خلاصه رمان :
علیرضا با مادرش تو یه روستای دورافتاده زندگی میکنه. همیشه حس میکرد یه چیزی تو زندگیش عادی نیست، مخصوصاً وقتی فهمید سالها پیش مادرش اونو از پدرش جدا کرده و فرار کرده. همهچیز تا یه شب عادی پیش میره… شبی که اتفاقات عجیبی شروع میشه. صداهایی که توضیحی براشون نیست، حسِ اینکه یکی داره نگاهش میکنه، و چیزهایی که نمیتونه منطقی براشون پیدا کنه. کمکم علیرضا وارد ماجرایی میشه که هم به گذشتهی خانوادش ربط داره، هم به چیزهایی که شاید اصلاً از این دنیا نباشن…
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان پیمان - پارت 61
با اینکه روز بود و همگی کنار هم؛ اما حس میکردم حیدری و ماهان بدجوری ترسیدن و جفتشون از پیشنهاد پیمان برای ورود به امامزاده استقبال کردن و جلوتر از من رفتن داخل. - کجا؟ پاهاتو بشور! شاهین که جلوم و گرفت یه نگاه سریع به پشت سرم انداختم و با حرص گفتم: - چیزی نشده که، فقط رو چمنا لگد کردم! - کف پات...
بروزرسانی در : ۱۱ دقیقه پیش
-
رمان پیمان - پارت 60
باورم نمیشد بعد از چند ساعت که انگار چند روز بهم گذشته بود حالا احساس امنیت میکردم. فقط دلم میخواست پیمان و بقیه زودتر برسن تا باهم یه فکری برای اون وضعیت بکنیم. خیلی حرفا داشتم که بهشون بزنم، خیلی... - وای! من که دوباره از جام پریدم مردی که هنوز اسمش و هم نمیدونستم چرخید به طرفم و با انتظار نگا...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 59
دیدن مردی به اون سن و سال تو اون جاده ی خلوت که شک نداشتم سال تا سال هیچ آدمیزادی ازش رد نمیشه خیلی عجیب بود، اونقدر که یه لحظه به این فکر کردم که شاید اونم آدم نباشه... - پشت سرم بیا... - شما کی هستی؟ لحن جدی و مصمم من باعث اون پیرمرد دوباره بچرخه به طرفم. واسه دو سه ثانیه به موجوداتی که پشت سرم...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 58
با همین افکار نه چندان دلگرم کننده، قدرت کمی به پاهام برگشت و با وجود گرفتگی شدید کمرم سرجام ایستادم. سرم یکم گیج میرفت و روشن نشدن هوا باعث میشد هر چند ثانیه پاهای برهنه ام بره روی سنگ ریزه های تو جاده. انگشتام از شدت سرما خشک شده بود، ولی نمیتونستم صبر کنم. اگر حالا و اون لحظه دودل میشدم مرگم ...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
میم
در پارت 601خیلی این حس عصبانیت درونیش وحشتناکه،هر لحظه می خواد از عصبانیت یکیو بکشه،یعنی این حس تاثیر اون جناست 😱🙏🏻
۲ روز پیشمیم
در پارت 602چه خوب با خاک یکسانش کرد آقا شاهین،همچین باغرور گفت بخاطر ایمانم انگار بچه پیغمبره،خوبه چند ماهه یادت رفته *** بخونی 🤣
۲ روز پیش.....
در پارت 603اول از هرچیزی توی نظرات چپترای قبل خوندم که چندروز پیش تولدتون بود تولدتون پساپس مبارک :))این چپترای آخر خیلی خوب بود نویسنده عزیز❤️ من همیشه خدا صبر میکنم چند روز بگذره که چندتا چپتر داشته باشم:))
۲ روز پیشسحر
0راستی زهرا جون با یک روز تاخیر تولدت مبارک عزیزم امیدوارم امسال سال رسیدن به آرزوهات باشه همراه با سلامتی راستی من و پسرم هم شهریوری هستیم 🤗دم همه شهریوریا گرم 😉😉
۵ روز پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
عزیزی گلی🥹😍♥️ خیلی خیلی لطف داری، تولد خودت و پسر گلت هم مبارک😍😍♥️♥️
۳ روز پیشسحر
0همه چیز عالیه ،کاراکتر پیمان و پسر عمه علیرضا جالبن به نظرم
۵ روز پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
خوشحالم پسندیدی🥰😍🫶
۳ روز پیشAsaliii
در پارت 420علیرضا حقت بود به حیدری جون موز ندادی سریع از طرف جنا خوردی😂
۶ روز پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
🤣🤣🤣
۳ روز پیشمیم
در پارت 591یعنی ممکنه علرضا اگه پیش پیمان و آقا بمونه حتی اگه اون شخص بمیره،باز زنده بمونه 🤔🙏🏻
۷ روز پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
نه متاسفانه تهش به هر طریقی حالشو میگیرن 😁
۳ روز پیشمیم
در پارت 591تازه داشتم فکر می کردم چقدر شجاعه علیرضا،فقط تا دیدن آقا دووم آورد 🤭
۷ روز پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
بدبخت دل و روده اش ریخت بهم☹️
۳ روز پیشNegar
در پارت 592دارم فکر میکنم اگه ایمان علیرضا رو هدف گرفتن و فلان، اگه بیان سراغ من کافر که همون اول میکشنم😂
۷ روز پیشگولوو
در پارت 590خدا نکشتت 🤣🤣
۵ روز پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
دور از جون😆♥️
۳ روز پیشمرضیه
در پارت 582ممنون خانوم گل بازم تولدت مبارک 🥰😘😘
۷ روز پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
خیلی خیلی ممنونم از لطفت گلی🥹🥹🥹♥️♥️
۳ روز پیشمیم
در پارت 582اوه،چه شجاع شده علیرضا،واقعا تاثیر داشت،هیچ کاری نتونست بکنه،فقط این دو روز البته 😱🙏🏻
۱ هفته پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
علیرضا نسبت به مهرداد یا امیرحسین خیلی روحیه ی بهتری داشت وگرنه تا همینجا شم نمیتونست تحمل کنه
۳ روز پیشمیم
در پارت 571الان اگه *** بخونه چی می شه،می تونن بکشنش همونجا یا ممکنه بترسن ازش ؟ 🤔🙏🏻
۱ هفته پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
نه کشتن که میکشن ولی با اینکار همیشه میتونست آسیب جسمی بهشون بزنه که این و دیر فهمید
۳ روز پیشمیم
در پارت 581الان یعنی تو این ناکجا آبادی که علیرضارو آوردن یه انسان شجاع پیدا شد که کمکش کنه ؟ 😮
۱ هفته پیشمیم
در پارت 571ای وای نکنه بخوان بندازنش تو دره،امیدوارم بتونه شجاع باشه،دیگه بالاتر از سیاهی رنگی نیست،تنها مونده و باید تلاششو برای زنده موندن بکنه 🥺
۱ هفته پیش

سحر
0زهرا جون من همه ی کارهاتون می پسندم و همینطور از خودت انرژی مثبت زیادی دریافت میکنم