پارت شصت :

باورم نمیشد بعد از چند ساعت که انگار چند روز بهم گذشته بود حالا احساس امنیت می‌کردم. فقط دلم میخواست پیمان و بقیه زودتر برسن تا باهم یه فکری برای اون وضعیت بکنیم. خیلی حرفا داشتم که بهشون بزنم، خیلی...
- وای!
من که دوباره از جام پریدم مردی که هنوز اسمش و هم نمیدونستم چرخید به طرفم و با انتظار نگاهم کرد:
- اگر پیمان و بچه ها بیان و اون و میبینن، اگه بلایی سرشون بیاره...
- نترس، اون

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • .....

    0

    اول از هرچیزی توی نظرات چپترای قبل خوندم که چندروز پیش تولدتون بود تولدتون پساپس مبارک :))این چپترای آخر خیلی خوب بود نویسنده عزیز❤️ من همیشه خدا صبر میکنم چند روز بگذره که چندتا چپتر داشته باشم:))

    ۳۶ دقیقه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️