خلاصه رمان عاشقانه پیانولا
بگذار دستانت به آرامی نوازشم کنند. نُت به نُت تنم را در آغوش بگیرند و تمام مرا بنوازند. من برای تا ابد نوازش شدن به دست تو کلاویهات میشوم. به شرط آن که، تو نوازندهام باشی. مثل کلاویههای پیانو سیاه بود، سیاه. مثل کلاویههای پیانو، سفید بود، سفید. نُت به نُت، من او را از بر بودم و او مرا، من بدون او یک پیانوی بیصدا بودم و او بدون من، بدون من… او همیشه بود، حتی بدون من حتی بدون من. خزان، دختری که سالها روزگارش جنس پاییز بود، روحش زرد و مچاله و جسمش مانند برگهای زخمی و خش خورده. خو گرفته در عمارتی که سالهاست بویی از زندگی نبردهاست. فقط خودش بود و یک پیانو، تا این که او آمد، آمد تا بر خزان ببارد یا شاید هم بتازد! آمد تا خزانش را سبز کند و یا…
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان پیانولا - پارت 129
*** پیراهن عروسکی مخملیام با آن جورابشلواری توری بانمکتر به نظر میرسید. کمی از عطرم را به گردنم زدم. با حوصله لنزهایم را درون چشمانم گذاشتم. قطره مخصوصش را با خم کردن سرم به عقب درون چشمان نیمهبازم ریختم و چند بار پلک زدم. کمی بعد، بهآرامی از اتاق خارج شدم. صدای تقتق پاشنههای بوتهای...
بروزرسانی در : ۵۹۸ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 128
با مشت سوم، حجم سنگین و غلیظی از آب از میان لبهای یخزدهام خارج شد. حس میکردم سینهام سبک و سبکتر میشود. مشتی دیگر… تمام آنچه از سر گذرانده بودم، همچون زهری که در مقابل پادزهر کم آورده باشد، را بالا آوردم. تمام آن آب سرد و بیمزه را… هر آنچه مرا عذاب داده بود، را بالا آوردم. نیمخیز ...
بروزرسانی در : ۵۹۸ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 127
همهچیز در چند صدم ثانیه اتفاق افتاد. و هر دو درون آب یخزده استخر فرود آمدیم. آب مرا در آغوش گرفت، مانند او که سخت مرا به خود چسبانده بود. نه برایم مهم بود که کمرم تیر کشید و نفسم برید، و نه اینکه تنم در حجم پرفشاری از آب سرد له میشد. آب استخر از گوشهایم گذشت و سلول به سلول مغزم را پ...
بروزرسانی در : ۵۹۸ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 126
_گفتی من تنها کسیام که میخوای لمسش کنی! سرم را بالا آوردم. خیره نگاهم میکرد. دست لرزان و یخزدهام را به سمتش گرفتم: _یه بازی میکنیم. من به خاطرت، همه کارایی که کردی رو فراموش میکنم، و تو به جاش، لمسم میکنی! ناباور، با بغض سرش را تکان داد. شقیقهاش متورم و فکش منقبض شده بود. _نکن...
بروزرسانی در : ۵۹۸ روز پیش
توجه کنید :
سلام به تمام خوانندگان عزیز
توجه داشته باشید که این رمان دارای قرارداد چاپ بوده و با مجوز نویسنده، به مدت محدود در بخش آفلاین قرار گرفته است.
آیسا
0بچه ها من فامیلی میکائیل یادم رفته چی بودد؟😭😂 کسی یادشه بگه تو رمان نتونستم بگردم پیدا کنم
۱ هفته پیش:))
0میکائیل کیهان 🫠😂
۷ روز پیشسارا
3نویسنده محترم قبل از نوشتن رمان تحقیق میکردی بد نبود . ازدواج زن با پدر شوهر و اجداد وی چه واقعی و چه رضاعی حرام است. این حرمت نیز مادام العمر است. نمیشه هم با پسر ازدواج کرد هم با پدر حتی بعد از طلاق یا فوت کلا رمان چرتی بود حیف وقتی که گذاشتم
۳ ماه پیشروزا
6باردر شوهرش ازدواج نکرده بود رمانو خوب نخوندی
۳ ماه پیشسارا
1بعدش رمانو خوندم متوجه شدم
۲ ماه پیشسحر
29باورم نمیشه به این رمان میگی چرت 😐 یکی از قشنگ ترین رمان هایی بود که میشه خوند😐
۳ ماه پیشبهار
28یکی از درس های همین رمان قضاوت نکردن زودهنگام بودش. کاش یاد می گرفتیم که زود قضاوت نکنیم❤️ اولین کار برای این درس اینه کامل بخونیم/بشنویم بعدش حرف بزنیم. حرف زدن که کاری نداره کامل خوندن/گوش دادن تو زندگی هنر است!
۲ ماه پیشسارا
1قشنگ گفتی موافقم
۲ ماه پیش...
0کامل نخوندیااا
۲ ماه پیش자시데
1خودشم گفت که می خواسته یه کشور دیگه غیر قانونی ازدواج کنند بعدشم اخرش معلوم شد الکی بوده اینو دارم به کسایی میگم که میگن به خاطر این رمان خوبی نبوده و به نظر من رمان عالیی بود
۲ ماه پیشسارا
0عزیزم مثل اینکه تا آخر رمان نخوندی،پیشنهاد میکنم حتما بخونید.
۲ هفته پیشعباسی
0سلام وعرضادب خدمت تمام عزیزانی که برای نگارش،این رمان تلاش کردن،رمان خوب وبا احساسی بود ،من رو همراه خودش بردتاجایی که نفهمیدم چطور به پایان رسید ،ممنون وقلمتان مانا🙏🌺
۲ هفته پیشMaral
0خیلی رمان قشنگی بود دست نویسنده دردنکنه❤️ چقدر بخاطر خزان و میکائیل گریه کردم خیلی سختی کشیدن تو زندگیشون😭 الان که تموم شده حس میکنم افسردگی گرفتم ای کاش تموم 🥲 آخ میکائیل😭
۲ هفته پیشنارسیس
0خیلی قشنگ و غمگین بود مثل همه رمانات
۳ هفته پیشزهرا
0قشنگ بود خوشحالم که تونستم این رمان جذابو بخونم
۳ هفته پیشسارا
0وای چقدر عر زدم یه جاهایی با خزان 😭😭خیلی خوب بود عالی بود مثل همیشه قلم مرجان حرف نداشت
۳ هفته پیشحدیثا قتالی
0خدا هیچ بندی رو جایی خزان نذاره🤲
۴ هفته پیش:))
2بچه ها یه ذره هل بدین کم مونده پیانولای قشنگمون دو میلیونی شه به دوستاتون هر کسی که میشناسین بگین بیان این شاهکار و بخونن🤌🏻
۴ هفته پیشImzmwx
در پارت 1291بالاخره تونستن با همه ی سیاهی و سفیدیاشون ما بشن:))
۴ هفته پیشافرا
0عاالی بود فقط میتونم بگم فوق العاده بود پردازش شخصیت ها ، قصه و احساسات .. همه چیز عالی بود قلم نویسنده هم فوق العاده بود ، کاش تموم نمیشد واقعا تجربه قشنگی بود.
۴ هفته پیشدختر خورشید؛
در پارت 10اومدم دوباره این رمان و بخونم ولی یاد عذابایی که خزان میکشه افتادم دیدم که واقعا نمیتونم دوباره شروعش کنم امیدوارم یه روز شجاعت اینو داشته باشم که دوباره شروعش کنم
۴ هفته پیشMaryam
در پارت 1290بهترین رمانی ک میتونستم تو کل زندگیم بخونم. قشنگ میشد حسش کرد و تصور کرد همه اتفاقارو قشنگ میشد درک کرد همه احساسات خزان و میکائیل رو در آخر ، میشد با اونا همدلی کرد منونم ازت مرجان بخاطر ای رمان بسیار زیبای ک نوشتی 🥲 خیلی زیاد ناراحتم ک رمان تموم شده افسردگی میگیرم🥲😂
۱ ماه پیشtannaz
در پارت 40من یه دور با این عنه خانم رفتم ماه عسل
۱ ماه پیش

حدیثه
0عالی تر از عالی بود .. قلمت خیلی زیبا مینویسه عاشقشم