رمان لالایی پاندورا
- به قلم ساناز لرکی و مرجان فریدی
- 128 پارت
- تمام شده
- 2.1M 👁
- 11.3K ❤️
- 30.2K 💬
هزاران سال پیش، خدای زئوس به زنی به نام پاندورا جعبهای هدیه داد، جعبهای که پاندورا اجازه باز کردن آن را نداشت، جعبهای برای سنجیدن کنجکاوی و مجازات بود… و سرانجام پاندورا آن جعبهی شوم را گشود، نفرین،درد، و مرگ از درون جعبه خارج شد و دنیا را در برگرفت… پاندورا با وحشت در جعبه را بست و هرگز نفهمید آخرین چیزی که در جعبه ماند؛ امید بود! و حالا من… پاندورایی دیگرم... خدای زئوسِ من، مردیست با چشمانی سبز و جعبه اسرار من، مردیست به شومی کلاغ! این قصه من و دخترانیست… که در جعبهای را گشودیم…که نباید! جعبه ای که صدای لالایی اش همه را به تسخیر میکشاند. جعبهای که… اسرار درونش، پایان کابوسوارش را رقم میزند! پس یادت باشد که اگر در پستوی ذهنت صدای لالایی شنیدی… هرگز نخواب! تو تا آخر این قصه…محکومی به بیداری!
اطلاعیه ها :
سلام دوستان قشنگم
خیلی هاتون برای دوره ی نویسندگی پیام گذاشته بودید.
متاسفانه حجم پیام ها بالاست. لطفا مجدد پیام بذارید شماره تماستون رو برام بذارید هماهنگ کنیم.
خیلی ممنونم و شرمنده اگر معطل شدید
لطفا در نظرات خود از نوشتن در مورد تعداد پارت ها و یا کوتاه بودن پارت ها جدا خودداری کنید.
از توجه و درک شما سپاسگزاریم.
زهرا
در پارت 1220خیلی قشنگ ولی ی سوال اونجا ک دیوا سرقبریکی داشت مرده رو از قبر بیرون میکشید چی بود پس
۱۷ ساعت پیشزهرا
در پارت 1010مگ میشه یه رمان اینقدر قشنگ باشه اصلا مبهوت شدم
۲۰ ساعت پیشنیل
0سلام سلام از کجا میتونم نسخه فیزیکیش رو تهیه کنم؟ اصلا چاپ شده یا قصد چاپ کردنش رو دارین ؟ واقعا فوق العاده بود دلم میخواد داشته باشمش😭🌻
۲۲ ساعت پیشزن دیوا
در پارت 950اوووف عالیه بخدا قلبم تند میزنه😂
دیروززن بتمن
0یه سوالی ذهن منو دوستم رو درگیر کرده ما الان داشتم فکر می کردیم تیمارستان چه شکلیه ولی به یه مشکلی برخوردیم یک اینکه میز ناهار خوردی کجا بوده چون هر چی فکر کردیم نفهمیدم کجا جاش بدیم دو اینکه تو رمان هیچ حرفی از اشپزخونه زده نشده سر همین نتونستم جای خوبی براش پیدا کنیم میدونیم اسکلیم
دیروززهرا
در پارت 950واو خیلی خفنی
۲ روز پیشArina
در پارت 950من وایه این قسمت میمیرررمممم😭😭😭😭✨✨💓
۲ روز پیشآبی:)
در پارت 1230من به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود:)
۳ روز پیشآبی:)
در پارت 1221با اینکه واسه باز دوم خوندم ولی چقدر درد داشت:) خدای من... آرامم سوخت نه؟:) آیلین و آرامم گفته بودن که دلشون برا هم تنگ شد تو آینه نگاه کنن مرجان چرا:)))
۳ روز پیشآبی:)
در پارت 1171جوری که حسادت آنیه و حسادت شهربانو زندگی همه رو نابود کرد.. چقدر همشون مظلومن:)
۳ روز پیشآبی:)
در پارت 1160حاجی من عاشق دیوام و عاشق ترکیب زرد و مشکیشون ولی طبیعیه که وقتی شوران میگه توله شیر من نیشم باز شههه؟ شما دوتا نویسنده چیکار میکنین با ما
۳ روز پیشآبی:)
در پارت 1150جوری که خواهرانه های این دوتا دختر قشنگه و بینهایت شبیه آیلین و آرامن:)
۳ روز پیشآبی:)
در پارت 1130بمیرم واسه مظلومیت دیوا:)))
۳ روز پیشآبی:)
در پارت 1120دیالوگای این پارت قلبمو تیکه تیکه میکنه:)
۳ روز پیش
Arina
در پارت 1280رمان تموم نشد من تموم شدم😭 مرسی ازتون💓✨