دوست داشتی؟
رمان ارکیده و خار از مرجان فریدی کاور اصلی

رمان آکادمی ارکیده و خار

  • زبان فارسی
  • 469.6K 👁
  • 2K ❤️
  • 8.8K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

مدرسه ساتن هیل برای اشراف زاده‌های انگلیس حکم زمین بازی رو داره،قوانین ساده‌ان،قوی باشی برنده‌ای. و در این بین، جدال دانش آموز هایی که با طبقات اشرافی فاصله زیادی دارند،با اشراف زاده‌های شرور این مدرسه،یک داستان پر از هیاهو و ماجراجویی و رقم می‌زنه. هانا دختری از طبقه متوسط جامعه از قنادی کوچیک مادرش راهش و به این مدرسه پیدا می‌کنه و اون تنها شخصیت اصلی این کتاب نیست. میرا به واسطه برادرش به این مدرسه تبعید شده و گذشته پیچیده اون ازش یک دختر سرد و جدی ساخته و در نهایت وانیا،شخصیت سوم دختری از طبقه اشرافی که سنگ‌دل و شروره و در نهایت این سه شخصیت ماجرای متفاوتی و طی سال آخر مدرسه تجربه می‌کنن. سالی که لبریز از جنگ،جنون و بازی های خطرناک و گاها عاشقانه است! نویسنده : مرجان فریدی. متفاوت ترین اثر من.

پارت اول

فصل اول (فراموشی)
شنبه‌ها معمولاً قنادیِ مادر از پیرمرد و پیرزن‌های سالمند پر می‌شد. مهم نبود که قند برایشان چه‌قدر ضرر داشته باشد. آخرِ هفته‌ها در مغازه‌ی کوچک‌مان جمع می‌شدند و اغلب کیکِ هویج و گردوی مخصوص سفارش می‌دادند.
و امروز هم یکی از همان شنبه‌های همیشگی بود.
درِ مغازه را گشودم… صدای زنگوله‌ی روی در در گوشم پیچید و هم‌زمان عطرِ دارچین و کیک و قهوه را در مشامم حس کردم.
لبخندزنان واردِ مغازه شدم…
صدای همهمه برای لحظه‌ای متوقف شد و بعد ناگهان موجی از سلام‌ها به سمتم روانه شد.
— سلام هانا…
— حالت چطوره، هانا؟
— لاغر شدی!
با لبخند برای همه دست تکان دادم و در حالی که به سمتِ میزِ پیشخوان می‌رفتم، گفتم:
— سلام به همه…
مامان مشغولِ درست کردنِ قهوه بود؛ موهای بلند و قهوه‌ای‌رنگش را بافته بود و با آن پیش‌بندِ صورتیِ راه‌راه بامزه شده بود.
ستِ جدیدِ مغازه‌مان صورتی‌وسفیدِ راه‌راه بود… من چندان از این موضوع استقبال نکردم اما مامان عاشقِ رنگِ صورتی بود.
با لبخند خم شدم و گونه‌اش را بوسیدم…
گونه‌اش بوی خامه و مزه‌ی شیرینِ شکر می‌داد. با لبخند، در حالی که قهوه را در فنجانِ سفیدِ پیشِ رویش می‌ریخت، گفت:
— بدو پیش‌بندتو بپوش، دیر اومدی؛ سرمون خیلی شلوغه…
دستم را از دورِ گردنش آزاد کردم و به دنبالِ بابا چشم چرخاندم:
— بابا کجاست؟
مامان همان‌طور که با سرعت، فنجانِ قهوه و اسلایسِ کیکِ خامه ای را درونِ سینی می‌گذاشت، گفت:
— رفته سفارش ببره.
ابروهایم بالا پریدند… لبخندِ شل‌وولِی زدم و گفتم:
— اووو سارا خانم! می‌بینم که کار و کاسبی‌ت افتاده رو غلطک… پس چرا هنوز توی دادنِ پول‌توجیبی این‌قدر خسیسی؟
با یک دست سینی را برداشت، چشمانِ قهوه‌ایِ درشتش را گردتر کرد، پایش را بلند کرد و با تهِ کفشش به باسنم کوبید:
— بیا برو بچه… کلی کار دارم.
به خنده افتادم و در حالی که دستم را روی پشتم می‌گذاشتم رو به آقای جاش که نزدیک نشسته بود گفتم:
— می‌بینید؟ شاهد باشید… این زن دست به زن داره!
آقای جاش پیرمردِ نود و هشت ساله‌ای بود که اخیراً هر روز در مغازه‌مان به سر می‌برد.
صندلیِ کنارِ پنجره مخصوصِ او بود.
می‌نشست و به بیرون نگاه می‌کرد… بسیار مهربان و خوش‌صحبت بود.
با شنیدنِ صدایم به قهقهه افتاد و مامان همان‌طور که برایم چشم‌واَبرو می‌آمد، سفارش را جلوی خانمِ میانسالی گذاشت که چهره‌اش غریبه بود.
صدای خانمِ ماری را از آن سویِ مغازه شنیدم:
— هانا، به مامانت کمک کن و کم‌تر آتیش بسزون.
چشم‌هایم را گرد کردم و همان‌طور که پیش‌بندم را می‌بستم، گفتم:
— من که کلِ تابستون این‌جا داشتم مثلِ خر کار می‌کردم!
همه به خنده افتادند… مامان همان‌طور که سینی‌به‌دست به سمتم بازمی‌گشت دوباره چشم‌هایش را گرد کرد و لب گزید.
به خنده افتادم… چشم‌های من کپیِ برابرِ اصلِ چشم‌های مامان بود؛
همان‌قدر گرد و مورّب و قهوه‌ای… وقتی چشم‌هایش را گرد می‌کرد نصفِ صورتش چشم می‌شد.
و من به این فکر فرو می‌رفتم که آیا من هم همین‌قدر چشم دارم؟
با صدای زنگوله و ورودِ چند دخترِ نوجوان که برای خریدِ کیک آمده بودند، مشغولِ برش زدنِ کیک شدم.
هوا به طرز عجیبی گرم شده بود.
معمولاً در انگلیس هوا به این شدت گرم نمی‌شود… اما امسال دقیقاً از ماهِ پیش گرمای بی‌سابقه‌ای شروع شده بود؛
طوری که باورم نمی‌شد بالاخره می‌توانم برای هفته های طولانی با تاپ و دامن زیرِ نورِ گرمِ آفتاب راه برم.
موهایم از پشت به گردنِ مرطوبم چسبیده بودند… چند ساعتی می‌شد که سرپا بودیم و به سفارش‌ها می‌رسیدیم.
با خستگی تکیه‌ام را به کانتر دادم و موهایم را از پشتِ گردنِ لَزِجم جدا کردم و خودم را باد زدم.
بابا ساعتی پیش برگشته بود،مشغولِ چیدنِ ظرف‌ها در ظرف‌شویی بود.
قامتِ بلندش در آن پیراهنِ سفید بهتر دیده می‌شد و من همیشه از این‌که جوان‌تر از سنش دیده می‌شد لذت می‌بردم.
در حالی که داشت لیوان‌ها را در ماشینِ ظرف‌شویی می‌گذاشت، رو به من گفت:
— خسته شدی؟ می‌خوای یه کم بری بشینی؟
به رویش لبخندی زدم و در حالی که سرِ شانه‌اش را نوازش می‌کردم، گفتم:
— خودتم خسته شدی… تابستونا یه کم فرصت داری که همونم همش این‌جایی.
او معمولاً کلِ سال سرش شلوغ بود؛ معلم بود و اتفاقاً در مدرسه‌ی من تدریس می‌کرد، اما تابستان‌ها تمامِ وقتش را در مغازه می‌گذراند و به ما کمک می‌کرد.
مامان، در حالی که دست‌هایش را می‌شست، برای‌مان پشتِ چشمی نازک کرد و گفت:
— همش نگرانِ بابات باش…
برایَش زبان درآوردم که بابا دست انداخت دورِ کمرم و سرم را بوسید:
— دخترِ خودمه…
مامان که تظاهر می‌کرد حرص می‌خورد، لب‌هایش را برایم جمع کرد و برای بابا سری به تأسف تکان داد.
با خنده از پشتِ پیشخوان خارج شدم و خسته، صندلیِ روبه‌رویِ آقای جاش را کشیدم و پشتِ میزِ مقابلش نشستم.
لبخندِ مهربانی زد و نگاهش را از پشتِ شیشه گرفت و به من زل زد:
— هانا؟ خسته شدی؟
تکیه‌ام را به پشتیِ صندلیِ چوبی دادم و خیره به چشمانِ آبی و روشنِ پیرمرد لبخند زدم:
— خیلی… ولی عیب نداره، فردا استراحت می‌کنم.
صورتِ سپیدش کمی به سرخی گرایید… لبخندِ لرزانی به رویم زد و گفت:
— مدرسه‌ات چه‌طور پیش می‌ره؟ شنیدم خیلی باهوشی.
پایم را روی پایم انداختم و دستم را زیرِ سرم گذاشتم و خسته به صفحه‌ی تلویزیونی که آن طرفِ مغازه روی دیوار نصب شده بود با دیدن تصاویری از مدرسه ساتن هیل با ناراحتی چشم از صفحه تی وی گرفتم:
— فعلا که تعطیله ولی به‌زودی مدارس شروع می‌شن… دوباره باید برم.
در همان حال نیشخندی زدم و خیره به تصویرِ مجری که داشت راجع مدرسه حرف می زد گفتم:
—و اون‌قدرام باهوش نیستم… وگرنه تونسته بودم پذیرش بگیرم.
نفسم را آه‌مانند از سینه خارج کردم… درِ مغازه باز شد؛ صدای زنگوله در سالن پیچید… با دیدنِ دَنی،برادرِ کوچکم،که با لباسِ ورزشی و خیسِ عرق واردِ مغازه می‌شد، لبخندِ غمگینی زدم.
با سرعت به سمتِ مامان رفت… با دست سعی داشت برایش توضیح دهد که چه کیکی می‌خواهد…
نمی‌توانست حرف بزند… چون سال‌ها پیش…
— کجا می‌خوای قبول شی؟
به سمتِ آقای جاش چرخیدم… گیج پلک زدم… با مهربانی نگاهم می‌کرد. دورِ گردنش یک پیش‌بندِ کوچکِ سفید انداخته بود تا کیک روی پیراهنش نریزد.
با لبخندِ کم‌رنگی به تیلویزیون اشاره کردم و توضیح دادم:
— اون مدرسه ای که تلویزیون داره نشونش می ده…آکادمیِ «ساتن هیل»… یکی از بهترین مدارسِ خصوصی دنیاست. سالانه فقط به تعدادِ انگشت‌های دست دانش‌آموز با بورسیه قبول می‌کنه… هزینه‌ی درس خوندن توی چنین مدرسه‌ای اون‌قدر بالاست که حتی نمی‌شه حساب‌وکتابش کرد چه برسه پرداختش کرد.
موهایم را با کشِ مو پشتِ سرم گوجه‌ای بستم و با نیشخند، خیره به چشمانِ متفکر و کنجکاوِ پیرمرد ادامه دادم:
— از پونزده‌سالگی‌م دارم هر سال امتحانِ ورودی می‌دم تا شاید بورسیه شم، ولی هر سال رد می‌شم… چند روز پیش جوابِ امسال اومد… کلاً پنج نفر رو پذیرش کردن… که من جزوشون نیستم.
نا گهان با صدای مجری حواسم معطوف صفحه تلویزیون شد…تازه متوجه زیرنویس و تصویز دختری روی صفحه شدم.
—بینندگان عزیز به خبری که اکنون به دست ما رسیده توجه کنید، متاسفانه یکی از دانش آموز های بورسیه شده مدرسه ساتن هیل امروز صبح به زندگی خودش پایان داده.
جولیت کینگزلی…دختر زیبایی که از دانش آموز های بورسیه ای سابق مدرسه ساتن هیل بود، ساعاتی پیش از ساختمان محل کارش خودش را پایین انداخته، و به زندگی خودش پایان داده،حادثه ای غم انگیز که همه را در بهت و غم فرو برده.
ناباور نگاه مبهوتم را به چهره دختر زیبایی که با موهای چتری و کوتاهش در تصویر دیده می شد دوختم.
چشمان بادمی و لب های صورتی و خندان…
خودش را کشته؟
درحالی که من آرزویم بود در آن مدرسه تحصیل کنم…او در حالی که از شاگردان ممتاز ساتن هیل بوده خودکشی کرده؟
بابا با اخم های درهم تیوی را خاموش کرد و نیم نگاهی به من انداخت…با ناراحتی چشم از نگاه کدر شده اش گرفتم…
بابا آرزو داشت امسال بورسیه شوم…می دانستم که چه قدر نا امیدش کرده ام…
فکرم متمرکز نمی شد…چرا‌آن دختر خودکشی کرده؟
با حرکات دستان دنی، حواسم پرت او شد.
نگاهِ لرزانم را به برادرم دوختم… پشتِ ویترین ایستاده و داشت به مامان اشاره می‌کرد از کدام کیک‌ها برایش کنار بگذارد.
نیمی از صورتش از ردِ زخمی عمیق پُر شده و یک گوشش کاملاً از بین رفته بود.
پیرمرد زمزمه کرد:
-خب داشتی می گفتی…
گی پلک زدم و سعی کردم حواسم را جمع کنم…چرخیدم و صدایم با سرفه ای کوتاه صاف کردم و ادامه دادم:
— می‌خواستم پذیرش بشم چون اگه توی مدرسه‌ی «ساتن هیل» درس بخونی و فارغ‌التحصیل بشی… آینده‌ت تضمین‌شده‌ست.
هر دانشگاهی قبولت می‌کنه… و در حقیقت رویای واقعیِ من رفتن به آکسفورد بود… می‌خواستم اون‌قدری موفق بشم که بتونم خیلی زود هزینه‌ی درمانِ دنی رو بدم… دکترش گفته بود هجده‌سالگی‌ش می‌تونه عمل کنه… حدوداً هشت سال دیگه.
پیرمرد دست دراز کرد و فنجانِ چایش را برداشت و کمی از آن نوشید.
دنی از دور با دیدنم برایم دست تکان داد… با بغض لبخند زدم و برایش با هیجان دست تکان دادم…
و بعد رویم را به سمتِ آقای جاش چرخاندم. متفکر زمزمه کرد:
— خب… یعنی ناامید شدی؟
با ناراحتی نفسِ عمیقی کشیدم و گفتم:
— هوم… چون امسال آخرین فرصتم بود… و دیگه هرگز نمی‌تونم به این مدرسه برم.
لبخندِ آرامی زد و گفت:
— الان چند سالته؟
با ناخنم روی میزِ چوبی خطوطِ فرضی کشیدم و گفتم:
— هفده… به‌زودی هجده سالم می‌شه… امسال سالِ آخرمه.
و بعد با ناراحتی خیره به مامان که دستش را به کمرش گرفته و خسته سعی داشت کمر‌دردش را با ماساژِ دستش آرام کند، زل زدم.
با بغض زمزمه کردم:
— سال‌ها پیش وقتی مامان منو باردار بود… مامان‌بابام به کلِ زندگی‌شون پشت پا زدن و از ایران،کشورشون،دل کندن و مهاجرت کردن… خیلی سخت تونستن روی پای خودشون وایستن… مامان توی همین مغازه سال‌ها کار می‌کرد و در نهایت سه سال پیش تونست اجاره اش کنه و برای خودش کار کنه… و بابام هم خیلی تلاش کرد تا من و دَنی سختی‌های اونا رو تجربه نکنیم…
دستم را زیرِ چانه‌ام تکیه دادم و خیره به چشمانِ شفاف و آبیِ پیرمرد گفتم:
— من فقط می‌خواستم زحماتشونو جبران کنم… اما انگار نتونستم…فردا شب کسایی که بورسیه شدن و توی تلویزیون اعلام می کنن…و من از الان می دونم که جزوشون نیستم چون برام نامه یا ایمیل نیومد…و نمی دونم چه طوری بعد از این قراره ادامه بدم یا هدفی داشته باشم…
فنجان را روی میز گذاشت و کمی به سمتم مایل شد و گفت:
— هیچ‌وقت از تلاش کردن برای رویاهات ناامید نشو، هانا… مهم نیست که الان بهشون نرسی… مهم اینه داری به سمتشون می‌ری…
با بغض به رویش لبخند زدم…اما در ذهنم تصویر دخترکی بود که تلویزیون کمی پیش نشانش داده بود.
پس او چرا به زندگی اش پایان داده بود؟ آیا امیدش را از دست داده بود؟
به ساعتِ مچی‌اش نیم‌نگاهی انداختم و با دیدنِ ساعت… لبخندم تلخ شد.
پیرمرد ناگهان متفکر رو به من گفت:
— هانا؟ حالت چه‌طوره؟ خسته شدی؟
لب‌هایم را کش دادم و رو به نگاهِ بی‌آلایش و ساده‌اش گفتم:
— آره… ولی عیب نداره، فردا استراحت می‌کنم.
لبخندِ نرمی زد و به‌آرامی پلک‌هایش را روی هم گذاشت و برایم سر تکان داد و گفت:
— مدرسه‌ات چه‌طوره؟ هنوز نرفتی؟ شنیدم دخترِ باهوشی هستی…
با لبخند برایش سر تکان دادم:
— فعلا تعطیله…به زودی مدارس شروع می شه…
با کنجکاوی پرسید:
-راستی چند سالت بود؟
تنها کسی که بدونِ خجالت تمامِ حرف‌هام رو بهش می‌گفتم، پیرمردِ تنهایِ قنادی بود.
پیرمرد تقریباً هر روز به دردودل‌هایم گوش می‌داد…
نصیحتَم می‌کرد…
و ده دقیقه بعد همه چیز را از یاد می‌برد چرا که آلزایمر داشت.
مامان همیشه می‌گفت، دردِ یک آدم… می‌تواند درمانِ یک آدمِ دیگر باشد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

پوستر رمان آکادمی ارکیده و خار

درباره‌ی رمان «آکادمی ارکیده و خار»؛ جایی که هر گلبرگ نشان طبقه‌ست و هر نگاه، اعلان جنگ

یک آکادمیِ اشرافی، سه دختر با گذشته‌های متفاوت، و سالی که قرار نیست کسی از آن جان سالم به‌در ببرد.

مقدمه‌ی رمان

به‌دست آوردن بورسیه‌ی تحصیلیِ «ساتن هیل»، رویای هر دانش‌آموزی است. برای هانا، ورود به انحصاری‌ترین آکادمیِ جهان یعنی همه‌چیز. اما از همان لحظه‌ای که قدم به ساتن هیل می‌گذارد، می‌فهمد آن‌جا هیچ شباهتی به بهشت ندارد؛ بلکه لانه‌ای است از بی‌رحم‌ترین اشراف‌زادگان. هانا با ارکیده‌ای سفید نشان‌گذاری می‌شود؛ نماد طبقه‌ی عادی. و ناگهان به دنیایی پرتاب می‌شود که زیر سلطه‌ی ارکیده‌های بنفش و طلایی است؛ دنیای وارثانی که روحشان به جنون و تاریکی آلوده شده و قلب‌هایشان از فولاد ساخته شده است. برای زنده ماندن در قلمرو تاریک آن‌ها، باید ثابت کند که حتی بدون خونِ اشرافی در رگ‌هایش، از تک‌تکشان قوی‌تر است. اما بزرگ‌ترین مانعش فقط یک نفر است: جلادِ تاریکِ مدرسه. پسری که نفرت در رگ‌هایش مثل خون جریان دارد، گذشته‌ای که او را به کابوسی زنده تبدیل کرده، و لمسی که هرچیزی را نابود می‌کند. حتی اگر آن چیز، شیرین‌ترین و معصوم‌ترین دختری باشد که تا به حال شناخته است.

فضای داستان، کمی بازتر

ساتن هیل روی کاغذ یک مدرسه‌ی شبانه‌روزی برای وارثان ثروتمندترین خانواده‌های انگلیس است؛ اما پشت دیوارهای سنگی و یونیفرم‌های مرتبش، چیزی شبیه یک میدان جنگ بی‌صدا جریان دارد. اینجا رتبه‌بندی نه با نمره، که با نوع خون تعیین می‌شود و هرکس که از طبقه‌ی «درست» نیامده باشد، باید هر روز بابت حضورش تاوان بدهد.

داستان حول سه دختر می‌چرخد که هرکدام از دری متفاوت وارد این بازی خطرناک شده‌اند. هانا، تنها با تلاش خودش و بدون هیچ پشتوانه‌ای، پا به دنیایی می‌گذارد که قوانینش را نمی‌شناسد. میرا، که با اجباری تلخ و به‌واسطه‌ی برادرش به آکادمی تبعید شده، پشت سردی‌اش گذشته‌ای زخمی پنهان کرده. و وانیا، اصیل‌زاده‌ای که در ظاهر سنگ‌دل‌ترینِ همه به‌نظر می‌رسد، اما مثل بقیه، قصه‌ی خودش را دارد.

در همین بین، جلادِ تاریکِ مدرسه—پسری که نفرت جزئی از هویتش شده—مسیر هانا را طوری قطع می‌کند که هیچ‌کدام از دو نفرشان دیگر همان آدم قبلی نمی‌مانند. آنچه در ادامه شکل می‌گیرد، آمیزه‌ای‌ست از کشمکش طبقاتی، رقابت‌های بی‌رحمانه، و یک عشق ممنوعه که قرار است هر دو طرفش را بسوزاند.

نظام ارکیده‌ها؛ قانون نانوشته‌ی ساتن هیل

در ساتن هیل هیچ دانش‌آموزی با اسم شناخته نمی‌شود، بلکه با رنگ ارکیده‌ای که به او تعلق می‌گیرد؛ نشانی که همان لحظه‌ی ورود، جایگاهت را در سلسله‌مراتب مدرسه مشخص می‌کند.

  • ارکیده‌ی سفید — نشان دانش‌آموزهای طبقه‌ی متوسط؛ نشانه‌ای که هانا با آن وارد بازی می‌شود و مدام یادش می‌اندازد که اینجا جایش نیست.

  • ارکیده‌ی بنفش — رنگ خاندان‌های اشرافی با قدمت و نفوذ بالا؛ صاحبانش عادت دارند فرمان بدهند، نه اطاعت کنند.

  • ارکیده‌ی طلایی — بالاترین رتبه‌ی ممکن؛ نشان کسانی که عملاً قانون مدرسه را خودشان می‌نویسند.

شخصیت‌های اصلی داستان

هانا

ارکیده‌ی سفید · قهرمان داستان

دختری از دل یک قنادی کوچک که با تلاش خودش بورسیه گرفته. ورودش به ساتن هیل هم رویاست و هم شروع جنگی که هرگز برایش آماده نبود.

میرا

ارکیده‌ی بنفش · دختر رازآلود

اشراف‌زاده‌ای که به اجبار و به‌واسطه‌ی برادرش به آکادمی تبعید شده. سردی و جدیتش، پوششی روی گذشته‌ای‌ست که کسی از آن خبر ندارد.

وانیا

ارکیده‌ی بنفش · ضدقهرمان

از دل ثروتمندترین خانواده‌های مدرسه؛ ظاهری سرد و سنگ‌دل دارد، اما در سایه‌ی این سنگ‌دلی، بازی‌های خودش را می‌چیند.

برشی از متن رمان

مدرسه ساتن هیل برای اشراف زاده‌های انگلیس حکم زمین بازی رو داره،قوانین ساده‌ان،قوی باشی برنده‌ای. و در این بین، جدال دانش آموز هایی که با طبقات اشرافی فاصله زیادی دارند،با اشراف زاده‌های شرور این مدرسه،یک داستان پر از هیاهو و ماجراجویی و رقم می‌زنه. هانا دختری از طبقه متوسط جامعه از قنادی کوچیک مادرش راهش و به این مدرسه پیدا می‌کنه و اون تنها شخصیت اصلی این کتاب نیست. میرا به واسطه برادرش به این مدرسه تبعید شده و گذشته پیچیده اون ازش یک دختر سرد و جدی ساخته و در نهایت وانیا،شخصیت سوم دختری از طبقه اشرافی که سنگ‌دل و شروره و در نهایت این سه شخصیت ماجرای متفاوتی و طی سال آخر مدرسه تجربه می‌کنن. سالی که لبریز از جنگ،جنون و بازی های خطرناک و گاها عاشقانه است!

چرا نویسنده این داستان را نوشت؟

«آکادمی ارکیده و خار» را مرجان فریدی متفاوت‌ترین اثر خودش می‌داند؛ رمانی که در سال ۲۰۲۵ نوشته شده و هدفش چیزی فراتر از یک عاشقانه‌ی مدرسه‌ای‌ست. به گفته‌ی خودِ نویسنده، این داستان برای تمام دخترهایی نوشته شده که یادشان رفته قوی باشند؛ برای هرکسی که در دنیایی که قوانینش را دیگران نوشته‌اند، دارد یاد می‌گیرد جایش را با چنگ و دندان نگه دارد.

نویسنده:

برچسب‌های موضوعی

  • رمان تینیجری جدید
  • ماجراجویی عاشقانه
  • رمان مدرسه‌ای عاشقانه
  • از دشمنی به عشق
  • ضدقهرمان
  • رمان‌های مرجان فریدی
  • دانلود رمان آکادمی ارکیده و خار بدون سانسور
  • دانلود رمان اشرافی و آکادمی

فکت‌باکس سریع

ژانر اصلیعاشقانه
زیرژانرهااجتماعی، انجمن، کلکلی
رده سنی+16
سال نگارش۲۰۲۵
فضای داستانآکادمی اشرافی، سال آخر مدرسه
تعداد شخصیت‌های محوری۳ نفر
نویسندهمرجان فریدی
مضمون اصلیجدال طبقاتی و از دشمنی به عشق

فکت‌های ساختاریافته رمان

  • عنوان: آکادمی ارکیده و خار
  • نویسنده: مرجان فریدی
  • ژانر: عاشقانه (اجتماعی، انجمن، کلکلی)
  • رده سنی: +16
  • سال نگارش: ۲۰۲۵
  • مکان داستان: آکادمی اشرافی ساتن هیل، انگلیس
  • شخصیت‌های کلیدی: هانا (ارکیده سفید)، میرا (ارکیده بنفش)، وانیا (ارکیده بنفش)
  • مضمون محوری: جدال طبقاتی، از دشمنی به عشق، قدرت و بقا در محیط اشرافی
  • هدف نویسنده: روایتی برای دخترانی که یادشان رفته قوی باشند

سوالات متداول درباره‌ی این رمان

فضا و ژانر رمان «آکادمی ارکیده و خار» چیه؟

یک عاشقانه‌ی اجتماعی و مدرسه‌ای با فضای انجمنی و کلکلی است که در دل یک آکادمی اشرافی انگلیسی می‌گذرد و ترکیبی از رقابت طبقاتی و عشق ممنوعه را روایت می‌کند.

رده سنی مناسب برای خواندن این رمان چیست؟

این رمان برای مخاطب +۱۶ نوشته شده، چون موضوعاتی مثل خشونت طبقاتی، درگیری روانی شخصیت‌ها و روابط عاشقانه‌ی پرتنش در آن مطرح می‌شود.

شخصیت‌های اصلی داستان چه کسانی هستند؟

داستان حول سه دختر می‌چرخد: هانا از طبقه‌ی متوسط با ارکیده‌ی سفید، میرا از خانواده‌ای اشرافی که به اجبار به مدرسه تبعید شده، و وانیا، اصیل‌زاده‌ای سرد و پیچیده.

نظام رنگ‌بندی ارکیده‌ها در داستان چه معنایی دارد؟

هر دانش‌آموز بر اساس طبقه‌ی اجتماعی‌اش با یکی از سه ارکیده‌ی سفید، بنفش یا طلایی نشان‌گذاری می‌شود که جایگاهش را در سلسله‌مراتب پنهانِ مدرسه مشخص می‌کند.

توجه کنید : این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

4.8 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 1,959 رای
5 ★
86%
4 ★
13%
3 ★
1%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان آکادمی ارکیده و خار

  • Nil

    در پارت 513

    بسوزی سوزان

    ۵ روز پیش
  • donut

    در پارت 513

    چقد وانیا گناه داشته خدایی وای چقد از امثال سوزان متنفرم

    ۵ روز پیش
  • donut

    در پارت 511

    چقدرر این سوزان رو اعصابهه

    ۵ روز پیش
  • رایکا

    در پارت 221

    اونجا که الیان درگیر اسب بود یاد اولین برخورد مرجان با همسرش افتادمم قلبم پروانه ای شد

    ۵ روز پیش
  • رایکا

    در پارت 161

    از روز اولی که پیدات کردم میدونستم با شرفی و حالا با اشارت به درفش کاویانی واسه بار هزارم مطمئن تر شدم. قربونت برم زن با اون قلم بی نظیرت💕

    ۵ روز پیش
  • رایکا

    در پارت 131

    این رمان شدیدا بهم وایب وارثانو میده😭

    ۵ روز پیش
  • محی

    در پارت 61

    اولین سوتیی رو دادی رفت هانا خانومم🙂🤭

    ۵ روز پیش
  • محی

    در پارت 21

    حسود خانووم بسوز که الان اسم هانا رو میگنن

    ۵ روز پیش
  • مائده

    4

    سلام میشه درخواست عضویت رو باز کنید من تا پارت ۴۹ خوندم الان که کلا بستس خیلی بده اینطوری لطفا بازش کنید بتونم ادامه رمان رو بخونم اگه هر پنجشنبه صبر کنم یکسال طول میکشه لطفا بازش کنید این رمان تبدیل شده به مورد علاقه هامم قلمتون مثل همیشه یه شاهکاره

    ۲ هفته پیش
  • Negar

    2

    مرجان جلد اول و پارتگذاری جلد دوم رو توی چنل وی آی پی ت..ل..گ..رامش انجام میده. چنل اصلیشو عضو شو اونجا راهنمایی کرده چجوری عضو کانال آکادمی بشی. اونجوری دیگه میتونی کل جلد یکو بخونی با پارتای جلد دوم

    ۱ هفته پیش
  • مونا

    در پارت 484

    وایب رنگ مشکی و آبی می گیرم وقتی قصه از نظر میرا توضیف می شه🌝

    ۱ هفته پیش
  • مونا

    در پارت 464

    مرجان واقعا قصد کشتنمون رو داری؟ وای من سر هر پاراگرافش جیغ کشیدم از ذوقق😭🌻

    ۱ هفته پیش
  • مونا

    در پارت 453

    😭 دقیقاا شبیهه سریال ومپایر دایرزز وقتتیی الینا به در نگاه می کنه و بر می گرده پشتش دیمن رو می بینه من این قسمت اینجوری بودم: عرر❤️ 🔥

    ۱ هفته پیش
  • HASTI

    در پارت 504

    عجب پارتی بود🤩🤌

    ۲ هفته پیش
  • ....

    در پارت 131

    همین الان خیلی اتفاقی به ذهنم رسید اون دختری که خودش رو کشته با الیان بوده و بعد میرن اونو به سمت خودش کشونده اخه خواهرش گفت دوباره اون برق و تو چشماش دیده و یه فاجعه ی دیگه تو راهه ، منظورش از دوباره چی بودد؟ ولی

    ۲ هفته پیش
  • Helia

    در پارت 501

    یه جوری وانیا وقتی یه چیزی عصبانی میشه اون فرد و تحقیر می کنه تا دلش خنک بشه

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️