دوست داشتی؟
slider

رمان کوه آمین

  • زبان فارسی
  • 103.1K 👁
  • 427 ❤️
  • 472 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

کلبه های نزدیک کوه آمین پر از رمز و رازه. از پشت پنجره هاش میشه چیزایی رو دید که تحملشون سخته! و ماجرا از دکتری شروع میشه که بعد از طلاق و وضعیت خانوادگی بدش برای دو ماه آرامش به یکی از اون کلبه ها پناه میبره و به زودی می‌فهمه رازی وجود داره. رازی که مردم ازش خبری ندارن و حتی اگر چیزی درباره اش بفهمن کاری نمیکنن. اونا به فکر سلامت خودشونن درحالی که امیرحسین چیزی برای از دست دادن نداره...

پارت اول

با پیاده شدن از ماشین تازه تونستم خوب به دور و اطرافم نگاه کنم. تا قبل از اون همه ی حواسم پی مامان و مسائل توی خونه بود؛ اما حالا... انگار افتاده بودم توی بهشت. توی یکی از همون فیلم هایی که توی تلویزیون یا فضای مجازی پخش می‌شد. یه روستای بی نهایت بزرگ و سرسبز که مه همه‌جاشو پوشونده بود. از جایی که ایستاده بودم میشد کوه های پر از برفش و هم از فاصله ی خیلی دور دید.
با اینکه پاییز و هوا از ابر زیاد نسبتاً تاریک بود؛ اما چیزی از زیبایی اطرافم کم نمی‌کرد.
بالاخره بعد از پنج دقیقه تونستم از منظره دل بکنم و به خونه ی بزرگ مقابلم نگاه کنم. خونه ی دو طبقه با چراغ های خطی که حتی توی روزم زیبایی و جلوه داشت. خب، باید حدس میزدم کسی که به طور خصوصی یه دکتر و از ساری میکشونه خونه اش وضع مالی خوبی داره! و با اینکه به نظرم خیلی مسخره بود که خود بیمار به خودش زحمت بیمارستان رفتن و نده، ولی در نهایت درخواستشونو قبول کردم و حالا هم اینجا بودم.
خیلی هم بد نشد، حداقل منظره ای رو دیدم که تو تمام عمرم ندیده بودم!
همون جوری که زنگ میزدم دوباره یه نگاهی به جاده ی خالی که به دل کوه و جنگل می‌رسید انداختم که واسه یه لحظه از جلوی چشمم یه چیزی با سرعت رد شد.
اولش حس کردم آدمه ولی به خاطر قد کوتاهش حدس زدم که حیوونی چیزی باشه. توی همچین روستایی دیدن اینجور چیزا خیلی هم بعید نبود.
_بله؟!
با صدایی که از آیفون شنیده شد بدون برداشتن نگاهم گفتم:
_سهرابی هستم، برای...
_بله آقای دکتر، شناختم. بفرمایید.
در خونه با صدای بلندی باز شد، ولی من تکون نخوردم. یکم منتظر موندم تا شاید دوباره یه چیزی ببینم چون کلا عاشق حیوونای کوچیک بودم.
_پس چرا تشریف نمیارین داخل؟
یه صدای دخترونه بالاخره منو به خودم آورد. یه دختر جوون با لباس های تو خونه و موهای بلند که دم اسبی بسته بود و هیچ واکنشی شبیه به معذب شدن از خودش نشون نمی‌داد. ظاهراً به خاطر مکث طولانی من اومده بود دم در و حالا هم تو چارچوب ایستاده بود.
_سلام. ممنون.
با رد شدن از کنارش حس کردم نگاهش چند ثانیه بیشتر روی من گیر کرد! خوب بود که لباس درست حسابی هم تنم نبود. یه کاپشن بادی پوشیده بودم و موهامم به خاطر باد بهم ریخته بود.
وقتی وارد شدم فهمیدم داخل خونه از بیرونش قشنگ تره. کل خونه با سرامیک براق روشن ساخته شده بود و باعث میشد که بی اندازه دلباز به نظر بیاد. برای وارد شدن به هال یه آشپزخونه ی بزرگ و رد کردیم و اون دختر هم همچنان مثل دزدا تعقیبم می‌کرد. از نزدیک بودنش به خودم عصبی بودم ولی چاره ای جز تحمل نبود.
بالاخره رسیدیم به قسمتی که یه دست مبل زرشکی با میز عسلی گذاشته و چند نفرم تو خونه بودن.
_سلام!
دو تا مرد و یه پسر جوون و یه زن جوابمو دادن.
_بشینین لطفاً!
صدای اون دختر دوباره روی مغزم خط انداخت و بدون نگاه کردن بهش خودم رفتم و روی یه مبل تکی نشستم تا خدایی نکرده طرف هوس نکنه تو بغل من بشینه.
بعد از سلام و علیک طولانی تر و احوالپرسی گفتم:
_خب آقای تابان، من در خدمتم. میشه آزمایش ها و داروهاتونو ببینم؟!
_همشون اینجاست. سیما خانوم شما برو یه چیز گرم بیار تا دکتر یک نگاه به آزمایش‌های من می‌ندازه.
وقتی آقای تابان گفت سیما اولش خیال کردم بالاخره دختره قراره از روی مبل دونفره ی کنارم بلند شه و چند ثانیه نفس بکشم، ولی بعد فهمیدم منظور اون مرد به همسرشه که فوراً از جاش بلند شد و رفت سمت آشپزخونه. اون زنم لباس خونه تنش بود و همین‌که رفت توی آشپزخونه منم دوباره مشغول نگاه کردن به آزمایش‌های اخیر تابان شدم.
حین نگاه کردن به آزمایش‌ها حس کردم نگاه یکی روی منه. اولش فکر کردم نگاه از سمت چپمه؛ اما همین‌که یه‌کم سرمو بلند کردم متوجه شدم که اون پسر جوون داره بهم نگاه می‌کنه و یه لبخند الکی هم رو لبشه .
بدون این‌که عکس‌العملی از خودم نشون بدم دوباره سرمو انداختم پایین و برگه های توی دستمو چک کردم.
وضع تابان خیلی خوب نبود نارسایی قلبی و چند بار بستری شدن و یه سکته! همین‌طور مشغول نگاه کردن بودم و با خودم تجزیه‌وتحلیل می‌کردم چون از این موارد توی بیمارستان زیاد داشتیم و حتی چند باری خودم به همچین بیمارهایی رسیدگی کرده بودم. تقریباً می‌دونستم باید چی‌کار کنم منتها نگاه های خیره اونقدر عصبیم میکرد که مجبور شدم به پردازشم سرعت بدم و هرچی زودتر جمع‌بندی کنم و بالاخره بعد از بیست دقیقه آزمایش و گذاشتم کنار و صاف نشستم.
بدون این‌که کوچیک‌ترین نگاهی به مبل کنار دستم بندازم رو به خود آقای تابان گفتم:
_آقای تابان من وضعیتتونو چک کردم، و اول از همه خیلی صادقانه میگم خیلی خوشحال می‌شدم اگه خودتون میومدین بیمارستان.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

4.6 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 428 رای
5 ★
64%
4 ★
32%
3 ★
4%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان کوه آمین

  • مهناز

    در پارت 740

    و بالاخره کوه آمین هم خونده شد..واقعا عاشق قلمتم..کاش کوه آمین و خود آمین وجود داشتن🥴

    دیروز
  • مهناز

    در پارت 600

    جاوید رفت سیگار بخره🤣🤣

    ۲ روز پیش
  • مهناز

    در پارت 360

    سیاوش اینجا سیاوش اونجا سیاوش همه جا

    ۴ روز پیش
  • مهناز

    در پارت 340

    سیاوش که از تو شکمش حرف نمیزنه عه🤨🤣عصبی میکنن پسره رو😂

    ۴ روز پیش
  • مهناز

    در پارت 330

    به به آقا سیاوش و جاوید خاان

    ۴ روز پیش
  • مهناز

    در پارت 240

    یعنی خوشم میومد که ماشین مهدی و میلاد و سیاوش تو بدترین مکانها هم نه خاموش میشد نه استارتش یکی دوتا میشد..خداروشکر عصه ماشینشونو نداشتیم

    ۵ روز پیش
  • مهناز

    در پارت 220

    فقط هوفف و دیگر هیچ

    ۵ روز پیش
  • مهناز

    در پارت 10

    این رمان از سه تا جلد سایه من و دوتا جلد زمزمه در شب وااقعا وحشتناکترهه،با اینکه دومین باره دارم میخونمش ولی تپش قلبم دارمم

    ۷ روز پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    عه جدی؟ یعنی از اونا ترسناک تر بود؟

    ۷ روز پیش
  • مهناز

    در پارت 60

    یاخدا تاازه شرووع شد

    ۷ روز پیش
  • رز.

    در پارت 740

    واقعا شاهکار نوشتی خیلی خوب بود

    ۱ هفته پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خیلی لطف داری گلی 😍😍

    ۱ هفته پیش
  • ارغوان

    در پارت 740

    سلام، واقعا لذت بردم اما دلم برای امیر حسین و آمین سوخت گناه داشتن 🥺🥺

    ۲ هفته پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    سلام گلی 🌸🫶 دیگه این براشون بهترین کار ممکن بود🥲

    ۲ هفته پیش
  • پیام

    در پارت 171

    بهراد به اون بی عرضگی و بی پولی تونس یه خونه ای برا خودش جور کنه تو خیرسرت دکتری نمیتونی

    ۴ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    من به بهراد چیکار دارم آخه 😂😂

    ۴ ماه پیش
  • تینا

    در پارت 170

    وای دارم میخونه تازه جلداولشم قشنگ نوشتی عالیه

    ۴ هفته پیش
  • تینا

    1

    دختر دمت گرم با هر نوشته ات ضربان قلبم روهزارمیره لطفاً بیشتر ازاین ژانر رمان بنویس امیدوارم موافق باشی همیشه باتشکر فراوان

    ۱ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خیلی ممنونم از لطفتون محبت دارین 😍🌸 جز کوه آمین ، سه جلد سایه ی من، دو جلد زمزمه در شب، و رمان تک جلدی پیمان هم ترسناکه.

    ۴ هفته پیش
  • تینا

    0

    بهترین رمان ترسناک بود بخدا دمت گرم دمت گرمم امیدوارم بازم بنویسی عالیه

    ۱ ماه پیش
  • Mahla

    در پارت 150

    یعنی امیرحسین به خاطر همچین ادمایی عشقش و از دست داد واقعا جای تاسف داره چه مرد بی عرضه ای اصلا خانواده نداشت سنگین تر بود😑💔🤦🏻 ♀️

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    گاهی آدما یه اشتباهی میکنن که خودشون مدت ها بعد میفهمن چقدر مخرب بود و بعدش مجبور میشن جبران کنن ☹️

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️