ بودا ولی نه مثل لالایی پاندورا، این رمان همیشه ی جای خاص تو قلبم داره.
۲ هفته پیشایدا
2بهترین رمانی بود ک تو این سالها خوندم
۲ هفته پیشافرا
2فقط میتونم بگم شاهکار بود بی نظیر بود و یک رمان کاملا متفاوت و قوی بود به هر دو نویسنده عزیز خسته نباشید میگم شما واقعا یک شاهکار خلق کردید و اونو به نگاه ما هدیه دادید ممنون ازتون 🩵
۲ هفته پیشالمیرا
در پارت 1282من ی سوال دارم. رمانی واسه زندگی بعدی شخصیت ها نیست؟ من خیلی شخصیت هارو دوست داشتم. چقدر حیف که آریل مرد و چقدر حیف که دیوا خیلی وقت بود که مرده بود.
۲ هفته پیشحدیث؟؟
در پارت 1281چرا هست آریل و دیوا بقیش رمان هارمونیکا آرین و الا در رمان آینه ی سیاه
۲ هفته پیشبیتی
0ویولت 💜💛 و روحان 🖤 متشکرم از نویسنده های عزیز با خانوم ساناز اشنا نبودم تا الان ولی خب مرجان جان مثل همیشه این دل ما رو گرفتن چلوندن دستشون درد نکنه .. حس میکنم جدی دلمشکست ولی پایان و مقدمه و شروع فوقالعاده قشنگی داشت این رمان و عاشقش شدم و تا همیشه توی دلم جا داره
۲ هفته پیشالمیرا
در پارت 1285باورم نمیشه، من دوشنبه این رمان و شروع کردم، الان پنجشنبه ست و تمومش کردم. خیلی قشنگ بود. من بیشتر از همه دلم واسه آریل و دیوا سوخت، معصوم ترین ها بودن
۲ هفته پیشالمیرا
در پارت 1251باورم نمیشه، خیلی قشنگ بود. خیلی قشنگ نوشته شده. بابا دمتون گرم
۲ هفته پیش

رها
در پارت 1280هیچی ندارم بگم همیشه اوایل تابستون یا یه سریال یا یه کتاب یا یه خاطره قشنگ میسازم بعنوان ی نماد از اون تابستون نماد تابستون امسالم لالایی پاندورا بود:)🐦 ⬛