خلاصه رمان :
_بابابزرگم یه کتاب فروشی قدیمی داشت، عادت داشتم هر روز بعد از مدرسه برم اونجا و به قفسه های کهنه و چوبی مغازه اش تکیه بدم و دیو و دلبر و بخونم. همیشه برام سوال بود،که چه طور بل عاشق دیو شد…مگه دیو زندانیش نکرده بود؟ مگه،ترسناک نبود؟ نیشخندی زد و زمزمه کرد: _هنوزم برات سواله؟ مستقیم به چشمانی زل زدم که قرار بود تا ابد همچون دیدن تصویر خودم در آینه برایم تکرار شوند: _نه…چون فهمیدم بل عاشق زندانش شده بود. سرش را کمی کج کرد: _تو ام زندانت و دوست داری ویولت؟ لبخند عمیقی زدم،خیره سیاهی عمیق زیر چشمانش زمزمه کردم: _من زندان بانم و دوست دارم!
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان هارمونیکا - پارت 108
*** ویولت به یاد دارم… آخرین باری را که نفس میکشیدم… به یاد دارم… آخرین صدایی را که شنیدم… بوقِ ممتدی که در گوشهایم میپیچید. سایههایِ سیاهی که به سویم هجوم آوردند. من در خلأ بودم؛ در هوایی که تا کمی پیش از آن نفس میکشیدم سرگردان بودم،شبیهِ تکهای غبارِ کوچک که زیرِ نورِ آفتاب چون اکلی...
بروزرسانی در : ۳۵۷ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 107
قدمهای شیدا سنگین بود. در راهروهایِ بیمارستان راه میرفت… و تمامِ بدنش در رعشه میلرزید. جاوید کنارش حرکت میکرد. همانطور که کولهپشتیاش را شبیهِ تکیهگاهِ جانش به خودش چسبانده بود، به سمتِ اتاقِ ویولت میرفت. چشمهایش از سوزش باز نمیشدند. باید ویولت را میدید… باید همهچیز را به او میگفت… ب...
بروزرسانی در : ۳۵۷ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 106
امیرمسعود، همانطور که به نقطهای در تاریکی زل زده بود، با صدایی عجیب و خشدار زمزمه کرد: — پس تو میدونستی. شیدا به گریه افتاد… با بغض پلک زد و زمزمه کرد: — من… من… امیرمسعود سرش را آرام خم کرد و به دفترِ خاطره زل زد. نیشخندِ دنداننمایی زد و با بغضی خفه گفت: — عجیبه...
بروزرسانی در : ۳۵۷ روز پیش
-
رمان هارمونیکا - پارت 105
روی صندلیها نشسته بود؛ همانطور که سرش را روی شانهٔ جاوید گذاشته بود، خوابش برد. وقتی چشمهای خستهاش را باز کرد تازه فهمید جاوید هم خوابش برده. با گیجی به ساعتِ مچیاش زل زد: نیمساعت از وقتِ ملاقات گذشته بود و چهار،پنج ساعتی هم میشد که منتظر بودند. گردنش را تکانی داد و، بیتوجه به درد، نگاهِ ...
بروزرسانی در : ۳۵۷ روز پیش
اسرابیات
در پارت 751خیلیی تبلیغ بیخود داره این اپ واقعا اذیت کنندس
۱ هفته پیشمبهممم
در پارت 750پر از هیجان میدونم اتفاقی میوفته که بیشتر شیفته این رمان میشم
۲ هفته پیشدیوا و اریل
در پارت 640اونا تو هر دنیایی فقط عاشق همن
۲ هفته پیشعالیههه
در پارت 540انگار زوج جدید جذاب ترره
۲ هفته پیشZahra
0من هنوز این رمانو نخوندم ،میشه بگید پایانش مثل لالایی پاندورا غمگینه یا نه ؟توروخدا بگید من حداقل از قبل اماده شم و موقعی بخونم که حال روحیم خوبه ،سر لالایی پاندورا تا سه ماه از ترسم نرفتم سمت هیچ رمانی اونقد که روم تاثیر داشت
۲ هفته پیشباربی کارتن خواب
2شاهکارر..
۴ هفته پیشباربیِ کارتن خواب (همان هیچ مر
در پارت 1082مثل همیشه هم منو خندوندی هم کشتی هم سلاخی کردی و..با این حال هنوزم دوست دارم مرجان و همون طور ک همیشه تو خاطراتم می نویسم اگه پسر بودم می گرفتمت تا با افکارت زندگی کنم..و یه چیزی مرجان جونم تو شاید برای اینکه دنیا هایی که خلق کردی ماروببره به آسمونا ولی میری جهنمچون یجوری گریوندی که.. جبران نمیشهه
۴ هفته پیشیک هیچ
در پارت 1072حس کردم بوی لوندرو
۴ هفته پیشیک هیچ
در پارت 1062مرجان..چرا اشکم نمیاد ..مرجان چیکار کردیی مرجان اشکم نمبادد مرجان اگه نیاد سکته میکنمم مری..
۴ هفته پیشیک هیچ (باربی مردهههععه اینبار
در پارت 1051نبایدد نبایدد خداا
۴ هفته پیشباربیِ کارتن خوابِ نیمه مرده ی
در پارت 1041ی حدسی زدم که اگه درست باشه تا ده روز خودزنی میکنم احساس میکنم اگه هارمونیکا رو بشکنه نفرین نابود میشه عاشق امیر مسعود میشه و بعد امیرمسعود در واقع همون روحان می باشد🗿ولی یچیزی تو مخمه که نقضش می کنه اونم اینه که وقتی روحان قبلا خاطرات ویولت رو دید که امیر و ویولت باهم بودن عصبی شد ک یعنی خودش نیست
۴ هفته پیشباربیِ کارتن خواب
در پارت 1031هو ایز روحان اصلا ور ایز روحانن
۴ هفته پیشباربیِ کارتن خوابِ نیمه مردهِ
در پارت 1021میخواستم بگم خانم نجفی چقد منه که میگه منو یه پخ کنن میمیرم ولی بعد فهمیدم مرجان مارو هزار بار برده فراتر از کما و برگردونده و بله..ما هنوزم رماناشو مبخونیمم مرجانن ابن حقیقتیه که نمیتونم اثباتشش کنمم
۴ هفته پیشباربیِ کارتن خواب
در پارت 1011به زورر پارتو خوندم هی اشکامو پاک میکردم هی پر میشدد چشمم ،باافتخار میگم این پارتو کلا تار خوندم
۴ هفته پیش

بتمن
در پارت 490بابا بنده خدا نکشته واضحه از روی عذاب و وجدان اینو میگه