خلاصه رمان :
کلبه های نزدیک کوه آمین پر از رمز و رازه. از پشت پنجره هاش میشه چیزایی رو دید که تحملشون سخته! و ماجرا از دکتری شروع میشه که بعد از طلاق و وضعیت خانوادگی بدش برای دو ماه آرامش به یکی از اون کلبه ها پناه میبره و به زودی میفهمه رازی وجود داره. رازی که مردم ازش خبری ندارن و حتی اگر چیزی درباره اش بفهمن کاری نمیکنن. اونا به فکر سلامت خودشونن درحالی که امیرحسین چیزی برای از دست دادن نداره...
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان کوه آمین - پارت 74
بعد از صبحانه مطمئن شدم که دعاهامون همراهمونه و بعدش سه تایی راه افتادیم. تمام مدتم بارون بند نمیومد و هرچی جلوتر میرفتیم هوا سرد تر و کم کم قطره های بارون تبدیل به گوله برف های نرم و کوچیک میشد. اگر چند ماه پیش بود حتماً به جای الناز ستاره کنارمون نشسته بود؛ اما حالا دیگه همه چیز فرق داشت. مد...
بروزرسانی در : ۸۵۸ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 73
_چیزی نمونده تا به طور کامل روانیم کنه! _همیشه همینطوریه؟ _نه، فقط وقتایی که مجبور میشم به بقیه نشونش بدم. یه چیزی تو وجودش هست که حتی منم نمیتونم تغییرش بدم. _مثلا؟! سیاوش در جواب ستاره گفت: _مثلا میلش برای اذیت بقیه! گاهی نمیشه توقعی داشت. اونا خیلی با ما فرق دارن... سیاوش دستاشو برد تو ه...
بروزرسانی در : ۸۵۸ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 72
بعد از چندین سال احساس میکردم زندگی داره روی خوشش و بهم نشون میده، روزهایی رو که تو خواب و خیالم بهشون فکر میکردم. وقتایی که دلم میخواست جسارت ابراز احساسم و داشته باشم، توانایی ایستادن جلوی بقیه در مقابل دخالت هاشون، و حالا بعد از مدتها موفق شده بودم بهخاطر خوردم زندگی کنم نه به خاطر حرف دی...
بروزرسانی در : ۸۵۹ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 71
در که پشت سر فرهاد بسته شد منم شروع کردم به پوشیدن کاپشنم و تقریباً با عجله باقیمونده ی وسایلمو از روی میز برداشتم. سوییچ ماشینم که فعلاً لازمش نداشتم و موبایل و شارژم... همشون و تو جیب کاپشنم جا دادم و یه نگاه سرسری به اتاقم انداختم، اول از همه هم به پرده ی جدیدی که به پنجره نصب کرده بودن... ...
بروزرسانی در : ۸۶۰ روز پیش
مهناز
در پارت 600جاوید رفت سیگار بخره🤣🤣
۲ روز پیشمهناز
در پارت 360سیاوش اینجا سیاوش اونجا سیاوش همه جا
۴ روز پیشمهناز
در پارت 340سیاوش که از تو شکمش حرف نمیزنه عه🤨🤣عصبی میکنن پسره رو😂
۴ روز پیشمهناز
در پارت 330به به آقا سیاوش و جاوید خاان
۴ روز پیشمهناز
در پارت 240یعنی خوشم میومد که ماشین مهدی و میلاد و سیاوش تو بدترین مکانها هم نه خاموش میشد نه استارتش یکی دوتا میشد..خداروشکر عصه ماشینشونو نداشتیم
۵ روز پیشمهناز
در پارت 220فقط هوفف و دیگر هیچ
۵ روز پیشمهناز
در پارت 10این رمان از سه تا جلد سایه من و دوتا جلد زمزمه در شب وااقعا وحشتناکترهه،با اینکه دومین باره دارم میخونمش ولی تپش قلبم دارمم
۷ روز پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
عه جدی؟ یعنی از اونا ترسناک تر بود؟
۷ روز پیشمهناز
در پارت 60یاخدا تاازه شرووع شد
۷ روز پیشرز.
در پارت 740واقعا شاهکار نوشتی خیلی خوب بود
۱ هفته پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
خیلی لطف داری گلی 😍😍
۱ هفته پیشارغوان
در پارت 740سلام، واقعا لذت بردم اما دلم برای امیر حسین و آمین سوخت گناه داشتن 🥺🥺
۲ هفته پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
سلام گلی 🌸🫶 دیگه این براشون بهترین کار ممکن بود🥲
۲ هفته پیشپیام
در پارت 171بهراد به اون بی عرضگی و بی پولی تونس یه خونه ای برا خودش جور کنه تو خیرسرت دکتری نمیتونی
۴ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
من به بهراد چیکار دارم آخه 😂😂
۴ ماه پیشتینا
در پارت 170وای دارم میخونه تازه جلداولشم قشنگ نوشتی عالیه
۴ هفته پیشتینا
1دختر دمت گرم با هر نوشته ات ضربان قلبم روهزارمیره لطفاً بیشتر ازاین ژانر رمان بنویس امیدوارم موافق باشی همیشه باتشکر فراوان
۱ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
خیلی ممنونم از لطفتون محبت دارین 😍🌸 جز کوه آمین ، سه جلد سایه ی من، دو جلد زمزمه در شب، و رمان تک جلدی پیمان هم ترسناکه.
۴ هفته پیشتینا
0بهترین رمان ترسناک بود بخدا دمت گرم دمت گرمم امیدوارم بازم بنویسی عالیه
۱ ماه پیشMahla
در پارت 150یعنی امیرحسین به خاطر همچین ادمایی عشقش و از دست داد واقعا جای تاسف داره چه مرد بی عرضه ای اصلا خانواده نداشت سنگین تر بود😑💔🤦🏻 ♀️
۲ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
گاهی آدما یه اشتباهی میکنن که خودشون مدت ها بعد میفهمن چقدر مخرب بود و بعدش مجبور میشن جبران کنن ☹️
۱ ماه پیش

مهناز
در پارت 740و بالاخره کوه آمین هم خونده شد..واقعا عاشق قلمتم..کاش کوه آمین و خود آمین وجود داشتن🥴