دوست داشتی؟
رمان عاشقانه هارمونیکا, مرجان فریدی, دنیای رمان

رمان هارمونیکا

  • زبان فارسی
  • 445K 👁
  • 2.5K ❤️
  • 6.2K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

_بابابزرگم یه کتاب فروشی قدیمی داشت، عادت داشتم هر روز بعد از مدرسه برم اونجا و به قفسه های کهنه و چوبی مغازه اش تکیه بدم و دیو و دلبر و بخونم. همیشه برام سوال بود،که چه طور بل عاشق دیو شد…مگه دیو زندانیش نکرده بود؟ مگه،ترسناک نبود؟ نیشخندی زد و زمزمه کرد: _هنوزم برات سواله؟ مستقیم به چشمانی زل زدم که قرار بود تا ابد همچون دیدن تصویر خودم در آینه برایم تکرار شوند: _نه…چون فهمیدم بل عاشق زندانش شده بود. سرش را کمی کج کرد: _تو ام زندانت و دوست داری ویولت؟ لبخند عمیقی زدم،خیره سیاهی عمیق زیر چشمانش زمزمه کردم: _من زندان بانم و دوست دارم!

پارت اول

به نام او که نهال رویا را در ذهنم کاشت.
هارمونیکا.
نگاهش را از پس شیشه بخار گرفته‌ی پنجره به محوطه پشتی دوخت. با یک دست، پرده‌ی کتان کرمی رنگ را نگه داشته و با دست دیگر شیشه‌ی بخار گرفته را تمیز کرد، تا بهتر ببیند.
آمبولانس داشت به سمت محوطه می‌آمد، صدایش در حکم ناقوس مرگ بود. امیرخانی درب آهنی را برابرش می‌گشود.
در این بین تازه متوجه،صدای وکیلش شد،ایر پاد را در گوشش جا به جا کرد
_شیدا خانوم حواستون به منه؟
پلک زد،تا متوجه مردی شود که کاسه داغ تر از آشش شده بود
_بله…داشتید می‌گفتید.
وکیل سرفه ای کرد و ادامه داد:
_همسرتون،می‌خوان بهشون یه شانس دیگه بدید،می‌گن از خونه رفتید و جوابشون و نمی‌دید،من به عنوان وکیلتون پیشنهاد می‌کنم…
نفس عمیقی کشید و چرخید.
زهرا خانوم درحال طی کشیدن زمین بود، دوباره به بیرون زل زد، همه پایین جمع شده بودند؛ درست زیر پنجره.
_آقای خیرخواه،مثل این که فامیلیتون ،روتون تاثیر گذاشته،زندگی من و همسرم خیلی وقته روی دور باطل افتاده،همون طور که گفتم،فقط پیگیر کارای طلاقم باشید.
سعی کرد روی نوک انگشتانش بیاستد تا محوطه را ببیند،اما نمی‌شد
درخت سر به فلک کشیده‌ی چنار، که آخرین شاخه‌اش تا دستگیره‌ی پنجره می‌رسید، اجازه نمی‌داد تا به وضوح ببیند چه در جریان است…
عصبی مشتی را که پرده کتان را به چنگ گرفته بود را باز کرد.
وکیل کلافه،طوری که انگار حرف شیدا به او برخورده باشد گفت:
_باشه هرجور مایلید،امیدوارم بعدا پشیمون نشید.
شیدا نیشخندی زد و تماس را قطع کرد.
صدای خش‌خش قطع شد، حالا فقط صدای آمبولانس لعنتی به گوش می‌رسید.
_فکر نمی‌کردم تهش این‌طوری بشه، دختر خیلی خوشگلی بود.
زهرا خانوم که سر بلند کرد شیدا تازه متوجه شد که چشمانش خیس از اشکند.
نگاه بی‌حس و توخالی‌اش را از او گرفت و به سمت صندلی کنار تخت رفت.
زهرا خانوم با ناراحتی بینی‌اش را بالا کشید و خم شد و طی را کنار سطل آب کنارش که به سیاهی در آمده بود، قرار داد.
دستانش را به روپوشش کشید و فین فین کنان به سمت رو تختی جمع شده رفت.
شیدا کلافه از جایش برخاست، صندلی چوبی لعنتی اصلا راحت نبود.
به سمتش رفت و دستش را گرفت
_ولش کن زهرا خانوم من مرتب می‌کنم، کدوم بیمار منتقل می‌شه این اتاق؟
زهرا خانوم پر روسری ساده قهوه‌ای‌اش را به بینی کشید و با صدایی خش‌دار گفت:
_نمی‌دونم، من که به آقای امیرخانی گفتم، من دیگه این اتاق‌و تمیز نمی‌کنم، دلم داره می‌ترکه.
شیدا کلافه مقنعه‌اش را که داشت از سرش می‌افتاد روی موهای فر و کوتاهش ثابت کرد.
_دیوونن دیگه،چیزی حالیشون نیست،با این کارا،می‌خوان جلب توجه کنن،شما برید من تمیز می‌کنم، امشب شیفتم.
زهرا خانوم کلافه سری تکان داد، شیدا متوجه اخم های درهم و نگاه چپ چپش شد،روتختی را با بغض و حرص رها کرد و سطل و طی را برداشت و از اتاق خارج شد.
شیدا مدام در ذهن تکرار می‌کرد
*آنها فقط دیوانه اند،هرچه کردن،به تو ارتباطی ندارد،تو فقط در یک تیمارستان کوفتی کار می‌کنی و پول درمیاوری تا خرجت را دربیاوری و از آن مرد جدا شوی!*
سال ها پیش عاشق شد،استاد دانشگاهش،مردی جذاب و پخته که شور و شوق قاپیدن دلش باعث شد هرکاری از دستش برمیامد برای به دست آوردنش انجام دهد،در نتیجه هفت سال پیش ازدواج کردند،اما به مرور،آن خانه آرامش بخش،برایش خسته کننده شد،نگاه پر از عشق جاوید برایش تکراری شد،دلش هیجان می‌خواست،سفر دور دنیا،رفتن به کشور های خارجی،گشت و گذار…
از آن خانه…از آن زندگی و روتین تکراری خسته شده بود.
و پشت پا زد به تمام آنچه عمری آرزویش را داشت!
کلافه خم شد و رو تختی را روی تخت مرتب کرد.
کلافه بالشت را برداشت که متوجه عطری شد که در شامه‌اش پیچید.
بوی لوندر…نگاهش چرخید و به دسته‌ای خشک شده از لوندر چشم دوخت که روی میز کنار تخت قرار داشت.
تلخندی زد و بالشت را مرتب کرد.
خم شد تا لوندر را از روی میز بردارد، زانویش را روی تشک بی‌قواره تخت گذاشت و خم شد که ناگهان تشک با صدای بدی، سقوط کرد
صدای افتادن تخته چوبی زیر تخت را شنید و عصبی پلک هایش را بر هم فشرد، از لبه فلزی تخت گرفت و صاف ایستاد.
نگاهی به گندی که زده بود انداخت و عصبی روی زانو خم شد و تخته ترک برداشته را به سختی از زیر تخت بیرون کشید تا سرجایش بگذارش، که هم زمان با تخته، دفتر چه بنفش رنگی هم با آن بیرون آمد.
دفترچه با چسب به تخته چسبیده شده بود.
با بهت نفس عمیقی کشید و خم شد و دفترچه را از شر چسب‌های دورش راحت کرد.
روی جلد، لوندری خشک شده چسبانده شده بود.
با توجه به سابقه‌اش حدس این که درونش پر از خط خطی و نقاشی‌های عجیب باشد چندان دور از ذهن نبود.
همان‌طور که روی زمین زانو زده بود،به پایه‌های تخت تکیه داد و نشست.
پاهایش را در شکمش جمع کرد و دفترچه را به آرامی گشود،چیزی که خواند، فراتر از تصورش بود
" تقدیم به دختری که…عاشق یک روح شد!
"نمی‌دانست آن حس ناگهانی دلهره چه طور در تمام وجودش سرازیر شد.
فقط می‌دانست دستانش یخ کرده و حس می‌کرد دلش پیج می‌خورد.
چشمانش روی دست خطش مقابلش گیر کرده بود
روی محتویات صفحه اول…
کلمات،در ذهنش کنار هم قرار می‌گرفتند:
*احتمالا این دفترچه رو از زیر تختم پیدا کردین،نمی‌دونم چه قدر از نبودم گذشته،چند روز،چند ماه،چند سال؟
فقط برای این که خیالت و راحت کنم باید بگم که من نمردم!
من فقط راه فرار از این تیمارستان لعنتی و پیدا کردم.
هیچ کس به حرفای من وقتی اونجا بودم گوش نداد…
شاید الان که فکر می‌کنید مردم،حرفام و بهتر بشنوید!
*
با بهت چند بار پلک زد،خواندن خاطرات یک دختر دیوانه…اگر دیوانه‌اش می کرد چه؟
خواست دفترچه را ببندد که نگاهش بر روی صفحه بعدی خشک شد.
بزرگ و کمی بد خط نوشته شده بود:
_می‌دونم می‌خوای بیخیال خوندن این دفترچه بشی،ولی من به کمکت نیاز دارم،نیاز دارم یه نفر حرفام و باور کنه.
با بهت دستش را روی دهانش گذاشت،قلبش در دهانش می‌زد.
به آرامی لب هایش را با زبان تر کرد.
نمی‌توانست جلوی میل به خواندن ادامه ‌اش را بگیرد!
لحظه ای پلک زد، و تصمیمش را گرفت.
یک دختر دیوانه که کمی پیش آمبولانس را به دنبالش فرستادند و اورا به بیمارستان بردند،نمی‌توانست تاثیر عجیبی بر روی او بگذارد!
صفحه را ورق زد،هنوز هم بوی لوندر میامد
*همه چیز از یه سفر شروع شد،سفری که سرنوشت من و ناره رو تا ابد تغییر داد.
سرنوشتی که مارو به سمت نقطه ای‌از دنیا کشوند،که هیچ کس ندیدتش.
تو یه شب سرد،من و صمیمی ترین دوستم،ناره،بعد از تصادفی که تقریبا کم مونده بود به خاطرش بمیرم،به تصمیم اون، به سمت جاده ‌ای رفتیم،که مارو به سمتی برد که…
نه…راستش نمی‌تونم این طوری تعریف کنم،بهتره از دید من،همه چیز و بفهمی!
***
صدای بوق ممتد در سرم می پیچید.
گویی کسی شیپوری را کنار گوشم قرار داده و تا نفس دارد در دهانه آن بدمد.
تنم درد می کرد،گویی از درون چرخ گوشت قدیمی مادربزرگ بیرون بریزم.
پلک هایم را گویی بر هم منگنه زده باشند، به سختی از هم جدا نمودم،هم زمان با تکان دادن سرم، صدای خرت خرت استخوان گردنم را شنیدم و صدای آن بوق لعنتی ام خفه شد!
چشمانم را باز نمودم،تار می دیدم یا شیشه ماشین این چنین خرد و خاکشیر شده بود؟
با صدای باز شدن درب،با وحشت از جای پریدم،ناره درب ماشین را گشوده و به سمتم خم شده بود.
از زیر بینی‌اش خون سرازیر بود.
نفس نفس زنان گفت:
_کدوم خری به تو گواهینامه داده آخه!
با درد،انگشتان سر شده ام را روی بند کمربند لغزاندم و کمربند ایمنی را گشودم.
_ب…بابات!
در این بلبلشو خنده یمان گرفته بود،پدرش در آموزشگاه رانندگی محله مان کار می کرد.
هم گام با قرار دادن پایم بر روی آسفالت نم زده از باران کمی پیش،صدای خرت خرت خرد شدن شیشه ها بر زیر کفش هایم، ابروهایم را در هم فرو برد.
_آخ..کمرم.
دستم را بند کمرم نمودم و کامل از ماشین پیاده شدم.
بینی اش را بالا کشید
_خوبی؟
با اخم زمزمه کردم:
_آی…نه همه جام درد می کنه.
به وضعیت اسفناک ماشین چشم دوختم،سرم تیر کشید با درد دستم را بند سرم نمودم.
_حالا جواب مامانم و چی بدم؟
دستش را روی شانه ام گذاشت:
_بگو ر…ریدی با رانندگی کردنت!
لب گزیدم و با ناراحتی دستش را بس زدم، زانوی چپم گویی به فرمان برخورد کرده باشد، درد می کرد،به اطراف چشم دوختم.
_گوشیت کجاست؟
گیج دستش را درون جیب مام فیت صورتی رنگش فرو برد.
سر زانوهایش کثیف شده بودند.
_تو خوبی؟
در حالی که گوشی اش را به گوشش می چسباند با اخم گفت:
_آره من چیزیم نشد،تو به فنا رفتی.
با تمسخر به خون دماغش اشاره کردم:
-آره دارم می بینم!
دهانش را کج کرد:
_خودت و ندیدی!
کلافه به شیشه خرده های جلوی پایم لگدی زدم و چرخیدم و به صندوق تکیه زدم
_آنتن ندارم بابا،اومدیم قبرستون انگار!
عصبی دستم را روی گردنم سراندم،نفس که می کشیدم،سینه ام می سوخت.
لعنت به هرچه مسافرت مجردیست، شانس نداریم که!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

4.9 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 2,496 رای
5 ★
88%
4 ★
11%
3 ★
1%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان هارمونیکا

  • بتمن

    در پارت 490

    بابا بنده خدا نکشته واضحه از روی عذاب و وجدان اینو میگه

    ۴ روز پیش
  • اسرابیات

    در پارت 751

    خیلیی تبلیغ بیخود داره این اپ واقعا اذیت کنندس

    ۱ هفته پیش
  • مبهممم

    در پارت 750

    پر از هیجان میدونم اتفاقی میوفته که بیشتر شیفته این رمان میشم

    ۲ هفته پیش
  • دیوا و اریل

    در پارت 640

    اونا تو هر دنیایی فقط عاشق همن

    ۲ هفته پیش
  • عالیههه

    در پارت 540

    انگار زوج جدید جذاب ترره

    ۲ هفته پیش
  • Zahra

    0

    من هنوز این رمانو نخوندم ،میشه بگید پایانش مثل لالایی پاندورا غمگینه یا نه ؟توروخدا بگید من حداقل از قبل اماده شم و موقعی بخونم که حال روحیم خوبه ،سر لالایی پاندورا تا سه ماه از ترسم نرفتم سمت هیچ رمانی اونقد که روم تاثیر داشت

    ۲ هفته پیش
  • باربی کارتن خواب

    2

    شاهکارر..

    ۴ هفته پیش
  • باربیِ کارتن خواب (همان هیچ مر

    در پارت 1082

    مثل همیشه هم منو خندوندی هم کشتی هم سلاخی کردی و..با این حال هنوزم دوست دارم مرجان و همون طور ک همیشه تو خاطراتم می نویسم اگه پسر بودم می گرفتمت تا با افکارت زندگی کنم..و یه چیزی مرجان جونم تو شاید برای اینکه دنیا هایی که خلق کردی ماروببره به آسمونا ولی میری جهنمچون یجوری گریوندی که.. جبران نمیشهه

    ۴ هفته پیش
  • یک هیچ

    در پارت 1072

    حس کردم بوی لوندرو

    ۴ هفته پیش
  • یک هیچ

    در پارت 1062

    مرجان..چرا اشکم نمیاد ..مرجان چیکار کردیی مرجان اشکم نمبادد مرجان اگه نیاد سکته میکنمم مری..

    ۴ هفته پیش
  • یک هیچ (باربی مردهههععه اینبار

    در پارت 1051

    نبایدد نبایدد خداا

    ۴ هفته پیش
  • باربیِ کارتن خوابِ نیمه مرده ی

    در پارت 1041

    ی حدسی زدم که اگه درست باشه تا ده روز خودزنی میکنم احساس میکنم اگه هارمونیکا رو بشکنه نفرین نابود میشه عاشق امیر مسعود میشه و بعد امیرمسعود در واقع همون روحان می باشد🗿ولی یچیزی تو مخمه که نقضش می کنه اونم اینه که وقتی روحان قبلا خاطرات ویولت رو دید که امیر و ویولت باهم بودن عصبی شد ک یعنی خودش نیست

    ۴ هفته پیش
  • باربیِ کارتن خواب

    در پارت 1031

    هو ایز روحان اصلا ور ایز روحانن

    ۴ هفته پیش
  • باربیِ کارتن خوابِ نیمه مردهِ

    در پارت 1021

    میخواستم بگم خانم نجفی چقد منه که میگه منو یه پخ کنن میمیرم ولی بعد فهمیدم مرجان مارو هزار بار برده فراتر از کما و برگردونده و بله..ما هنوزم رماناشو مبخونیمم مرجانن ابن حقیقتیه که نمیتونم اثباتشش کنمم

    ۴ هفته پیش
  • باربیِ کارتن خواب

    در پارت 1011

    به زورر پارتو خوندم هی اشکامو پاک میکردم هی پر میشدد چشمم ،باافتخار میگم این پارتو کلا تار خوندم

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️