رمان پیانولا - نسخه آفلاین
- به قلم مرجان فریدی
- ⏱️۹ ساعت و ۴۱ دقیقه
- 1.7M 👁
- 8.1K ❤️
- 11.2K 💬
بگذار دستانت به آرامی نوازشم کنند. نُت به نُت تنم را در آغوش بگیرند و تمام مرا بنوازند. من برای تا ابد نوازش شدن به دست تو کلاویهات میشوم. به شرط آن که، تو نوازندهام باشی. مثل کلاویههای پیانو سیاه بود، سیاه. مثل کلاویههای پیانو، سفید بود، سفید. نُت به نُت، من او را از بر بودم و او مرا، من بدون او یک پیانوی بیصدا بودم و او بدون من، بدون من… او همیشه بود، حتی بدون من حتی بدون من. خزان، دختری که سالها روزگارش جنس پاییز بود، روحش زرد و مچاله و جسمش مانند برگهای زخمی و خش خورده. خو گرفته در عمارتی که سالهاست بویی از زندگی نبردهاست. فقط خودش بود و یک پیانو، تا این که او آمد، آمد تا بر خزان ببارد یا شاید هم بتازد! آمد تا خزانش را سبز کند و یا…
_تو که دیگه اینو نگو.
خندید:
_گمشوو الان من تپلم چیشده مگه!؟
پشت چشم نازک کرد:
_بابات خیلی هم از خداش باشه.
سرم را کج کردم:
_باشه بابا.
با ولع، همانطور که روی مبل چهار زانو میزدم ظرفی که مادرم به سمتم میگرفت را از دستش گرفتم، با ذوق چنگالم را درون کیک خامهای وسوسهانگیزم فروبردم. قطعاً بهترین قسمت تولد همین کیکش بود و بس؛ وگرنه بالا رفتن سن هم مگر شادی داشت؟
عینکم را روی چشمم جابهجا کردم و با هیجان گفتم:
_وای چهقدر این خامه آبیا خوشمزست!
نیلای با خنده گفت:
_اونا که قرمزن.
مامان برایش چشم و ابرو آمد. نیلای نگاه من را که دید خودش را مشغول خوردن کیک نشان داد.
لبخند محوی زدم خجالتش را حس کردم:
_مهم اینه خوشمزست رنگش مهم نیست که.
لبخندی زد و برایم سر تکان داد، بابا به سمتم آمد و کادویش را برابر چشمان گشادهام گرفت:
_بگیر وزه خانم!
با هیجان کادو را چنگ زدم و درحالی که بپربپر میکردم به سمت اتاقم دویدم. صدای شلیک خندههایشان را میشنیدم، من عاشق کادو بودم. روی تخت نشستم، با هیجان دستم را روی در باکس فشردم.
بلند جیغ زدم:
_یعنی چی میتونه باشه؟
لب گزیدم به آرامی در باکس را گشودم، نفسم لحظهای رفت و چشمانم گویی تار میدید. با بهت دستم را روی دهان نیمهبازم فشردم و به سمت در چرخیدم.
مامان کنار در ایستاده و با لبخند نگاهم میکرد بابا هم درست پشت سر مامان ایستاده و چشمان پر مهرش را به من دوخته بود. چشمانم تر شدند، بغض به جان گلویم افتاد
امّا از سر ذوق، ذوقی که نمیتوانستم کنترلش کنم. ویولن را از جعبه بیرون کشیدم و با بغض نالیدم:
_ب…باورم نمیشه!
مامان به سمتم آمد و روی تختم نشست، صدای نیلای را شنیدم:
_زودتر برو کلاس که به منم یاد بدی.
خندیدم و با هیجان مامان را در آغوش گرفتم.
بابا هم تکیه زده به کمدم لبخند به رویم میپاشید. همانطور که نگاهش میکردم چندبار پلک زدم، تشکّر چشمانم را که دید، لبخندش دنداننما شد.
با هیجان از آغوش مامان که فاصله گرفتم.
نوک انگشتم را روی سیمهای ویولن کشیدم، چشمانم را بستم و به صدایش گوش سپردم زنگ خاصی داشت. لبخند محوی زدم.
_خانم؟
سرم را بلند کردم و به بانو نیمنگاهی انداختم.
به قاب در تکیه زده بود.
نگاهم را به عارشه ویولن دوختم:
_هیس!
سکوت کرد، سنگینی نگاهش را میدیدم. به آرامی عارشه را روی سیمهای ویولن کشیدم، به صدایش گوش سپردم و لبخند زدم.
چندی مکث کردم، سنگینی نگاهش آزارم میداد.
_چیشده بانو؟
عارشه را روی میز گذاشتم و کامل به سمتش چرخیدم.
یک قدم جلوتر آمد:
_وکیل تماس گرفت تا دو ساعت دیگه میرسن.
سر تکان دادم، کمر صاف کردم و به سمت پنجرهی قدی چرخیدم:
_میتونی بری.
همچنان حضورش را حس میکردم مکثش را از بر بودم
_دیگه چیه بانو؟
نفس عمیقی کشید با احتیاط یک قدم دیگر، رو به جلو برداشت:
_راستش، فردا شب تولدتونه، میدونم عزادارید ولی خب دیروز چهلم آقا تموم شد.
پوزخند زدم، روی پاشنهی کفش به سمتش چرخیدم:
_الان توقع داری شمع فوت کنم؟ با ذوق کادوهای نداشتم رو باز کنم!؟
به زمین زل زده بود، زن بیچاره تا کی میخواست من خشکیده را به امید شکوفه دادن آبیاری کند؟ کی میخواست بفهمد خزان زاتش پاییز است؟ کی میخواستند بفهمند؟ کی؟
_ممنون که به فکر منید، ولی واقعاً نیازی نیست.
مغموم سرتکان داد:
_چشم خانم.
قبل از این که از اتاق خارج بشود پرسیدم:
_شازده کوچولو کجاست؟
طعنهام را که دید، ناخواسته اخم کرد میدانستم همه در این عمارت او را طور دیگری دوست دارند.
_از اتاقش بیرون نیومده، هنوز چمدونش رو باز نکرده، مثل این که برای فردا پرواز داره.
دست به سینه به سمت پنجره چرخیدم:
توجه کنید :
سلام به تمام خوانندگان عزیز
توجه داشته باشید که این رمان دارای قرارداد چاپ بوده و با مجوز نویسنده، به مدت محدود در بخش آفلاین قرار گرفته است.
هستی
0مرجان عزیزم این رمانت هم مثل همه رمان هات عالیه زیبا بود قلمت سبز استوار
دیروزسحر
0عالی و زیبا بود،قلمتون مانا
۲ روز پیشنازی
0مرجان تو بهترینی، امیدوارم هرجای این جهان هستی حال دلت خوب باشه🥲💗
۳ روز پیشموجود
در پارت 1291از پنجره ای دور چشم به خزان میدوزم خزانی که با روح زمستانی ام فاصله ها دارد اما فاصله ها را گذر خواهم کرد از بهارم خواهم گذشت تا به عاشقانه ی ناب میم،خز ،به سیاه و سفید چشمان غم زده آن کلاغ سیاه دست یابم:) ممنون از قلم زیبات مرجان جان
۴ روز پیشزنِ شوران
0من وقتی دیدم رمان مجوز چاپ گرفته، فقط بدو بدو خواستم رمان رو بخونم تا از دست ندمش و واقعا فوق العاده زیبا بود واقعا لذت بردم از این قلم و داستان من معمولا عاشقانه نمیخونم، ولی وقتی لالایی پاندورا رو خوندم، تصمیم گرفتم قلم این دو نویسنده عزیز رو بخونم و واقعا مسخ میشدم در طول داستان خسته نباشید.
۷ روز پیشنهال
0خسته نباشید به نویسنده عزیز واقعا قلم زیبایی دارید موضوع رمان هم جدید و جذاب بود😊
۷ روز پیشغریبهِی اشنا
در پارت 1291تو عمرم تاحالا رمانی به این زیبایی قلبم رو لمس نکرده بود آنقدر زیبا ، خوش قلم،و محشر بود که فقط میتونم درموردش تشکر کنم 😭😭😭✨🤍با تک تک جمله های رمان گریه کردم و خوشحال شدم و ذوق کردم و ناامید شدم وامیدوار. ازت ممنونم و لطفاً ادامه بده 🤍✨
۱ هفته پیشسمانه
1نویسنده عزیز زیبایی این رمان به خاطر اینه که قسمتی از روحت درونش بود. امیدوارم هرجایی که هستی حال دلت خوب باشه و به آرامش رسیده باشی و مثل خزان قوی بمونی .دوستت دارم
۱ هفته پیشسحر
در پارت 1290خیلی قشنگ بود ، دوست داشتم قلمتون رو، پایدار باشید
۲ هفته پیشDiyana
در پارت 1290خدا دستهای تو رو هم بوسیده مرجانی ک اینطور نوشته های معرکه خلق میکنی چ خوب ک نویسنده موردعلاقمی ،چ خوب ک نویسنده های خارق العاده ای مث ت رو زمین هستن تو نوشته هات مانا باشن هنرمند💜
۲ هفته پیشحانیه
0قشنگ بود واقعا خسته نباشید
۲ هفته پیشReyhaneh
0دختر قلمت خودت و همه چیت محشر بود مطمئنم زیباتر از این رمان هبچ جا نخاهجم دید..
۲ هفته پیشNazanin
0خیلی قشنگ بود مرجان عزیزم، و وقتی قشنگ تر شد ک فهمیدم روحت میان این داستان بوده 😥😥❤️❤️❤️
۳ هفته پیشمرضیه
در پارت 1291لذت برم قلم زیبایی دارید بانو🌷 ممنون که مارو ازدنیای پرهیاهو جداو به دنیای کتاباتون واردمیکنید.موفق باشید🌺
۳ هفته پیش
-
آدرس وبسایت شخصی ثبت نشده است -
صفحه اینستاگرام نویسنده Marjan_Faridi_M2 -
آیدی تلگرامی نویسنده @roman_marjan_faridi -
ارتباط از طریق واتس اپ ثبت نشده است.
-
آکادمی ارکیده و خار ژانر : #عاشقانه #طنز #اجتماعی
-
پیانولا - نسخه آفلاین ژانر : #عاشقانه #اجتماعی
-
هارمونیکا ژانر : #عاشقانه #فانتزی #دلهره آور
-
لالایی پاندورا ژانر : #عاشقانه #معمایی #فانتزی #روانشناختی
-
منفی چهار (4-) - رایگان ژانر : #عاشقانه #اجتماعی
-
پیانولا ژانر : #عاشقانه #اجتماعی
-
پیرانا ژانر : #عاشقانه #هیجانی #مافیایی
-
خیمه شب بازی ژانر : #عاشقانه #مافیایی
-
باهم در پاریس ژانر : #عاشقانه #انتقامی
-
شیرشاه - VIP ژانر : #عاشقانه #اجتماعی
-
حکم کن - آفلاین ژانر : #عاشقانه #اجتماعی
-
طالع دریا (نسخه آفلاین) ژانر : #عاشقانه #اجتماعی #روانشناسی
-
منفی چهار (4-) ژانر : #عاشقانه #طنز #هیجانی
-
به طعم خون - آنلاین ژانر : #عاشقانه #تخیلی
-
به طعم خون - VIP ژانر : #عاشقانه #تخیلی
-
حکم کن ژانر : #عاشقانه #اجتماعی
-
طالع دریا ژانر : #عاشقانه #اجتماعی #روانشناسی
-
انتقام آبی (جلد دوم زندگی سیگاری) ژانر : #عاشقانه
-
زندگی سیگاری ژانر : #پلیسی #عاشقانه #رازآلود
-
پانتومیم ژانر : #عاشقانه #اجتماعی
-
تیمارستانی ها ژانر : #عاشقانه #طنز
Mahdis
0همیشه نویسنده مورد علاقم میمونی🙂🩶