خلاصه رمان :
بگذار دستانت به آرامی نوازشم کنند. نُت به نُت تنم را در آغوش بگیرند و تمام مرا بنوازند. من برای تا ابد نوازش شدن به دست تو کلاویهات میشوم. به شرط آن که، تو نوازندهام باشی. مثل کلاویههای پیانو سیاه بود، سیاه. مثل کلاویههای پیانو، سفید بود، سفید. نُت به نُت، من او را از بر بودم و او مرا، من بدون او یک پیانوی بیصدا بودم و او بدون من، بدون من… او همیشه بود، حتی بدون من حتی بدون من. خزان، دختری که سالها روزگارش جنس پاییز بود، روحش زرد و مچاله و جسمش مانند برگهای زخمی و خش خورده. خو گرفته در عمارتی که سالهاست بویی از زندگی نبردهاست. فقط خودش بود و یک پیانو، تا این که او آمد، آمد تا بر خزان ببارد یا شاید هم بتازد! آمد تا خزانش را سبز کند و یا…
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان پیانولا - پارت 129
*** پیراهن عروسکی مخملیام با آن جورابشلواری توری بانمکتر به نظر میرسید. کمی از عطرم را به گردنم زدم. با حوصله لنزهایم را درون چشمانم گذاشتم. قطره مخصوصش را با خم کردن سرم به عقب درون چشمان نیمهبازم ریختم و چند بار پلک زدم. کمی بعد، بهآرامی از اتاق خارج شدم. صدای تقتق پاشنههای بوتهای...
بروزرسانی در : ۶۴۳ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 128
با مشت سوم، حجم سنگین و غلیظی از آب از میان لبهای یخزدهام خارج شد. حس میکردم سینهام سبک و سبکتر میشود. مشتی دیگر… تمام آنچه از سر گذرانده بودم، همچون زهری که در مقابل پادزهر کم آورده باشد، را بالا آوردم. تمام آن آب سرد و بیمزه را… هر آنچه مرا عذاب داده بود، را بالا آوردم. نیمخیز ...
بروزرسانی در : ۶۴۳ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 127
همهچیز در چند صدم ثانیه اتفاق افتاد. و هر دو درون آب یخزده استخر فرود آمدیم. آب مرا در آغوش گرفت، مانند او که سخت مرا به خود چسبانده بود. نه برایم مهم بود که کمرم تیر کشید و نفسم برید، و نه اینکه تنم در حجم پرفشاری از آب سرد له میشد. آب استخر از گوشهایم گذشت و سلول به سلول مغزم را پ...
بروزرسانی در : ۶۴۳ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 126
_گفتی من تنها کسیام که میخوای لمسش کنی! سرم را بالا آوردم. خیره نگاهم میکرد. دست لرزان و یخزدهام را به سمتش گرفتم: _یه بازی میکنیم. من به خاطرت، همه کارایی که کردی رو فراموش میکنم، و تو به جاش، لمسم میکنی! ناباور، با بغض سرش را تکان داد. شقیقهاش متورم و فکش منقبض شده بود. _نکن...
بروزرسانی در : ۶۴۳ روز پیش
سلام به تمام خوانندگان عزیز
توجه داشته باشید که این رمان دارای قرارداد چاپ بوده و با مجوز نویسنده، به مدت محدود در بخش آفلاین قرار گرفته است.
زهرا
1اگه بگم قشنگ بود مثل چی دروغ گفتم چون قشنگ اصلا کلمه ی مناسبی نیست که باهاش این رمانو توصیف کنم این رمان معرکه بود عالی بود بینظیر بود اصلا همه چی تموم بود دقیقا مثل باقی رمان های خانم فریدی. دستت درد نکنه نویسنده ان شاالله هرجا هستی موفق باشی قلمت مانا💖✨
۲ هفته پیشسودا
در پارت 1291چقدر با این رمان زندگی کردم تک تک لحضه هاشو حس کردم و عین بقیه ی رمانت هات شاهکار بودش خیلی خیلی قشنگ بود و ممنون ک میزاری از دنیاهایی ک میسازی ما ام باهاشون زندگی کنیم تاهمیشه تو ذهنم مراقب دنیا هایی ک با رمانت بهم هدیه دادی هستم✨🦋
۲ هفته پیشنفس
0من عاشق رمان های مرجانم ولی این رمانشو هنوز نخوندم ولی مطمئنم که مثل همیشه عالی و پر هیجان نوشته در ضمن من منتظرم رمان جدیدش سریع تموم شه تا من بتونم بخونمش خسته نباشی عزیزم
۳ هفته پیشریحانه
0انقدررمان قشنگ بودکه نمیدونم چجوری ازش تعریف کنم الان که تمومش کردم نمیدونم چیکارکنم افسردگی بعده رمان گرفتم 😅 انقدرعاشق شخصیت های میکائیل وخزان شدم که خدامیدونه همین رمانایه قشنگه که توقع ماروازپسرامیبره بالا😂الان اگه کسی عین میکائیل پیدانشه که منواینجوری بخادچی؟انقدرقشنگ وزیبابودکه دلم میخاست با
۳ هفته پیشریحانه
0دلم میخاست با همه ی مشکلات و بدبختی هایی که خزان داشت جاش میبودم
۳ هفته پیشریحانه
1در آخر هم بگم که مرجانه جانه عزیز خسته نباشی قلمت عالی بود انشالا به همه خواسته هات برسی انشالا رو بالاترین پله های موفقیت ببینیمت ❤️❤️
۳ هفته پیشAramesh
0نویسنده عزیز خسته نباشید مرسی از قلم بسیار زیباتون اولین باره که رمان پر از احساس خوندم خیلیی قشنگ بود😍🥺🥲🥰🍭🍫🍯🌱💙
۳ هفته پیشحدیثه
1عالی تر از عالی بود .. قلمت خیلی زیبا مینویسه عاشقشم
۲ ماه پیشآیسا
0بچه ها من فامیلی میکائیل یادم رفته چی بودد؟😭😂 کسی یادشه بگه تو رمان نتونستم بگردم پیدا کنم
۲ ماه پیش:))
0میکائیل کیهان 🫠😂
۲ ماه پیشسارا
3نویسنده محترم قبل از نوشتن رمان تحقیق میکردی بد نبود . ازدواج زن با پدر شوهر و اجداد وی چه واقعی و چه رضاعی حرام است. این حرمت نیز مادام العمر است. نمیشه هم با پسر ازدواج کرد هم با پدر حتی بعد از طلاق یا فوت کلا رمان چرتی بود حیف وقتی که گذاشتم
۴ ماه پیشروزا
8باردر شوهرش ازدواج نکرده بود رمانو خوب نخوندی
۴ ماه پیشسارا
1بعدش رمانو خوندم متوجه شدم
۳ ماه پیشسحر
36باورم نمیشه به این رمان میگی چرت 😐 یکی از قشنگ ترین رمان هایی بود که میشه خوند😐
۴ ماه پیشبهار
34یکی از درس های همین رمان قضاوت نکردن زودهنگام بودش. کاش یاد می گرفتیم که زود قضاوت نکنیم❤️ اولین کار برای این درس اینه کامل بخونیم/بشنویم بعدش حرف بزنیم. حرف زدن که کاری نداره کامل خوندن/گوش دادن تو زندگی هنر است!
۴ ماه پیشسارا
2قشنگ گفتی موافقم
۴ ماه پیش...
0کامل نخوندیااا
۳ ماه پیش자시데
1خودشم گفت که می خواسته یه کشور دیگه غیر قانونی ازدواج کنند بعدشم اخرش معلوم شد الکی بوده اینو دارم به کسایی میگم که میگن به خاطر این رمان خوبی نبوده و به نظر من رمان عالیی بود
۳ ماه پیشسارا
0عزیزم مثل اینکه تا آخر رمان نخوندی،پیشنهاد میکنم حتما بخونید.
۲ ماه پیشعباسی
0سلام وعرضادب خدمت تمام عزیزانی که برای نگارش،این رمان تلاش کردن،رمان خوب وبا احساسی بود ،من رو همراه خودش بردتاجایی که نفهمیدم چطور به پایان رسید ،ممنون وقلمتان مانا🙏🌺
۲ ماه پیشMaral
0خیلی رمان قشنگی بود دست نویسنده دردنکنه❤️ چقدر بخاطر خزان و میکائیل گریه کردم خیلی سختی کشیدن تو زندگیشون😭 الان که تموم شده حس میکنم افسردگی گرفتم ای کاش تموم 🥲 آخ میکائیل😭
۲ ماه پیشنارسیس
0خیلی قشنگ و غمگین بود مثل همه رمانات
۲ ماه پیشزهرا
0قشنگ بود خوشحالم که تونستم این رمان جذابو بخونم
۲ ماه پیشسارا
0وای چقدر عر زدم یه جاهایی با خزان 😭😭خیلی خوب بود عالی بود مثل همیشه قلم مرجان حرف نداشت
۲ ماه پیشحدیثا قتالی
0خدا هیچ بندی رو جایی خزان نذاره🤲
۲ ماه پیش

fahi
0رمان خوبی بود لذت بردم از خوندنش دم نویسنده گرم