دوست داشتی؟
slider

رمان کوه آمین

  • زبان فارسی
  • 96.3K 👁
  • 410 ❤️
  • 443 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان ترسناک کوه آمین

کلبه های نزدیک کوه آمین پر از رمز و رازه. از پشت پنجره هاش میشه چیزایی رو دید که تحملشون سخته! و ماجرا از دکتری شروع میشه که بعد از طلاق و وضعیت خانوادگی بدش برای دو ماه آرامش به یکی از اون کلبه ها پناه میبره و به زودی می‌فهمه رازی وجود داره. رازی که مردم ازش خبری ندارن و حتی اگر چیزی درباره اش بفهمن کاری نمیکنن. اونا به فکر سلامت خودشونن درحالی که امیرحسین چیزی برای از دست دادن نداره...

پارت اول

با پیاده شدن از ماشین تازه تونستم خوب به دور و اطرافم نگاه کنم. تا قبل از اون همه ی حواسم پی مامان و مسائل توی خونه بود؛ اما حالا... انگار افتاده بودم توی بهشت. توی یکی از همون فیلم هایی که توی تلویزیون یا فضای مجازی پخش می‌شد. یه روستای بی نهایت بزرگ و سرسبز که مه همه‌جاشو پوشونده بود. از جایی که ایستاده بودم میشد کوه های پر از برفش و هم از فاصله ی خیلی دور دید.
با اینکه پاییز و هوا از ابر زیاد نسبتاً تاریک بود؛ اما چیزی از زیبایی اطرافم کم نمی‌کرد.
بالاخره بعد از پنج دقیقه تونستم از منظره دل بکنم و به خونه ی بزرگ مقابلم نگاه کنم. خونه ی دو طبقه با چراغ های خطی که حتی توی روزم زیبایی و جلوه داشت. خب، باید حدس میزدم کسی که به طور خصوصی یه دکتر و از ساری میکشونه خونه اش وضع مالی خوبی داره! و با اینکه به نظرم خیلی مسخره بود که خود بیمار به خودش زحمت بیمارستان رفتن و نده، ولی در نهایت درخواستشونو قبول کردم و حالا هم اینجا بودم.
خیلی هم بد نشد، حداقل منظره ای رو دیدم که تو تمام عمرم ندیده بودم!
همون جوری که زنگ میزدم دوباره یه نگاهی به جاده ی خالی که به دل کوه و جنگل می‌رسید انداختم که واسه یه لحظه از جلوی چشمم یه چیزی با سرعت رد شد.
اولش حس کردم آدمه ولی به خاطر قد کوتاهش حدس زدم که حیوونی چیزی باشه. توی همچین روستایی دیدن اینجور چیزا خیلی هم بعید نبود.
_بله؟!
با صدایی که از آیفون شنیده شد بدون برداشتن نگاهم گفتم:
_سهرابی هستم، برای...
_بله آقای دکتر، شناختم. بفرمایید.
در خونه با صدای بلندی باز شد، ولی من تکون نخوردم. یکم منتظر موندم تا شاید دوباره یه چیزی ببینم چون کلا عاشق حیوونای کوچیک بودم.
_پس چرا تشریف نمیارین داخل؟
یه صدای دخترونه بالاخره منو به خودم آورد. یه دختر جوون با لباس های تو خونه و موهای بلند که دم اسبی بسته بود و هیچ واکنشی شبیه به معذب شدن از خودش نشون نمی‌داد. ظاهراً به خاطر مکث طولانی من اومده بود دم در و حالا هم تو چارچوب ایستاده بود.
_سلام. ممنون.
با رد شدن از کنارش حس کردم نگاهش چند ثانیه بیشتر روی من گیر کرد! خوب بود که لباس درست حسابی هم تنم نبود. یه کاپشن بادی پوشیده بودم و موهامم به خاطر باد بهم ریخته بود.
وقتی وارد شدم فهمیدم داخل خونه از بیرونش قشنگ تره. کل خونه با سرامیک براق روشن ساخته شده بود و باعث میشد که بی اندازه دلباز به نظر بیاد. برای وارد شدن به هال یه آشپزخونه ی بزرگ و رد کردیم و اون دختر هم همچنان مثل دزدا تعقیبم می‌کرد. از نزدیک بودنش به خودم عصبی بودم ولی چاره ای جز تحمل نبود.
بالاخره رسیدیم به قسمتی که یه دست مبل زرشکی با میز عسلی گذاشته و چند نفرم تو خونه بودن.
_سلام!
دو تا مرد و یه پسر جوون و یه زن جوابمو دادن.
_بشینین لطفاً!
صدای اون دختر دوباره روی مغزم خط انداخت و بدون نگاه کردن بهش خودم رفتم و روی یه مبل تکی نشستم تا خدایی نکرده طرف هوس نکنه تو بغل من بشینه.
بعد از سلام و علیک طولانی تر و احوالپرسی گفتم:
_خب آقای تابان، من در خدمتم. میشه آزمایش ها و داروهاتونو ببینم؟!
_همشون اینجاست. سیما خانوم شما برو یه چیز گرم بیار تا دکتر یک نگاه به آزمایش‌های من می‌ندازه.
وقتی آقای تابان گفت سیما اولش خیال کردم بالاخره دختره قراره از روی مبل دونفره ی کنارم بلند شه و چند ثانیه نفس بکشم، ولی بعد فهمیدم منظور اون مرد به همسرشه که فوراً از جاش بلند شد و رفت سمت آشپزخونه. اون زنم لباس خونه تنش بود و همین‌که رفت توی آشپزخونه منم دوباره مشغول نگاه کردن به آزمایش‌های اخیر تابان شدم.
حین نگاه کردن به آزمایش‌ها حس کردم نگاه یکی روی منه. اولش فکر کردم نگاه از سمت چپمه؛ اما همین‌که یه‌کم سرمو بلند کردم متوجه شدم که اون پسر جوون داره بهم نگاه می‌کنه و یه لبخند الکی هم رو لبشه .
بدون این‌که عکس‌العملی از خودم نشون بدم دوباره سرمو انداختم پایین و برگه های توی دستمو چک کردم.
وضع تابان خیلی خوب نبود نارسایی قلبی و چند بار بستری شدن و یه سکته! همین‌طور مشغول نگاه کردن بودم و با خودم تجزیه‌وتحلیل می‌کردم چون از این موارد توی بیمارستان زیاد داشتیم و حتی چند باری خودم به همچین بیمارهایی رسیدگی کرده بودم. تقریباً می‌دونستم باید چی‌کار کنم منتها نگاه های خیره اونقدر عصبیم میکرد که مجبور شدم به پردازشم سرعت بدم و هرچی زودتر جمع‌بندی کنم و بالاخره بعد از بیست دقیقه آزمایش و گذاشتم کنار و صاف نشستم.
بدون این‌که کوچیک‌ترین نگاهی به مبل کنار دستم بندازم رو به خود آقای تابان گفتم:
_آقای تابان من وضعیتتونو چک کردم، و اول از همه خیلی صادقانه میگم خیلی خوشحال می‌شدم اگه خودتون میومدین بیمارستان.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان کوه آمین
  • پیام

    در پارت 170

    من نمیفهمم اگه امیر پولداره و از داداشاشم متنفره که حق داره البته پس چرا خونه مجردی نمیگیره برا مامانشم که پرستار گرفته اون یکی پسراشم که بهش سر میزنن خودشم هراز گاهی بهش سر میزنه از دید من اوم خیلی بی عرضس که نمیتونه رفت امدشو با داداشاش قط کنه یه بار برا همیشه اب پاکیو بریز رو دستشون

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    نه گلی من کی نوشتم پولداره، درسته دکتره ولی میلیاردر هم نیست، میشه گفت دستش به دهنش میرسه. بعد اینکه خب برادراش همیشه هم که نمیومدن، و اینکه مادرش خیلی بیمار بود و اونم دکتر، زن هم که نداشت واقعاً درست هم نبود مادرش و تنها بزاره.💞🧡درسته بی مهری میبینه اما گاهی وقتا حتی زمانی که بخت محبت نکنن تو نمیت

    ۲ ماه پیش
  • Ftmzhra

    در پارت 740

    خیلی رمان قشنگی بودخیلی ازشخصیت سیاوش خوشم میومد چقدرخوب که تواین رمان هم بود،البته ک خیلی شخصیت و خود جاوید رو دوست داشتم

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خیلی ممنونم از وقتی که براش گذاشتین 🙏🥰🧡🧡

    ۲ ماه پیش
  • پیام

    در پارت 171

    بهراد به اون بی عرضگی و بی پولی تونس یه خونه ای برا خودش جور کنه تو خیرسرت دکتری نمیتونی

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    من به بهراد چیکار دارم آخه 😂😂

    ۲ ماه پیش
  • ستاره

    در پارت 420

    بابای ستاره گنجو دزدیده؟

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    درخواست اسپویل نکنین خب😁🤭

    ۲ ماه پیش
  • امین

    در پارت 580

    نکنه امین همون جن قویس

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    شاید آره... شاید نه...😌

    ۲ ماه پیش
  • سیاوش

    در پارت 600

    امیر واقعن خیلی خودخواه و ترسوعه توی هیچکسان بهراد برااینکه برا دوستاش مشکلی ایجاد نکنه بعضی چیزا رو میریخت تو خودش این از ترسش همه چیزو میریزه رو دایره ازون بدتر پای ادمای بیگناه دیگه ای هم به قضیه باز میکنه مثل زن سابقش

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    سلام گلی🥰 رمان ها با هم مقایسه نشن بهتره چون من هیچوقت سعی نکردم رمانم یا کاراکترهاش شبیه رمان های دیگه باشه 🦋❤️

    ۲ ماه پیش
  • امیر دیوث

    در پارت 100

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • سازمان حمایت از زنان

    در پارت 50

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • Ftmzhra

    در پارت 670

    ازاولم حدس میزدم آمین مشکوکه حسم میگف ممکنه جن باشع ولی همش خودمو قانع میکردم ک نیس.کاش پیام هم خوب شه

    ۲ ماه پیش
  • نیل

    در پارت 741

    دلم برای آمین گرفت واقعا این پارت آخر به شدت رو دلم سنگینی کرد

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    تنها باشه بهتر از اینه که امیرحسینم بدبخت کنه🫣🫣

    ۲ ماه پیش
  • نیل

    در پارت 740

    اره واقعا اینکه میخواست باهاش دوست بشه به کنار این ارتباطشون به نفع امیرحسین نبود اصلا از کجا معلوم جنای دیگه نیان امیر رو اذیت کنن

    ۲ ماه پیش
  • نیل

    در پارت 741

    آفرین دارین برای نوشتن همچین رمانی واقعا خیلی خاص و قشنگ بود موضوعش هم جالب بود

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    شرمنده میکنین، مرسیییی🥹🥹🥹😍😍

    ۲ ماه پیش
  • نیل

    در پارت 740

    خواهش میکنم حقیقته❤️🌹

    ۲ ماه پیش
  • نیل

    در پارت 741

    بدون شک یکی از قشنگ ترین رمان های ترسناکی بود که خوندم واقعا واقعا عالی بود

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم لطف داری🥹🦋♥️🙏

    ۲ ماه پیش
  • Niloo

    در پارت 740

    واقعا رمان خیلی خاصی بود .بی وقفه خوندمش و ممنونم ازتون بابت این رمان.

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    مرسی از لطفت عزیزم🥹❤️❤️

    ۲ ماه پیش
  • Negar

    در پارت 371

    چقدر امیر اسیب می بینه😂عنصر اول رمان ترسناک خوب:پسری که همش از جنا کتک میخوره

    ۳ ماه پیش
  • Ravenna

    در پارت 371

    این جمله رو گفتی یاد بهراد توی مجموعه هیچکسان افتادم 😆

    ۳ ماه پیش
  • Negar

    در پارت 370

    اون تخصصش ضربه مغزی بود، توی ۶ جلد صدبار سرش ضربه خورد.امیرحسین با قلب دست و پنجه نرم میکرد😂

    ۳ ماه پیش
  • Ravenna

    در پارت 371

    دقیقاً؛ ولی بهراد آخرش نجات پیدا کرد... راستی رمان جدید خانم باقری هم جالبه، اگه دوست داشتی بخون ^_^

    ۳ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    تخصص کی مغز بود؟ بهراد؟

    ۳ ماه پیش
  • Negar

    در پارت 370

    آره، جنا همش به سر و کله اش میزدن😂

    ۳ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    کدوم؟

    ۳ ماه پیش
  • Ravenna

    در پارت 370

    منظورمون بهراد توی رمان هیچکسان بود. آخه اون بنده خدا هم زیاد کتک می خورد، داشتیم با امیرحسین مقایسه ش می کردیم 😂

    ۳ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    اوه آره اون بیچاره رو که داغون کرده بودن😂

    ۳ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    بدون کتک صفا نداره انگار رمان ترسناک 😂

    ۳ ماه پیش
  • Negar

    در پارت 740

    اخیی آمین گناه داشت.در کل رمان باحالی بود، بی وقفه خوندم. یه حس نوستالژی بهم می داد، شخصیت امیرحسینم خیلی دوست داشتم.❤

    ۳ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    مخصوصاً روستایی که توش بودن 🥹✨ خوشحالم پسندیدی 😍🌸🙏

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟