دوست داشتی؟
رمان عاشقانه و طنز آکادمی ارکیده و خار اثر مرجان فریدی

رمان آکادمی ارکیده و خار

  • زبان فارسی
  • 370K 👁
  • 1.7K ❤️
  • 7.7K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه آکادمی ارکیده و خار

ما از یک جنس نیستیم: یکی از خاک و طلا، دیگری از سنگ و شیشه. هرکدام گذشته‌ای داریم؛ در قصه‌ی او شاید من شرور باشم، اما در روایتِ خودم قهرمان. این داستانِ ماست؛ داستانِ بچه‌هایی با گذشته‌های ناهمسان که در یک نقطه به هم می‌رسند: «آکادمی ارکیده و خار»؛ مدرسه‌ای برای رویاروییِ سیاهی و سفیدی،شر و خیر، و شاید میدانِ عشق و نفرت و نبردهای نابرابر. جایی که همه‌چیز آغاز می‌شود. آغازی برای نفرت جدل دوستی و شاید عشق!

پارت اول

فصل اول (فراموشی)
شنبه‌ها معمولاً قنادیِ مادر از پیرمرد و پیرزن‌های سالمند پر می‌شد. مهم نبود که قند برایشان چه‌قدر ضرر داشته باشد. آخرِ هفته‌ها در مغازه‌ی کوچک‌مان جمع می‌شدند و اغلب کیکِ هویج و گردوی مخصوص سفارش می‌دادند.
و امروز هم یکی از همان شنبه‌های همیشگی بود.
درِ مغازه را گشودم… صدای زنگوله‌ی روی در در گوشم پیچید و هم‌زمان عطرِ دارچین و کیک و قهوه را در مشامم حس کردم.
لبخندزنان واردِ مغازه شدم…
صدای همهمه برای لحظه‌ای متوقف شد و بعد ناگهان موجی از سلام‌ها به سمتم روانه شد.
— سلام هانا…
— حالت چطوره، هانا؟
— لاغر شدی!
با لبخند برای همه دست تکان دادم و در حالی که به سمتِ میزِ پیشخوان می‌رفتم، گفتم:
— سلام به همه…
مامان مشغولِ درست کردنِ قهوه بود؛ موهای بلند و قهوه‌ای‌رنگش را بافته بود و با آن پیش‌بندِ صورتیِ راه‌راه بامزه شده بود.
ستِ جدیدِ مغازه‌مان صورتی‌وسفیدِ راه‌راه بود… من چندان از این موضوع استقبال نکردم اما مامان عاشقِ رنگِ صورتی بود.
با لبخند خم شدم و گونه‌اش را بوسیدم…
گونه‌اش بوی خامه و مزه‌ی شیرینِ شکر می‌داد. با لبخند، در حالی که قهوه را در فنجانِ سفیدِ پیشِ رویش می‌ریخت، گفت:
— بدو پیش‌بندتو بپوش، دیر اومدی؛ سرمون خیلی شلوغه…
دستم را از دورِ گردنش آزاد کردم و به دنبالِ بابا چشم چرخاندم:
— بابا کجاست؟
مامان همان‌طور که با سرعت، فنجانِ قهوه و اسلایسِ کیکِ خامه ای را درونِ سینی می‌گذاشت، گفت:
— رفته سفارش ببره.
ابروهایم بالا پریدند… لبخندِ شل‌وولِی زدم و گفتم:
— اووو سارا خانم! می‌بینم که کار و کاسبی‌ت افتاده رو غلطک… پس چرا هنوز توی دادنِ پول‌توجیبی این‌قدر خسیسی؟
با یک دست سینی را برداشت، چشمانِ قهوه‌ایِ درشتش را گردتر کرد، پایش را بلند کرد و با تهِ کفشش به باسنم کوبید:
— بیا برو بچه… کلی کار دارم.
به خنده افتادم و در حالی که دستم را روی پشتم می‌گذاشتم رو به آقای جاش که نزدیک نشسته بود گفتم:
— می‌بینید؟ شاهد باشید… این زن دست به زن داره!
آقای جاش پیرمردِ نود و هشت ساله‌ای بود که اخیراً هر روز در مغازه‌مان به سر می‌برد.
صندلیِ کنارِ پنجره مخصوصِ او بود.
می‌نشست و به بیرون نگاه می‌کرد… بسیار مهربان و خوش‌صحبت بود.
با شنیدنِ صدایم به قهقهه افتاد و مامان همان‌طور که برایم چشم‌واَبرو می‌آمد، سفارش را جلوی خانمِ میانسالی گذاشت که چهره‌اش غریبه بود.
صدای خانمِ ماری را از آن سویِ مغازه شنیدم:
— هانا، به مامانت کمک کن و کم‌تر آتیش بسزون.
چشم‌هایم را گرد کردم و همان‌طور که پیش‌بندم را می‌بستم، گفتم:
— من که کلِ تابستون این‌جا داشتم مثلِ خر کار می‌کردم!
همه به خنده افتادند… مامان همان‌طور که سینی‌به‌دست به سمتم بازمی‌گشت دوباره چشم‌هایش را گرد کرد و لب گزید.
به خنده افتادم… چشم‌های من کپیِ برابرِ اصلِ چشم‌های مامان بود؛
همان‌قدر گرد و مورّب و قهوه‌ای… وقتی چشم‌هایش را گرد می‌کرد نصفِ صورتش چشم می‌شد.
و من به این فکر فرو می‌رفتم که آیا من هم همین‌قدر چشم دارم؟
با صدای زنگوله و ورودِ چند دخترِ نوجوان که برای خریدِ کیک آمده بودند، مشغولِ برش زدنِ کیک شدم.
هوا به طرز عجیبی گرم شده بود.
معمولاً در انگلیس هوا به این شدت گرم نمی‌شود… اما امسال دقیقاً از ماهِ پیش گرمای بی‌سابقه‌ای شروع شده بود؛
طوری که باورم نمی‌شد بالاخره می‌توانم برای هفته های طولانی با تاپ و دامن زیرِ نورِ گرمِ آفتاب راه برم.
موهایم از پشت به گردنِ مرطوبم چسبیده بودند… چند ساعتی می‌شد که سرپا بودیم و به سفارش‌ها می‌رسیدیم.
با خستگی تکیه‌ام را به کانتر دادم و موهایم را از پشتِ گردنِ لَزِجم جدا کردم و خودم را باد زدم.
بابا ساعتی پیش برگشته بود،مشغولِ چیدنِ ظرف‌ها در ظرف‌شویی بود.
قامتِ بلندش در آن پیراهنِ سفید بهتر دیده می‌شد و من همیشه از این‌که جوان‌تر از سنش دیده می‌شد لذت می‌بردم.
در حالی که داشت لیوان‌ها را در ماشینِ ظرف‌شویی می‌گذاشت، رو به من گفت:
— خسته شدی؟ می‌خوای یه کم بری بشینی؟
به رویش لبخندی زدم و در حالی که سرِ شانه‌اش را نوازش می‌کردم، گفتم:
— خودتم خسته شدی… تابستونا یه کم فرصت داری که همونم همش این‌جایی.
او معمولاً کلِ سال سرش شلوغ بود؛ معلم بود و اتفاقاً در مدرسه‌ی من تدریس می‌کرد، اما تابستان‌ها تمامِ وقتش را در مغازه می‌گذراند و به ما کمک می‌کرد.
مامان، در حالی که دست‌هایش را می‌شست، برای‌مان پشتِ چشمی نازک کرد و گفت:
— همش نگرانِ بابات باش…
برایَش زبان درآوردم که بابا دست انداخت دورِ کمرم و سرم را بوسید:
— دخترِ خودمه…
مامان که تظاهر می‌کرد حرص می‌خورد، لب‌هایش را برایم جمع کرد و برای بابا سری به تأسف تکان داد.
با خنده از پشتِ پیشخوان خارج شدم و خسته، صندلیِ روبه‌رویِ آقای جاش را کشیدم و پشتِ میزِ مقابلش نشستم.
لبخندِ مهربانی زد و نگاهش را از پشتِ شیشه گرفت و به من زل زد:
— هانا؟ خسته شدی؟
تکیه‌ام را به پشتیِ صندلیِ چوبی دادم و خیره به چشمانِ آبی و روشنِ پیرمرد لبخند زدم:
— خیلی… ولی عیب نداره، فردا استراحت می‌کنم.
صورتِ سپیدش کمی به سرخی گرایید… لبخندِ لرزانی به رویم زد و گفت:
— مدرسه‌ات چه‌طور پیش می‌ره؟ شنیدم خیلی باهوشی.
پایم را روی پایم انداختم و دستم را زیرِ سرم گذاشتم و خسته به صفحه‌ی تلویزیونی که آن طرفِ مغازه روی دیوار نصب شده بود با دیدن تصاویری از مدرسه ساتن هیل با ناراحتی چشم از صفحه تی وی گرفتم:
— فعلا که تعطیله ولی به‌زودی مدارس شروع می‌شن… دوباره باید برم.
در همان حال نیشخندی زدم و خیره به تصویرِ مجری که داشت راجع مدرسه حرف می زد گفتم:
—و اون‌قدرام باهوش نیستم… وگرنه تونسته بودم پذیرش بگیرم.
نفسم را آه‌مانند از سینه خارج کردم… درِ مغازه باز شد؛ صدای زنگوله در سالن پیچید… با دیدنِ دَنی،برادرِ کوچکم،که با لباسِ ورزشی و خیسِ عرق واردِ مغازه می‌شد، لبخندِ غمگینی زدم.
با سرعت به سمتِ مامان رفت… با دست سعی داشت برایش توضیح دهد که چه کیکی می‌خواهد…
نمی‌توانست حرف بزند… چون سال‌ها پیش…
— کجا می‌خوای قبول شی؟
به سمتِ آقای جاش چرخیدم… گیج پلک زدم… با مهربانی نگاهم می‌کرد. دورِ گردنش یک پیش‌بندِ کوچکِ سفید انداخته بود تا کیک روی پیراهنش نریزد.
با لبخندِ کم‌رنگی به تیلویزیون اشاره کردم و توضیح دادم:
— اون مدرسه ای که تلویزیون داره نشونش می ده…آکادمیِ «ساتن هیل»… یکی از بهترین مدارسِ خصوصی دنیاست. سالانه فقط به تعدادِ انگشت‌های دست دانش‌آموز با بورسیه قبول می‌کنه… هزینه‌ی درس خوندن توی چنین مدرسه‌ای اون‌قدر بالاست که حتی نمی‌شه حساب‌وکتابش کرد چه برسه پرداختش کرد.
موهایم را با کشِ مو پشتِ سرم گوجه‌ای بستم و با نیشخند، خیره به چشمانِ متفکر و کنجکاوِ پیرمرد ادامه دادم:
— از پونزده‌سالگی‌م دارم هر سال امتحانِ ورودی می‌دم تا شاید بورسیه شم، ولی هر سال رد می‌شم… چند روز پیش جوابِ امسال اومد… کلاً پنج نفر رو پذیرش کردن… که من جزوشون نیستم.
نا گهان با صدای مجری حواسم معطوف صفحه تلویزیون شد…تازه متوجه زیرنویس و تصویز دختری روی صفحه شدم.
—بینندگان عزیز به خبری که اکنون به دست ما رسیده توجه کنید، متاسفانه یکی از دانش آموز های بورسیه شده مدرسه ساتن هیل امروز صبح به زندگی خودش پایان داده.
جولیت کینگزلی…دختر زیبایی که از دانش آموز های بورسیه ای سابق مدرسه ساتن هیل بود، ساعاتی پیش از ساختمان محل کارش خودش را پایین انداخته، و به زندگی خودش پایان داده،حادثه ای غم انگیز که همه را در بهت و غم فرو برده.
ناباور نگاه مبهوتم را به چهره دختر زیبایی که با موهای چتری و کوتاهش در تصویر دیده می شد دوختم.
چشمان بادمی و لب های صورتی و خندان…
خودش را کشته؟
درحالی که من آرزویم بود در آن مدرسه تحصیل کنم…او در حالی که از شاگردان ممتاز ساتن هیل بوده خودکشی کرده؟
بابا با اخم های درهم تیوی را خاموش کرد و نیم نگاهی به من انداخت…با ناراحتی چشم از نگاه کدر شده اش گرفتم…
بابا آرزو داشت امسال بورسیه شوم…می دانستم که چه قدر نا امیدش کرده ام…
فکرم متمرکز نمی شد…چرا‌آن دختر خودکشی کرده؟
با حرکات دستان دنی، حواسم پرت او شد.
نگاهِ لرزانم را به برادرم دوختم… پشتِ ویترین ایستاده و داشت به مامان اشاره می‌کرد از کدام کیک‌ها برایش کنار بگذارد.
نیمی از صورتش از ردِ زخمی عمیق پُر شده و یک گوشش کاملاً از بین رفته بود.
پیرمرد زمزمه کرد:
-خب داشتی می گفتی…
گی پلک زدم و سعی کردم حواسم را جمع کنم…چرخیدم و صدایم با سرفه ای کوتاه صاف کردم و ادامه دادم:
— می‌خواستم پذیرش بشم چون اگه توی مدرسه‌ی «ساتن هیل» درس بخونی و فارغ‌التحصیل بشی… آینده‌ت تضمین‌شده‌ست.
هر دانشگاهی قبولت می‌کنه… و در حقیقت رویای واقعیِ من رفتن به آکسفورد بود… می‌خواستم اون‌قدری موفق بشم که بتونم خیلی زود هزینه‌ی درمانِ دنی رو بدم… دکترش گفته بود هجده‌سالگی‌ش می‌تونه عمل کنه… حدوداً هشت سال دیگه.
پیرمرد دست دراز کرد و فنجانِ چایش را برداشت و کمی از آن نوشید.
دنی از دور با دیدنم برایم دست تکان داد… با بغض لبخند زدم و برایش با هیجان دست تکان دادم…
و بعد رویم را به سمتِ آقای جاش چرخاندم. متفکر زمزمه کرد:
— خب… یعنی ناامید شدی؟
با ناراحتی نفسِ عمیقی کشیدم و گفتم:
— هوم… چون امسال آخرین فرصتم بود… و دیگه هرگز نمی‌تونم به این مدرسه برم.
لبخندِ آرامی زد و گفت:
— الان چند سالته؟
با ناخنم روی میزِ چوبی خطوطِ فرضی کشیدم و گفتم:
— هفده… به‌زودی هجده سالم می‌شه… امسال سالِ آخرمه.
و بعد با ناراحتی خیره به مامان که دستش را به کمرش گرفته و خسته سعی داشت کمر‌دردش را با ماساژِ دستش آرام کند، زل زدم.
با بغض زمزمه کردم:
— سال‌ها پیش وقتی مامان منو باردار بود… مامان‌بابام به کلِ زندگی‌شون پشت پا زدن و از ایران،کشورشون،دل کندن و مهاجرت کردن… خیلی سخت تونستن روی پای خودشون وایستن… مامان توی همین مغازه سال‌ها کار می‌کرد و در نهایت سه سال پیش تونست اجاره اش کنه و برای خودش کار کنه… و بابام هم خیلی تلاش کرد تا من و دَنی سختی‌های اونا رو تجربه نکنیم…
دستم را زیرِ چانه‌ام تکیه دادم و خیره به چشمانِ شفاف و آبیِ پیرمرد گفتم:
— من فقط می‌خواستم زحماتشونو جبران کنم… اما انگار نتونستم…فردا شب کسایی که بورسیه شدن و توی تلویزیون اعلام می کنن…و من از الان می دونم که جزوشون نیستم چون برام نامه یا ایمیل نیومد…و نمی دونم چه طوری بعد از این قراره ادامه بدم یا هدفی داشته باشم…
فنجان را روی میز گذاشت و کمی به سمتم مایل شد و گفت:
— هیچ‌وقت از تلاش کردن برای رویاهات ناامید نشو، هانا… مهم نیست که الان بهشون نرسی… مهم اینه داری به سمتشون می‌ری…
با بغض به رویش لبخند زدم…اما در ذهنم تصویر دخترکی بود که تلویزیون کمی پیش نشانش داده بود.
پس او چرا به زندگی اش پایان داده بود؟ آیا امیدش را از دست داده بود؟
به ساعتِ مچی‌اش نیم‌نگاهی انداختم و با دیدنِ ساعت… لبخندم تلخ شد.
پیرمرد ناگهان متفکر رو به من گفت:
— هانا؟ حالت چه‌طوره؟ خسته شدی؟
لب‌هایم را کش دادم و رو به نگاهِ بی‌آلایش و ساده‌اش گفتم:
— آره… ولی عیب نداره، فردا استراحت می‌کنم.
لبخندِ نرمی زد و به‌آرامی پلک‌هایش را روی هم گذاشت و برایم سر تکان داد و گفت:
— مدرسه‌ات چه‌طوره؟ هنوز نرفتی؟ شنیدم دخترِ باهوشی هستی…
با لبخند برایش سر تکان دادم:
— فعلا تعطیله…به زودی مدارس شروع می شه…
با کنجکاوی پرسید:
-راستی چند سالت بود؟
تنها کسی که بدونِ خجالت تمامِ حرف‌هام رو بهش می‌گفتم، پیرمردِ تنهایِ قنادی بود.
پیرمرد تقریباً هر روز به دردودل‌هایم گوش می‌داد…
نصیحتَم می‌کرد…
و ده دقیقه بعد همه چیز را از یاد می‌برد چرا که آلزایمر داشت.
مامان همیشه می‌گفت، دردِ یک آدم… می‌تواند درمانِ یک آدمِ دیگر باشد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

توجه کنید :

این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

نظرات رمان آکادمی ارکیده و خار
  • مبینا

    در پارت 1050

    قسمت دردناکش میدونی کجاس اینکه تازه یادم اومد این فصل تموم شده و یک ماه باید صبر کنیم 😐🕳️ من برم خودمو بندازم تو چاه

    ۳۱ دقیقه پیش
  • مبینا

    در پارت 1050

    مهم اینه دخترم زنده اس بزنید همو لتوپار کنید😒😌🗿✨

    ۳۲ دقیقه پیش
  • مبینا

    در پارت 1050

    چه پارت خون آلودی بود 😶🩸

    ۳۴ دقیقه پیش
  • ...

    در پارت 260

    خوشم میاد میرا خجالت نمیکشه و نمیترسه واقعا شجاعه

    ۲ ساعت پیش
  • ۰۰۰۰۰

    در پارت 1051

    واقعا پارت نداریم 🥺🥺😢😢

    ۶ ساعت پیش
  • Negar

    2

    دیشب خواب می دیدم آکادمی ارکیده و خار سریال شده تو یه شبکه انگلیسی دارن پخشش میکنن. فقط از بازیگر الیان راضی نبودم وگرنه بقیش خوب بود😂

    ۱۳ ساعت پیش
  • المیرا

    1

    یعنی مرجان بدون اگه میرا رو میکشتی خون من گردنت میوفتاد. به اندازه کافی سر مرگ آریل تو لالایی پاندورا و امیرمسعود تو هارمونیکا گریه کرده بودم، این سری دیگه خودم و خفه میکردم.

    دیروز
  • سارا

    2

    مشتی اسپویل نکن

    دیروز
  • ساناز

    در پارت 260

    ♥️♥️♥️♥️♥️♥️

    دیروز
  • HASTI

    در پارت 260

    خیلی خوب بود😁👌🏼👏

    دیروز
  • فن مرجان

    2

    این رمان جلد دوم هم داره؟

    دیروز
  • المیرا

    1

    از پسرا بیشتر از همه از لیو خوشم میاد، جذاب لعنتی. بعد میرن و دوست دارم، اونم جذاب لعنتیه. این پارت های آخر هم نسبت به الیان نرم شدم، اونم گزینه آخر به عنوان زاپاس نگه میداریم😁. از بین دخترای هم که میرا عشق زندگیمه، هانا هم کیوت و گوگولیه، اولا اصلا با وانیا حال نمیکردم ولی الان نرم تر شدم.

    دیروز
  • المیرا

    در پارت 1051

    خب ، به پارت گذاری رسیدم و حالا باید در انتظار پارت بعدی باشم😁

    دیروز
  • ۰۰۰۰۰

    در پارت 1052

    باید در حسرت پارت باشی چون این هفته پارتی نداریم

    دیروز
  • المیرا

    در پارت 1052

    دروغ نگوو😐 یکی نیست به من بگه وقتی جنبه نداری چرا رمان در حال نگارش میخونی، وایسا تموم شه بعدا. الان چجوری تا هفته بعد منتظر بمونم😢

    دیروز
  • ۰۰۰۰۰

    در پارت 1051

    یعنی کلا دیگه پارت نداریم چون قرار مرجان رمانو بازنویسی کنه گفته بعدا پارت میزاره انشالله یک ماه دیگه 🥺🥺

    دیروز
  • المیرا

    در پارت 1051

    یک ماه دیگه 😶😶. او مای گاد

    دیروز
  • ۰۰۰۰۰

    در پارت 1051

    کمتر شاید دو هفته

    دیروز
  • المیرا

    1

    جا داره از الیان تشکر کنم که میرا جونم و نجات داد.

    دیروز
  • ۰۰۰۰۰

    در پارت 1052

    من بدون پارت خوابم نمی بره تروخدا حداقل یک پارت کوتاهم باشه خوبه این انصاف نیست بعد یک هفته پارت نداشته باشیم 🥺😢😩💔

    دیروز
  • المیرا

    در پارت 1051

    خب خداروشکر میرا زنده ست. داشتم سکته میکردم به خدا

    دیروز
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟