دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان ترسناک پیمان اثر زهرا باقری

رمان پیمان

  • زبان فارسی
  • 41.1K 👁
  • 141 ❤️
  • 656 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

علیرضا با مادرش تو یه روستای دورافتاده زندگی می‌کنه. همیشه حس می‌کرد یه چیزی تو زندگیش عادی نیست، مخصوصاً وقتی فهمید سال‌ها پیش مادرش اونو از پدرش جدا کرده و فرار کرده. همه‌چیز تا یه شب عادی پیش میره… شبی که اتفاقات عجیبی شروع میشه. صداهایی که توضیحی براشون نیست، حسِ اینکه یکی داره نگاهش می‌کنه، و چیزهایی که نمی‌تونه منطقی براشون پیدا کنه. کم‌کم علیرضا وارد ماجرایی میشه که هم به گذشته‌ی خانوادش ربط داره، هم به چیزهایی که شاید اصلاً از این دنیا نباشن…

پارت اول

- اسم آقای علیپورم بنویس.
-ول کن بابا!
سامان که دستشو تو هوا تکون داد با حرص نگاهمو از صورتش به کارت های پخش شده ی روی زمین انداختم که تعدادشون به پنجاه تا هم نمی‌رسید.
- آخه این چه طرز مراسم گرفتنه؟ عمومیش که نکردین، حالا بزرگ ترها رو هم دعوت نمیکنین؟
سامان در جواب حرفام فقط نچ بلندی کرد و کلافه و عصبی جدیدترین کارتی که نوشته بود و پرت کرد روی زمین.
تو همین فاصله مهران با لحنی که مثلاً سعی داشت قانع کننده باشه گفت:
- چند بار بگیم علیرضا؟ برنج کمه، مردم کمک نکردن.
- الان مشکل برنجه؟
سامان با غرغر زودتر از مهران بهم گفت:
- نخیر، مشکل مرغ هم هست، بعدشم مسجد ظرفیتش بیشتر از هفتاد نفر نیست.
- من که از اول گفتم مراسم و تو حسینیه بگیریم.
- آره تو گفتی ولی مسئول مراسم منم، حالا اگه می‌تونی مرغ و برنج بیشتر جور کن، اگرم نمیتونی جون مادرت پاشو برو انقدر اعصاب مارو بهم نریز!
لحن تند و عصبی سامان باعث شد بلافاصله جلوی جمله ی بعدی که می‌خواستم به زبون بیارم و بگیرم. بدتر اینکه مهران و امیر هم که کنارمون نشسته بودن بعد از این بحث هیچ دفاعی ازم نکردن و جوری خودشونو مشغول درآوردن کارت ها نشون دادن که انگار من دیگه وجود خارجی ندارم. وقتی دیدم انگار هیچ جایی برام باقی نمونده و بقیه هم از خداشونه پاشم برم تا هرکاری خودشون دوست دارن انجام بدن، خیلی طولش ندادم و فوراً از جام بلند شدم. تو همون حالت خیلی عادی و خونسرد گفتم:
- من به اندازه ی سی نفر دیگه مرغ و برنج جور میکنم میارم.
- از کجا؟
بدون اینکه به سامان نگاه کنم گفتم:
- از هرجایی که بشه، فقط شما اعلام کنین مراسم تو حسینه ست، فردا صبح میارم همه چیز و.
بعد از این جمله با قدم های بلندی رفتم سمت در ورودی و بدون خداحافظی دستگیره رو کشیدم پایین و زدم بیرون.
هوای بهمن سرد بود، سرد و سوز دار و وقتی رفتم سمت موتورم که زیر درخت پارکش کرده بودم با فکر حرکت دادنش لرزیدم. با خودم گفتم مسجد امنه، سابقه نداشته چیزی دزدیده بشه، پیاده می‌رفتم خیلی بهتر بود.
بی‌خیال موتور سواری از در مسجد رفتم بیرون و وارد خیابون شدم که پرنده توش پر نمی‌زد. شب جمعه بود و ساعت از دوازده گذشته بود. من و بچه ها از سر شب بعد از نماز تو مسجد داشتیم لیست کسایی که میخواستن تو هیئت بزرگی که هر ساله می‌گرفتیم شرکت کنن و مینوشتیم و طبق معمول هیچ تفاهمی در کار نبود. اولش که مراسم و از عمومی کشوندن به دعوت و بعدشم که میخواستن فقط یک سوم روستا رو دعوت کنن. واقعاً باورم نمیشد بچه ها به جایی رسیده بودن که واسه یه مقدار پول کمتر دادن اینجوری سابقه ی درخشانی که هرسال تو این مراسم داشتیم و میخواستن خراب کنن.
البته که من عمرا اجازه ی این کارو نمی‌دادم، حتی اگر به گدایی میوفتادم!
با صدای پیامک موبایلم نگاهمو از آسمون گرفتم و از جیبم آوردمش بیرون.
طبق انتظارم شهاب بود که افتاده بود رو دور فرستادن جوک های بی‌مزه و بی‌معنی.
جوابی بهش ندادم، هنوز عصبانی بودم که وقتی بهش گفتم باهام بیاد مسجد گفت حوصله ندارم، اگر اون بود سامان جرئت نمی‌کرد با زبون بی زبونی از جمعشون بیرونم کنه. تو کل دنیا فقط یه رفیق داشتم که اونم بیشتر وقتا نامردی رو در حقم کامل می‌کرد.
« قهر نکن، من حوصله ی ناز کِشی ندارم!»
این بارم پیام شهاب و نادیده گرفتم و برای حال گیری بیشتر موبایل و برگردوندم تو جیبم.
دیگه توجهی به سر و صداش نکردم و سرعتم و بیشتر کردم تا به کوچه مون برسم. هوا بیش از حد سرد بود.
عجب غلطی کردم، خب با موتور می‌رفتم تهش پنج دقیقه یا کمتر سرما رو تحمل می‌کردم، الان با این وضعیت احتمال قندیل بستن و جان به جان آفرین تسلیم کردنم بالای پنجاه درصد بود. یه لحظه با خودم فکر کردم برگردم سمت مسجد، چون جدی جدی نمی‌تونستم اون شدت از سرما رو تحمل کنم، ولی همین لحظه درست قبل از اینکه بتونم تصمیمی بگیرم با صدای آیفون یکی از خونه های اطراف چرخیدم عقب.
زنگ خونه ی آقا کریم بیخود و بی‌جهت داشت سر و صدا می‌کرد. خیلیم صداش بلند و آزاردهنده بود، انگار یکی دستشو گذاشته بود روش و ول کن هم نبود که البته این امکان نداشت. تو خیابون غیر از من حتی سگ و شغالم دیده نمیشد.
با خودم گفتم لابد زنگشون خرابه یا به خاطر بارون آخر هفته اتصالی کرده، بهتره به فکر خودم باشم و زودتر برگردم سمت مسجد که تو اون تاریکی توجهم به یه نکته ی عجیب جلب شد.
دکمه ی آیفون چند سانت عقب تر از جایی بود که باید باشه، جوری که انگار واقعاً یه شخص نامرئی ایستاده بود پشت در و داشت زنگ می‌زد!
با این فکر ترسناکی که به طور ناگهانی اومد تو ذهنم زیرلب اسم خدا رو زمزمه کردم و انگار افکار منم مستقیماً به اون نیروی غیر قابل دیدن گره خورده بود چون بلافاصله صدای زنگ قطع شد!
همه ی این اتفاق ها تو کمتر از یه دقیقه افتاد؛ اما اونقدر باعث وحشتم شد که ناخودآگاه از گوشه ی جاده عقب عقب رفتم و درست وسطش ایستادم. تو همین لحظه یهو صدای یه بوق بلند اومد و یه نور کورکننده جاده رو روشن کرد...
از بس تو شوک و ناباوری بودم حتی چند ثانیه طول کشید تا به خودم بیام و بچرخم و ببینم کی پشت فرمون یه سمند نقره‌ای نشسته و داره با ذوق نگاهم می‌کنه.
- لعنت به این شانس!
ادای این جمله به هیچ عنوان تحت اختیار خودم نبود، چون اصلاً انتظار دیدن دونفری که حالا زل زده بودن بهم و نداشتم، اونم تو اون زمان و موقعیت.
- علیرضا!
ماهان که از پشت فرمون پیاده شد خیلی نامحسوس به کف جاده چشم غره رفتم و بی میل و رغبت از جلوی ماشین رفتم کنار و با چند قدم کوتاه روبه روش ایستادم. قسمت بدترش اینجا بود که تصمیم گرفت بغلم کنه و با کف دست محکم بکوبه به پشتم!
- سلام، شما کجا این‌جا کجا؟
- داشتیم میومدیم خونتون، تو این موقع شب این‌جا چیکار می‌کنی؟
با اینکه علت حضور عمه و ماهان کاملاً قابل پیش بینی بود؛ اما نمیتونم بگم شنیدنش از زبون پسرعمم حال بدم و بدتر نکرد. کی جز خودم بود که بدونه اون زن تو زندگی من چه جایگاهی داره؟
- من با بچه ها تو مسجد بودم.
- آها آره، واسه همون مراسم هر سال، مامانم برای همین گفت چند روز زودتر بیایم. بیا، بیا بریم بشین تو ماشین.
ماهان مثل پدرهای وسواسی دستمو گرفت و کشید سمت صندلی عقب ماشینِ تمیز و صفرش. تو تک تک اون صحنه هایی هم که داشت اتفاق میوفتاد با تمام وجود نگاه سرد و سنگین عمه رو روی خودم حس می‌کردم.
جوری بود که انگار داشت یه سوراخ بزرگ تو وجودم ایجاد می‌کرد، درست مثل همیشه. بیخیال ماجرا هم نمیشد، اونقدر نگاهم کرد تا ماهان منو بنشونه روی صندلی و در و ببنده.
همینکه وارد فضای بسته و بیش از حد گرم ماشین شدم، درست قبل از اینکه ماهان دور بزنه و دوباره روی صندلی راننده بشینه خیلی آروم به عمه سلام کردم. اونم که این دفعه از تو آینه بغل ماشین به من زل زده بود جوابمو داد، ولی به جز اون نه از احوالپرسی بیشتر خبری بود، نه روبوسی و محبت.
چند ثانیه بعد ماهان برگشت تو ماشین و استارت زد. تو این فاصله من دوباره به در خونه ی آقا کریم نگاه کردم، اونقدر که دیگه کاملاً ازش دور شدیم و تو پیچ جاده گم شد.
- چه خبرا؟ زن دایی خوبه؟
- بد نیست.
- خودت چطوری؟
- خوبم.
من با قصد و نیت خاصی جواب های سرد و کوتاه به ماهان میدادم تا بی‌خیال تیریپ صمیمیتش بشه، ولی اون اونقدر کَنه بود که تا دم در خونه حرف زد، حتی وقتی رسیدیم و رفتیم تو حیاط دست منو گرفت تا چند قدم دورتر از عمه راه بریم و حرف بزنیم!
- می‌خواستم بهت خبر بدم داریم میایم مامان نذاشت، گفت یه وقت به زحمت نیوفتین!
تو ذهن من مرغ و برنج مراسم می‌چرخید و ماهان هم‌چنان پرچونگی می‌کرد. بیچاره دچار این توهم شده بود که اگر خبر بده مامان براشون سفره ی رنگی پهن می‌کنه. گاهی وقت ها واقعا دلم برای اون حجم از سادگی و صداقتش می‌سوخت.
- سلام، چقدر دیر کر...
هم من از دیدن شهاب روی سکوی خونه تعجب کردم هم اون، البته اون که حق داشت!
- سلام علیکم!
شهاب طبق معمول فورا با شرایط وفق پیدا کرد و برای عمه تا کمر خم شد که البته به طرز تابلویی تمسخر و میشد تو لحن و حرکاتش دید.
عمه هم قشنگ در جریان بود شهاب چقدر ازش متنفره، برای همینم جوابشو نداد و مستقیم رفت سمت اتاق مهمونا.
- دم در بده!
همین که به شهاب رسیدم خیلی نامحسوس با آرنج زدم به شکمش تا ساکت بشه. با اینکه هر دو حس مشترکی داشتیم؛ اما به هیچ وجه دلم نمی‌خواست جلوی ماهان از اینجور حرفا بزنه.
از سکوت خونه مشخص بود که مامان مثل همیشه زود خوابیده. مونده بودم اصلا شهاب اون وقت شب اونجا چیکار می‌کنه که خودش بی مقدمه گفت:
- تف تو شانست!
به محض اینکه ماهان با تعجب چرخید سمت شهاب، شهاب بلافاصله گفت:
- آخه موتور علیرضا خراب شد مجبور شد پیاده بیاد، مگه نه؟
از چشمک ریز شهاب معلوم بود که اشاره اش به شانسم دقیقاً مرتبط به عمه و ماهانِ، منتها منم مثل خودش بحث و عوض کردم و به ناچار گفتم:
- بچه ها بهت گفتن؟ آره خداروشکر تو راه ماهان رسید وگرنه سنگکوب می‌کردم از سرما.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان پیمان

  • سحر

    0

    زهرا جون من همه ی کارهاتون می پسندم و همینطور از خودت انرژی مثبت زیادی دریافت میکنم

    دیروز
  • میم

    در پارت 601

    خیلی این حس عصبانیت درونیش وحشتناکه،هر لحظه می خواد از عصبانیت یکیو بکشه،یعنی این حس تاثیر اون جناست 😱🙏🏻

    ۲ روز پیش
  • میم

    در پارت 602

    چه خوب با خاک یکسانش کرد آقا شاهین،همچین باغرور گفت بخاطر ایمانم انگار بچه پیغمبره،خوبه چند ماهه یادت رفته *** بخونی 🤣

    ۲ روز پیش
  • .....

    در پارت 603

    اول از هرچیزی توی نظرات چپترای قبل خوندم که چندروز پیش تولدتون بود تولدتون پساپس مبارک :))این چپترای آخر خیلی خوب بود نویسنده عزیز❤️ من همیشه خدا صبر میکنم چند روز بگذره که چندتا چپتر داشته باشم:))

    ۲ روز پیش
  • سحر

    0

    راستی زهرا جون با یک روز تاخیر تولدت مبارک عزیزم امیدوارم امسال سال رسیدن به آرزوهات باشه همراه با سلامتی راستی من و پسرم هم شهریوری هستیم 🤗دم همه شهریوریا گرم 😉😉

    ۵ روز پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    عزیزی گلی🥹😍♥️ خیلی خیلی لطف داری، تولد خودت و پسر گلت هم مبارک😍😍♥️♥️

    ۳ روز پیش
  • سحر

    0

    همه چیز عالیه ،کاراکتر پیمان و پسر عمه علیرضا جالبن به نظرم

    ۵ روز پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خوشحالم پسندیدی🥰😍🫶

    ۳ روز پیش
  • Asaliii

    در پارت 420

    علیرضا حقت بود به حیدری جون موز ندادی سریع از طرف جنا خوردی😂

    ۶ روز پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    🤣🤣🤣

    ۳ روز پیش
  • میم

    در پارت 591

    یعنی ممکنه علرضا اگه پیش پیمان و آقا بمونه حتی اگه اون شخص بمیره،باز زنده بمونه 🤔🙏🏻

    ۷ روز پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    نه متاسفانه تهش به هر طریقی حالشو میگیرن 😁

    ۳ روز پیش
  • میم

    در پارت 591

    تازه داشتم فکر می کردم چقدر شجاعه علیرضا،فقط تا دیدن آقا دووم آورد 🤭

    ۷ روز پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    بدبخت دل و روده اش ریخت بهم☹️

    ۳ روز پیش
  • Negar

    در پارت 592

    دارم فکر میکنم اگه ایمان علیرضا رو هدف گرفتن و فلان، اگه بیان سراغ من کافر که همون اول میکشنم😂

    ۷ روز پیش
  • گولو‌و

    در پارت 590

    خدا نکشتت 🤣🤣

    ۵ روز پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    دور از جون😆♥️

    ۳ روز پیش
  • مرضیه

    در پارت 582

    ممنون خانوم گل بازم تولدت مبارک 🥰😘😘

    ۷ روز پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خیلی خیلی ممنونم از لطفت گلی🥹🥹🥹♥️♥️

    ۳ روز پیش
  • میم

    در پارت 582

    اوه،چه شجاع شده علیرضا،واقعا تاثیر داشت،هیچ کاری نتونست بکنه،فقط این دو روز البته 😱🙏🏻

    ۱ هفته پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    علیرضا نسبت به مهرداد یا امیرحسین خیلی روحیه ی بهتری داشت وگرنه تا همینجا شم نمیتونست تحمل کنه

    ۳ روز پیش
  • میم

    در پارت 571

    الان اگه *** بخونه چی می شه،می تونن بکشنش همونجا یا ممکنه بترسن ازش ؟ 🤔🙏🏻

    ۱ هفته پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    نه کشتن که می‌کشن ولی با اینکار همیشه می‌تونست آسیب جسمی بهشون بزنه که این و دیر فهمید

    ۳ روز پیش
  • میم

    در پارت 581

    الان یعنی تو این ناکجا آبادی که علیرضارو آوردن یه انسان شجاع پیدا شد که کمکش کنه ؟ 😮

    ۱ هفته پیش
  • میم

    در پارت 571

    ای وای نکنه بخوان بندازنش تو دره،امیدوارم بتونه شجاع باشه،دیگه بالاتر از سیاهی رنگی نیست،تنها مونده و باید تلاششو برای زنده موندن بکنه 🥺

    ۱ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️