دوست داشتی؟
رمان عاشقانه پیانولا از مرجان فریدی

رمان پیانولا - نسخه آفلاین

  • زبان فارسی
  • 1.9M 👁
  • 8.6K ❤️
  • 11.8K 💬

خلاصه رمان :

بگذار دستانت به آرامی نوازشم کنند. نُت به نُت تنم را در آغوش بگیرند و تمام مرا بنوازند. من برای تا ابد نوازش شدن به دست تو کلاویه‌ات می‌شوم. به شرط آن که، تو نوازنده‌ام باشی. مثل کلاویه‌های پیانو سیاه بود، سیاه. مثل کلاویه‌های پیانو، سفید بود، سفید. نُت به نُت، من او را از بر بودم و او مرا، من بدون او یک پیانوی بی‌صدا بودم و او‌ بدون من، بدون من… او همیشه بود، حتی بدون من حتی بدون من. خزان، دختری که سال‌ها روزگارش جنس پاییز بود، روحش زرد و مچاله و جسمش مانند برگ‌های زخمی و خش خورده. خو گرفته در عمارتی که سال‌هاست بویی از زندگی نبرده‌است. فقط خودش بود و یک پیانو، تا این که او آمد، آمد تا بر خزان ببارد یا شاید هم بتازد! آمد تا خزانش را سبز کند و یا…

قسمتی از متن رمان پیانولا - نسخه آفلاین

دهانم را تا جای ممکن باز کردم و قهقهه‌زنان گفتم:
_تو که دیگه اینو نگو.
خندید:
_گمشوو الان من تپلم چیشده مگه!؟
پشت چشم نازک کرد:
_بابات خیلی هم از خداش باشه.
سرم را کج کردم:
_باشه بابا.
با ولع، همان‌طور که روی مبل چهار زانو می‌زدم ظرفی که مادرم به سمتم می‌گرفت را از دستش گرفتم، با ذوق چنگالم را درون کیک خامه‌ای وسوسه‌انگیزم فروبردم. قطعاً بهترین قسمت تولد همین کیکش بود و بس؛ وگرنه بالا رفتن سن هم مگر شادی داشت؟
عینکم را روی چشمم جا‌به‌جا کردم و با هیجان گفتم:
_وای چه‌قدر این خامه آبیا خوش‌مزست!
نیلای با خنده گفت:
_اونا که قرمزن.
مامان برایش چشم و ابرو آمد. نیلای نگاه من را که دید خودش را مشغول خوردن کیک نشان داد.
لبخند محوی زدم خجالتش را حس کردم:
_مهم اینه خوش‌مزست رنگش مهم نیست که.
لبخندی زد و برایم سر تکان داد، بابا به سمتم آمد و کادویش را برابر چشمان گشاده‌ام گرفت:
_بگیر وزه خانم!
با هیجان کادو را چنگ زدم و درحالی که بپر‌بپر می‌کردم به سمت اتاقم دویدم. صدای شلیک خنده‌هایشان را می‌شنیدم، من عاشق کادو بودم. روی تخت نشستم، با هیجان دستم را روی در باکس فشردم.
بلند جیغ زدم:
_یعنی چی میتونه باشه؟
لب گزیدم به آرامی در باکس را گشودم، نفسم لحظه‌ای رفت و چشمانم گویی تار می‌دید. با بهت دستم را روی دهان نیمه‌بازم فشردم و به سمت در چرخیدم.
مامان کنار در ایستاده و با لبخند نگاهم می‌کرد بابا هم درست پشت سر مامان ایستاده و چشمان پر مهرش را به من دوخته بود. چشمانم تر شدند، بغض به جان گلویم افتاد
امّا از سر ذوق، ذوقی که نمی‌توانستم کنترلش کنم. ویولن را از جعبه بیرون کشیدم و با بغض نالیدم:
_ب…باورم نمیشه!
مامان به سمتم آمد و روی تختم نشست، صدای نیلای را شنیدم:
_زودتر برو کلاس که به منم یاد بدی.
خندیدم و با هیجان مامان را در آغوش گرفتم.
بابا هم تکیه زده به کمدم لبخند به رویم می‌پاشید. همان‌طور که نگاهش می‌کردم چندبار پلک زدم، تشکّر چشمانم را که دید، لبخندش دندان‌نما شد.
با هیجان از آغوش مامان که فاصله گرفتم.
نوک انگشتم را روی سیم‌های ویولن کشیدم، چشمانم را بستم و به صدایش گوش سپردم زنگ خاصی داشت. لبخند محوی زدم.
_خانم؟
سرم را بلند کردم و به بانو نیم‌نگاهی انداختم.
به قاب در تکیه زده بود.
نگاهم را به عارشه ویولن دوختم:
_هیس!
سکوت کرد، سنگینی نگاهش را می‌دیدم. به آرامی عارشه را روی سیم‌های ویولن کشیدم، به صدایش گوش سپردم و لبخند زدم.
چندی مکث کردم، سنگینی نگاهش آزارم می‌داد.
_چیشده بانو؟
عارشه را روی میز گذاشتم و کامل به سمتش چرخیدم.
یک قدم جلوتر آمد:
_وکیل تماس گرفت تا دو ساعت دیگه میرسن.
سر تکان دادم، کمر صاف کردم و به سمت پنجره‌ی قدی چرخیدم:
_میتونی بری.
همچنان حضورش را حس می‌کردم مکثش را از بر بودم
_دیگه چیه بانو؟
نفس عمیقی کشید با احتیاط یک قدم دیگر، رو به جلو برداشت:
_راستش، فردا شب تولدتونه، میدونم عزادارید ولی خب دیروز چهلم آقا تموم شد.
پوزخند زدم، روی پاشنه‌ی کفش به سمتش چرخیدم:
_الان توقع داری شمع فوت کنم؟ با ذوق کادو‌های نداشتم رو باز کنم!؟
به زمین زل زده بود، زن بیچاره تا کی می‌خواست من خشکیده را به امید شکوفه دادن آبیاری کند؟ کی می‌خواست بفهمد خزان زاتش پاییز است؟ کی می‌خواستند بفهمند؟ کی؟
_ممنون که به فکر منید، ولی واقعاً نیازی نیست.
مغموم سرتکان داد:
_چشم خانم.
قبل از این که از اتاق خارج بشود پرسیدم:
_شازده کوچولو کجاست؟
طعنه‌ام را که دید، ناخواسته اخم کرد می‌دانستم همه در این عمارت او را طور دیگری دوست دارند.
_از اتاقش بیرون نیومده، هنوز چمدونش رو باز نکرده، مثل این که برای فردا پرواز داره.
دست به سینه به سمت پنجره چرخیدم:


بیشتر بخوانید
توجه کنید :

سلام به تمام خوانندگان عزیز
توجه داشته باشید که این رمان دارای قرارداد چاپ بوده و با مجوز نویسنده، به مدت محدود در بخش آفلاین قرار گرفته است.

4.9 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 8,650 رای
5 ★
89%
4 ★
9%
3 ★
1%
2 ★
1%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان پیانولا - نسخه آفلاین

  • Roysa

    0

    تنها نویسنده ای که براش میمیرم ، تمام رماناش شاهکاره ، حتی کلمه ی شاهکار هم کمشه..

    دیروز
  • هعی

    0

    با این رمان ثابت کردین بدون صحنه های عاشقانه و لمس شدن هم میشه عشق را به تصویر کشید و عشقی که من در این رمان دیدم فرا تر از عشق بود چیزی شبیه دیوانگی که باعث شد قلب مخاطب را زیر و رو کند شما همچو میکائیل که روح خزان را لمس میکرد روح ما را لمس کردی تا ابد قلمت و این رمانت در قلبم هک خواهد شد

    ۲ هفته پیش
  • Nina

    در پارت 1291

    وای قلبم.. بغضی شدم زیااد! چیکار کردی مرجان:) خیلیی قشنگ بود. خوشحالم که بعد اون همه سختی خزان و میکائیل به پایان خوش و آرامششون توی آغوش همدیگه رسیدن. این دو نفر واقعا خیلی قوی و شجاع بودن که تا اینجا دووم آوردن و اینجوری برای همدیگه جنگیدن. خیلی الهام بخشن! دلم میخواد بگیرم تو بغلم فشارشون بدم😭💖

    ۲ هفته پیش
  • Nina

    در پارت 1280

    پیانولا هم مثل پیانو زدن میکائیل، روح مارو لمس میکنه. اصلا نمیدونم در وصف زیباییش چی بگم! خدای من:)

    ۲ هفته پیش
  • Nina

    در پارت 1261

    وای برگامم چقدر خوب مینویسی همش مثل فیلم جلوی چشممه! انتظار نداشتم آخرش جفتشون بیفتن پایین وای..

    ۲ هفته پیش
  • Nina

    در پارت 1250

    ولی تصویر خزان زیر برف، با بارونی سیاه، موهای شلاقی ای که با باد میرقصن و ویالونی که مینوازه عجب چیزیه..

    ۲ هفته پیش
  • Nina

    در پارت 1240

    حابیل:باهام ازدواج میکنی؟ / خزان: نه من میکائیلو میخوام / The end👍🏻

    ۲ هفته پیش
  • Nina

    در پارت 1240

    ای حابیل عوضی مظلوم نما!

    ۲ هفته پیش
  • Nina

    در پارت 1230

    وا.. رسما مثل یه مهره با خزان بازی کردن. مگه بچه بازیه آخه؟ مردک..

    ۲ هفته پیش
  • Nina

    در پارت 1210

    الان میزنه میشکونتش

    ۲ هفته پیش
  • Nina

    در پارت 1200

    داستان این دو تا سمی ترین عشقیه که تا الان خوندم

    ۲ هفته پیش
  • Nina

    در پارت 1200

    یا خدا برگام ریخت..

    ۲ هفته پیش
  • Nina

    در پارت 1190

    یا خوا چه شیر تو شیری شد نفسم گرفت

    ۲ هفته پیش
  • Nina

    در پارت 1180

    داریوش برای راحیل حکم فرشته نجاتو داره. داره بهش زندگی میبخشه:)

    ۲ هفته پیش
  • Nina

    در پارت 1170

    داریوش تنها کاراکتریه که از اول تا آخر مثبت و محبوب بود

    ۲ هفته پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️