دوست داشتی؟
slider

رمان پیانولا

  • زبان فارسی
  • 1.9M 👁
  • 8.6K ❤️
  • 11.7K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه پیانولا

بگذار دستانت به آرامی نوازشم کنند. نُت به نُت تنم را در آغوش بگیرند و تمام مرا بنوازند. من برای تا ابد نوازش شدن به دست تو کلاویه‌ات می‌شوم. به شرط آن که، تو نوازنده‌ام باشی. مثل کلاویه‌های پیانو سیاه بود، سیاه. مثل کلاویه‌های پیانو، سفید بود، سفید. نُت به نُت، من او را از بر بودم و او مرا، من بدون او یک پیانوی بی‌صدا بودم و او‌ بدون من، بدون من… او همیشه بود، حتی بدون من حتی بدون من. خزان، دختری که سال‌ها روزگارش جنس پاییز بود، روحش زرد و مچاله و جسمش مانند برگ‌های زخمی و خش خورده. خو گرفته در عمارتی که سال‌هاست بویی از زندگی نبرده‌است. فقط خودش بود و یک پیانو، تا این که او آمد، آمد تا بر خزان ببارد یا شاید هم بتازد! آمد تا خزانش را سبز کند و یا…

پارت اول

دستی به یقه‌ی کتم کشیدم، نگاهم را از آینه گرفتم و نیشخندی زدم، کی فکرش را می‌کرد که یک روز واقعاً همه به جز من مشکی‌پوش باشند؟
شاید حال، بیشتر درکم کنند شاید بفهمند، تقدیری که سیاه است را چه به رنگارنگی؟
با صدای در اتاق، سرم را به سمتش چرخاندم:
_بیا!
آرام در را گشود، نگاهم را از موهای جوگندمی و کوتاهش گرفتم:
_بله؟
لبخند کم‌رنگی زد:
_ببخشید خانم، شازده رسیدن.
به سمتش چرخیدم، گرمی نگاهش را مهمان سردخانه‌ی چشمانم کرد.
_پس شازده کوچولو هم اومده!
پوزخندم آن‌قدری آشکار بود که بانو با ناراحتی چشم به زمین بدوزد:
_حیف که...
به سمت در قدم برداشتم:
_خودت رو ناراحت نکن بانو، از مهمون‌ها پذیرایی کن.
از کنارش گذشتم.
_توی اتاق کار، منتظرتون هستن.
سر تکان دادم و از اتاق خارج شدم، راهرو را پشت سر گذاشتم و از پله‌های انتهای راهرو بالا رفتم بعد از ده پله، تنها در کَنده‌کاری‌شده‌ی عمارت مقابلم بود، به آرامی دستم را بالا بردم و روی دستگیره‌ی در گذاشتم.
این اتاق مامن ما بود و بس؛ در این اتاق حضور چون اویی که دیگر هرگز نبود را برنمی‌تابیدم.
در را به آرامی گشودم، صدای پاشنه‌‌ی کفش‌هایم نیز باعث نشد سرش را به سمتم بچرخاند. او هرگز به من نگاه نکرده و هرگز مرا ندیده بود، حتی با تهدید‌هایی که شد، حتی با از دست دادن همه چیزش حاضر نشد مرا ببیند. در این حد بد بودم؟
نگاهم را گرفتم و با قدم‌های بلند به سمتش رفتم، پشت به من رو به میز کار ایستاده بود.
_خوش اومدید.
چشم از شانه‌های پهنش گرفتم؛ اُورکت بلند و مشکی و یقه اسکی ستش...
به سمتم چرخید:
_تو کی هستی؟
پوزخند زدم، آن‌قدر پوزخندم عمیق بود که بشناسد، که بفهمد.
به میز پشتش تکیه زد:
_خزان؟
درست بعد از شنیدن اسمم، گویی همه‌ی اتفاقات این سال‌ها مانند پرده‌ای از جلوی چشمانم گذر کردند، سفری به گذشته‌ای نه چندان دور، آخرین‌بار او بود که نامم را صدا زد. درست دو ماه پیش و در همین اتاق. پشت به پنجره‌ی قدی روی ویلچر نشسته و موهای جوگندمی و کم پشتش زیر نور آفتاب درخشش خاصی داشتند.
با لبخند کنارش ایستادم و دستم را روی پشتی ویلچرش گذاشتم:
_خان‌بابا چطورن؟
خیره به نمای سنگ‌فرش باغ، تلخند زده بود:
_همچنان بعد از هفت سال منتظرم.
لبخندم ردی از غم گرفت:
_مگه دکتر نگفت...
نرم و لرزان خندیده بود:
_دکتر گفت غصه نخورم، استرس نداشته باشم، میدونم دختر جان.
کنارش روی دو زانو نشستم تا هم‌قدش باشم:
_شما هم که چقدر گوش می‌دید!
لبخند محوی زد:
_دست خودم نیست، هم من میدونم خیلی وقت ندارم هم تو.
با غم نگاهش کرده بودم، تماشای رد غم، چشمان درمانده و گرد و غبار گرفته‌اش برایم تداعی‌کننده‌ی درد مطلق بود و بس.
_این چه حرفیه؟!
خندید، با همان صدای لرزان و کلفتش:
_این بدن رو به زِواله دخترجان، این تن جون نداره.
بغض کرده بودم.
به پنجره خیره شده بود:
_من هفت ساله که کم آوردم دختر، بالاخره دارم حسش می‌کنم، حس رفتن رو.
بغض به جان گلویم افتاده بود، سعی بر فروخوردن بغضم داشتم. تقلایی ناعادلانه، برای پیروزی در نبردی که تهش باخت بود و گریه‌ای بی‌صدا.
به گونه‌های خیسم زل زده بود:
_خزان؟
با بغض نگاهش کردم.
_اون بالاخره برمی‌گرده، مطمئنم برمی‌گرده. الان نه، ولی بعد مرگم میاد.
دستم را روی دسته ویلچرش گذاشتم، خیره نگاهم کرد:
_نزار…
_با شمام!
پلک زدم، گویی حساب زمان و مکان از دستم در رفته بود، به‌جای خان‌بابا، اکنون او مقابلم بود. درست با همان قد و هیکل و با همان ژست و استایل. خیلی‌ها می‌گفتند، او نسخه‌ی کوچک شازده است، برای همین هم او را شازده‌کوچولو صدا می‌زدم.
چشمان تاریک و بی‌حالتش، بینی ساده و کمی قوزدارش، ته‌ریش مشکی و لب‌های قلوه‌ای از او مرد کاملی ساخته‌بود، درست برخلاف آن چیزی که در تصوراتم داشتم.
_بله؟
به سمت میز کنده‌کاری شده با طرح‌های سنتی رفتم. دور زدم و روی صندلیه بزرگ و دکمه‌دوزی شده نشستم با نگاه ریزبینش حرکاتم را زیر نظر داشت.
هنوز هم آمدنش را باور نمی‌کردم، او و بازگشتنش به این عمارت برای همه، از جمله من همچون افسانه‌ای غیرممکن به نظر می‌رسید.
و امّا، او اینجا در یک قدمیه من نشسته، دستانش را در هم قلاب کرده و بوی اونتوس مارکش کل اتاق را در‌برگرفته بود.
_برای وصیت‌نامه تشریف آوردید؟
متوجه طعنه‌ی زیادی واضحم شد، نیشخندش به جان لب‌های من هم ریخته شد که من نیز نیشخند زدم. دستانم را مانند خودش، روی میز قلاب زدم و به چشمان خالی از حسش زل زدم.
_خیر، من از ارث محروم شدم.
یک تای ابرویم را بالا انداختم:
_پس چرا بعد از چهل روز اینجایید؟
شانه‌اش را بالا انداخت:
_چون وکیل خان، زنگ زد و اطلاع داد که حتماً باید امروز اینجا باشم.
به پشتی صندلی تکیه زدم:
_عجب!
نگاه براقش را میخ چشمانم کرد:
_اومدنم خوشایندتون نبوده بانو؟
خندید، نرم و آرام.
_البته منم از هیچی به همه چی رسیده بودم، هوا برم می‌داشت و با چنگ و دندون می‌افتادم رو این همه مال و منال که خدایی نکرده، کسی صاحبش نشه تا دوباره برگردم به آشغال دونیم.
ناخواسته، لبخند عمیقی زدم، به من اخطار داده بود، گفته بود که زبان دراز و سرخی دارد.
_درسته!
خونسرد نگاهم می‌کرد، امّا چشمانش زیادی آماده‌ی جنگ بود.
_اتاق مهمون رو برای چند روز براتون حاضر می‌کنم.
از جایم برخاستم، در دلم می‌شمردم اگر هر آنچه از او می‌دانستم واقعیت داشت کمی بعد، باید نقشه‌ام جواب می‌داد.
نفس عمیقی کشیدم و به سمت در رفتم
یک، دو، سه...
دستم را روی دستگیره‌ی در قراردادم.
_فکر نمیکنم تو خونه خودم، نیاز به اتاق مهمون داشته باشم.
پشت به او، لبخند عمیقی زدم، پس درست پیش میرفتم:
_باشه، هرطور مایلید.
در را گشودم و از اتاق خارج شدم.
بعد از هفت سال آزگار، منتظر این مرد ماندن، درس‌هایی هم به من آموخته بود. این مرد، لجباز‌ترین و یک دنده‌ترین، در ورژن خودش هست و بس!
این مرد، هفت سال با خودش و هر آنکس که برایش روزی عزیز بوده، جنگیده و بازنگشته‌است. من برای نگه‌داشتن این مرد، برخلاف همه نه التماس می‌کردم و نه اجبار. باید او را سر لج می‌انداختم؛ فقط همین.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

سلام به تمام خوانندگان عزیز
توجه داشته باشید که این رمان دارای قرارداد چاپ بوده و با مجوز نویسنده، به مدت محدود در بخش آفلاین قرار گرفته است.

نظرات رمان پیانولا
  • سارا

    2

    نویسنده محترم قبل از نوشتن رمان تحقیق میکردی بد نبود . ازدواج زن با پدر شوهر و اجداد وی چه واقعی و چه رضاعی حرام است. این حرمت نیز مادام العمر است. نمیشه هم با پسر ازدواج کرد هم با پدر حتی بعد از طلاق یا فوت کلا رمان چرتی بود حیف وقتی که گذاشتم

    ۴ هفته پیش
  • روزا

    5

    باردر شوهرش ازدواج نکرده بود رمانو خوب نخوندی

    ۴ هفته پیش
  • سارا

    1

    بعدش رمانو خوندم متوجه شدم

    دیروز
  • سحر

    17

    باورم نمیشه به این رمان میگی چرت 😐 یکی از قشنگ ترین رمان هایی بود که میشه خوند😐

    ۴ هفته پیش
  • بهار

    16

    یکی از درس های همین رمان قضاوت نکردن زودهنگام بودش. کاش یاد می گرفتیم که زود قضاوت نکنیم❤️ اولین کار برای این درس اینه کامل بخونیم/بشنویم بعدش حرف بزنیم. حرف زدن که کاری نداره کامل خوندن/گوش دادن تو زندگی هنر است!

    ۳ هفته پیش
  • سارا

    0

    قشنگ گفتی موافقم

    ۳ هفته پیش
  • ...

    0

    کامل نخوندیااا

    ۱ هفته پیش
  • بهار

    0

    و بهترین دیالوگش ببخشید من فقط خیلی خیلی دوست داشتم

    ۴ روز پیش
  • donya

    در پارت 1200

    اتفاقا الان درست شد.چرا باید همه عشق ها تهش رسیدن باشه.درسته دوسش داره ولی باید تصمیم درست بگیره.یک بار سر راحیل اشتباه کرد و باعث تصادف شد.دیگه کافیه

    ۷ روز پیش
  • فریبا

    0

    سلام بسیار عالی بود احسنت

    ۷ روز پیش
  • donya

    در پارت 820

    اخ از دست این داریوش اونجا که به راحیل میگه جن چاق 🤣🤣

    ۱ هفته پیش
  • donya

    در پارت 571

    داریوشو خیلی دوس دارم🤣 کل کل هاش قشنگه

    ۲ هفته پیش
  • Shabnam

    1

    یکی از رمانهای درجه ی یکی که تا ابد تو ذهنم می مونه 😍🫂

    ۲ هفته پیش
  • شینا

    0

    خانم فریدی با قلم زیبایی که دارید و استعداد ذاتیتون در نویسندگی یقین دارم که روزی اسمتون زبان زد همه میشه مرسی که تو غربت قوی موندین و استعدادتون رو اوردید رو کاغد و مرسی از میکائیل زندگیتون که قوی نگهتون داشته با ارزوی موفقیت بدرود

    ۲ هفته پیش
  • شینا

    1

    من با این رمان این چند روزی که داشتم میخوندمش زندگی میکردم خیلی قشنگ بود و خیلی تلخ که حتی پایان قشنگش از تلخی داستان کم نمیکرد ولی خیلی قشنگ بود دوسش داشتم ممنون از خانم مرجان فریدی بابت قلم سنگین و زیباش :))

    ۲ هفته پیش
  • donya

    در پارت 120

    من جاش بودم تا مامانمو میدیدم های های گریه میکردم وقتی خانوادش هستن چرااین همه عذاب میکشه تنهایی وقتی پررش هست هرچند که از دخترش ناراحته ولی بازم میتونه بهش تکیه کنه 😪

    ۲ هفته پیش
  • Razieh

    0

    خیلی قشنگ بود عالللی

    ۲ هفته پیش
  • .......

    0

    اولین رمانیه که براش نظر میدم بعد از چندین سال رمان خوندن.... فقط میتونم بگم محشره

    ۲ هفته پیش
  • آیدا

    2

    این رمان روحمو نوازش کرد🙂

    ۲ هفته پیش
  • مریم گلی

    1

    یکی از رمان هایی بود که قطعا عاشقشم❤️

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه

    در پارت 230

    رمان قشنگیه.دستت طلا نویسنده عزیز.فقط یه سوال مگه قرار نمود خزان با مکائیل ازدواج کنه چرا پس حابیل اومده خواستگاریش؟

    ۲ هفته پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟