دوست داشتی؟
رمان مرگ مرا باور کن اثر ف شیرشاهی

رمان مرگ مرا باور کن

  • زبان فارسی
  • 74.5K 👁
  • 180 ❤️
  • 61 💬

خلاصه رمان جنایی مرگ مرا باور کن

جنی‌ دختر جوانی‌ست که سال‌هاست از طعم مهر و محبت پدرانه دور بوده و حال پدرش خواستار دیدار با اوست. با بازگشت او به زادگاه‌اش، دنیای تاریکی او را به سمت خود فرامی‌خواند. «مرگ» حوالی زندگانی دخترک پرسه می‌زند. زمزمه‌ای او را به سمت بی‌راهه‌ها می‌کشاند و لبخند «مرگ» او را به آغوشش دعوت می‌نماید. دریاچه‌ای شفابخش که وعده‌ی یک زندگی جاودانه را می‌دهد؛ اما برای او تنها «مرگ» را به دنبال دارد! دریاچه‌ای نقره‌گون که غریبه‌های آشنایی را به سمتش هدایت می‌کند و...

قسمتی از متن رمان مرگ مرا باور کن

-بگیر، به کارت میاد.
و بعد برگه‌ها رو تک‌تک جمع می‌کنه و داخل پوشه‌ی سبزرنگی قرارشون میده.
با دیدن نگاه کنجکاوم لبخندش عمیق‌تر میشه و اشاره‌ای به صندلی می‌کنه:
-بشین دختر کوچولوی کنجکاو من!
از لمس تک‌تک واژه‌هایی که از دهن پدر بیرون میاد لذت می‌برم. بی‌توجه به حس بدی که تو وجودم در حال بارگیری بود، آروم می‌خندم و روی صندلی جاگیر میشم؛ درواقع با خنده‌ی مصنوعیم سعی می‌کنم اون سنگینی نگاهی رو که مثل وزنه‌ای چند کیلویی روی تنم قرار گرفته از خودم و افکارم دور کنم. پدر با دست جایی رو نشونم میده و لبخند رضایت‌مندی روی لب‌هاش می‌شینه.
- خب دیگه رسیدیم؛ و این هم خونه‌ی شما دختر عزیزم.
به ویلای بزرگ و زیبایی که پدر اشاره کرده بود نگاه می‌کنم. حیرت‎زده جفت ابروهام بالا می‌پره.
-بابا، کجای این ویلا کوچیک و دنجه؟! واو این‌جا چه‌قدر زیباست!
ذوقم رو از دیدن همچین جای زیبا و بزرگی نمی‌تونم پنهون کنم. ویلایی بزرگ و زیبا درست وسط یه زمین نسبتاً سرسبز قرار داشت و نرده‌های چوبی زیبایی دورتادور زمین مثل حصاری کشیده شده بودند. کمی خودم رو خم می‌کنم تا بهتر محوطه‌ی روبروم رو ببینم. چند درخت در کنار هم به صف کشیده شده بودند و در کنارشون استخر بزرگ و پرآبی قرار داشت. قسمتی از زمین پر بود از کدوتنبل‌های بزرگ و خوش‌رنگ. چه‌قدر زیبا و... رویایی! رویایی؟! جرقه‌ای تو ذهنم زده میشه. ناباور با لب‌هایی که مثل ماهی باز و بسته میشن، اول به پدر و بعد به ویلا چشم می‌دوزم. رویایی؟! چندبار پلک می‌زنم و شوقی وصف‌ناپذیر رو تو وجودم حس می‌کنم. خندان تقریباً فریاد می‌زنم:
-وای! این‎جا...، این‌جا!
پدر نیم‎نگاهی به حرکات عجیبم می‌اندازه و با لبخندی پنهونی آروم میگه:
-البته جنی، اینجا خونه‌ی رویایی مادرت بود؛ همون‌جایی که همیشه ازش حرف می‌زد و آرزو داشت درش زندگی کنه.
چشم‌هام از خوشحالی برق می‌زنه.
-ممنونم بابا، ممنونم! باورم نمیشه! نمی‌دونم چه‌طور ازتون تشکر کنم.
باز هم نگاهم رو به ویلا می‌دوزم. سال‌هایی که مادر زنده بود از خونه‌ی ویلایی بزرگی می‌گفت که ارث مادریش بوده و ناپدریش با نامردی تمام اون رو از چنگش در میاره. همیشه حسرت دیدن این‌جا رو داشت.
-اون مردک سال‌هاست که مرده و من بعد از خرید این‎جا با کمی بازسازی تغییرش دادم. رسیدیم جنی. بهتره پیاده بشی، من کوله‌ت رو میارم.
از ماشین بیرون می‌پرم و به سمت در ورودی میرم. از سنگ‌فرش براقِ زرشکی‎رنگ می‌گذرم. نرسیده به پله‌های ورودی، زنی ناشناس در خونه رو باز می‌کنه و با لبخند زیبایی به سمتم میاد. زنی حدوداً 40-45 ساله با موهایی کوتاه و خرمایی‎رنگ، پوستی سبزه و چشم‌هایی که با احساسات مختلفی به من خیره شده بودن. پیراهن بلند طوسی‌رنگی به تن کرده بود و بافت تیره‌رنگی رو برای دورموندن از نسیم خنکی که می‌وزید، انتخاب کرده بود. با نزدیک‏‌شدنش لبخند کمرنگی به روش می‌پاشم؛ درست مثل لبخند گنگی که روی لب اون زن می‌بینم، هر چند لبخند اون در کنار گنگ‎بودن، مملو از ناباوری و شوقه. دست‌هام رو بین دست‌های گرمش می‌گیره و صدای ظریف و گیراش تو گوشم می‌پیچه:
-به توسکانی و خونه‌ی خودت خوش اومدی جنیِ عزیز.
آوایی لطیف و دلنشین که بیشتر به دخترهای بیست و چند ساله می‌خورد، نه به زن روبروی من!
-آ...ممنونم!
زن: من اولگا هستم.
کمی سر خم می‌کنم و مودبانه میگم:
-خوشحالم که می‌بینمتون، خانم.
ملیح می‌خنده. با دست موهای روی پیشونیش رو کنار می‌زنه و من مات میشم به حرکات لوند و جذابش و بعید بود از من و این مسخ‎‏شدن!
اولگا: اوه، خجالتم نده جنی عزیز، می‌تونی اولگا صدام کنی.
ریز تکونی به خودم میدم و این بار مطمئن‌تر از قبل سر تکون میدم:
-حتما.
دستی دور کمرم می‌پیچه. سر بر می‌گردونم و نگاه پدر رو مشتاقانه روی خودم و اولگا می‌بینم.
پدر: دخترم زیباست، مگه نه اولگا؟
اولگا خیره و متمرکز نگاهم می‌کنه و سپس لبخندی از روی رضایت می‌زنه:
-البته، جنی دختر زیبا و فوق‎العاده‌ایه.
باز نگاهش روی تنم چرخ می‌خوره و سری به عنوان تایید و تاکید حرفش تکون میده.
اولگا: در واقع باید بگم بی‌نهایت بی‌نقصه! عزیزم پدرت در وصف زیبایی تو کم نذاشته.
لبخند شرمگینی به هردوشون می‌زنم:
-اوه، هیچ‌وقت این همه تعریف یه جا نشنیده بودم، لطفاً خجالتم ندید.
هردو آروم می‌خندند.
پدر: اولگا همون شاگرد باهوش و زیرکیه که ازش حرف می‌زدم.
لبخندم کمی پررنگ‌تر میشه، دستش رو پر حرارت‌تر از قبل می‌فشارم.
-بابا از شما و توانایی‌هاتون تعریف کرده بود، خوشحالم که از نزدیک می‌بینمتون.
اولگا: من همیشه عاشق جراحی بودم، درست از زمانی که یه دختر نوجوون هم سن و سال تو بودم.
-پس شما مادرم رو می‌شناختید؟
لحظه‌ای رنگ نگاهش عوض میشه و خاموش نگاهم می‌کنه. با دیدن جو عجیبی که به وجود اومد، متعجب ابروهام بالا می‌پره؛ انگار که حرف ممنوعه‌ای رو به زبون آورده باشم و نتیجه‌ش این سکوت خفقان‌آور بود. پدر تکونی به خودش میده و من رو به سمت خونه هدایت می‌کنه و اولگا هم بی‌صدا و با سری فروافتاده و متفکر پشت سرمون قدم برمی‌داره.
پدر: هی! بهتره بریم داخل خونه، تو خونه هم می‌تونیم صحبت کنیم.
در رو باز می‌کنه و کمی عقب می‌کشه و با لبخند دلنشین و برقی که تو نگاهش نشسته، با دست به داخل خونه اشاره می‌کنه.
-بفرما داخل دخترم. از صورتت خستگی می‌باره، چه‌طور هنوز سرپایی؟
تنها می‌خندم و شونه‌ای بالا می‌اندازم. بی‌حرف، جلوتر از پدر و اولگا وارد خونه میشم و گرمای دلپذیری صورتم رو در بر می‌گیره. بوی زندگی رو با لذت به اعماق وجودم می‌فرستم و لبخند دلپذیری روی لب‌هام می‌شینه. نگاهم از دیوارهای کرم‌رنگ به پارکت‌های تیره و سپس به مبلِ راحتی که در وسط پذیرایی قرار داشت کشیده میشه. روی میز پر بود از انواع و اقسام میوه‌های خوش‌آب و رنگ و پارچ شربت سرخرنگی هم در کنارشون چشمک می‌زد. قاب‌های زیبا و قدیمی روی دیوارها نصب بود و چند گلدون بزرگ در گوشه گوشه‌ی پذیرایی قرار گرفته بودن. پدر ژاکت تیره‌رنگش رو روی جاکفشی نزدیک در ورودی می‌ذاره و در کنارم می‌ایسته.
-اینم از خونه، امیدوارم مطابق سلیقه‌ت باشه جنی.
در کنار زیبایی و سلیقه‌ای که تو چیدن وسایل خونه به کار رفته بود، مشخص بود سال‌هاست که از قدمت این خونه می‌گذره و این قدمت به جذابیتِ خونه می‌افزود.
آروم زمزمه می‌کنم:
-این‌جا واقعا... واقعا زیبا و جالبه!
کمی جلوتر میرم و از پنجره به بیرون از خونه سرک می‌کشم. چارچوبِ پنجره‌ها از جنس چوب بود و می‎شد ترک‌های ریزِ درش رو دید.
-این خونه خیلی قدیمیه!
پدر: به اندازه‌ی کاخ سفید تو واشنگتون قدیمی نیست.
آروم می‌خندم و نگاهی به کتاب‌های روی میز می‌اندازم. میز چوبی بزرگی در گوشه‌ی پذیرایی قرار داشت که پر بود از انواع و اقسام کتاب‌های بزرگ و قدیمی و مجسمه‌هایی ترک‌خورده. با سر انگشت مجسمه‌های روی میز رو لمس می‌کنم.
-معلوم نیست چند سال از ساختنش می‌گذره.
پدر: همه‌ی خونه‌های ایتالیا ساختِ دوران امپراطوری روم نیست، می‌دونی که؟
-من عاشق خونه‌هایی‌ام که سال‌هاست از قدمتش گذشته. آدم تو این خونه‌ها یه حس خوب دیگه‌ای داره، این قدمت بوی زندگی میده.
به مجسمه‌ها اشاره می‌کنم و با لبخند ادامه میدم:
-حتی اون‌ها هم قدیمیه. اوه بابا! این‌جا کلکسیون عتیقه‌جاته!


بیشتر بخوانید
نظرات رمان مرگ مرا باور کن
  • sama☕

    0

    خوب بود حس غمی که داشت🙂 راستشو بخواین عالی. بود☕

    ۲ ماه پیش
  • Zaza

    0

    داستانش جالب بود و خیلی خوب نوشته شده بود خیلی هم قشنگ بودوجذاب فقط فصل آخر خیلی گیج کننده بود بعضی جاهاش یکم باید جزییات بیشتری توضیح میداد

    ۳ ماه پیش
  • داستان زیبایی بود .

    0

    داستان زیبایی بود

    ۵ ماه پیش
  • خانم x

    1

    ۲-۳ سال پیش خونده بودم این رمان و، مجذوب کرد اولش به اخرا که خواست برسه دل تو دلم نبود بدونم چی میشه خیلی هیجانی بود ولی حس غم عجیبی و بهم میداد که هم دوستش داشتم هم اشک تو چشمام جمع می شد عالی بود، قلمت خیلی خوب بود،

    ۶ ماه پیش
  • آرام

    0

    واقعا رمان قشنگ و زیبایی بود اما اخرش کمی ادم گیج میکرد ،الان پیتر و اروارا مالالا و بقیه بچه ها روح بودن؟ تمام این مدت مادر جنی زنده بوده اونا فک میکردن مرده

    ۱۱ ماه پیش
  • سحر

    1

    بچه ها روح بودن و به خواب دختر میومدن

    ۱ سال پیش
  • .

    2

    فقط میتونم بگم نفهمیدم😐🗿 هیچیی خیلی گیج کننده بود کی مرد؟؟ کی زنده موند؟؟ دلو روده ها مال کیا بودن؟؟

    ۳ سال پیش
  • راما

    0

    😂😂

    ۲ سال پیش
  • بنی

    0

    برو بچه سال

    ۱ سال پیش
  • قهارتون

    3

    میتونم بگم عااالی ترین رمان ترسناکی بود که خوندم شمایی که میگین متوجه نشدیم چی شد و میگین غمگینه شک ندارم دختر بچهای ۱۰ ۱۲ ساله هستین🤭

    ۲ سال پیش
  • Eli

    1

    رمان زیبا و غمناکی بود و کاملا واضح

    ۲ سال پیش
  • بهار

    3

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • درسا

    0

    من تازه اولشم پارت اول تا اون گنجشکهکه اومده بود اتاق جنی خوندم انقد بد گفتین ینی دیگ نخونم ایا؟؟؟؟

    ۳ سال پیش
  • بهشتی

    1

    از نویسنده تشکر میکنم بابت ذهن خلاقشون رمان خوبی نوشتن وو اینکه می تونستن داستان رو با توضیحات در مورد وقایع طولانی کنند.در کل من خوشم آمد

    ۳ سال پیش
  • هه

    1

    نفهمیدم چیشد 😐 مادرش و کنار بچه ها دید ینی بچه ها مرده بودن؟ اگ مرده بودن پس چجوری دیدشون چجوری مردن چه اتفاقی افتاد 😐 گیج شدم

    ۴ سال پیش
  • فاطی

    1

    تورو قران این چیه نوشتید من فق فصل اولشو خوندم پاکش کردم جوری نوشتید مرگ مرا باور کن که گفتم آره الان دختره میمیره وو نمیدونم چی هووووف بیخی ارزش خورد کردن عصابمو نداره بای🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮

    ۴ سال پیش
  • بهترین

    0

    منظورم اینه رومان چطوری پولی میشه؟؟ چی باعث میشه؟

    ۴ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!