پیمان به قلم زهرا باقری
پارت دوم :
- پس اون سه تا غول بیابونی چیکارن که پیاده میومدی؟
با فکر به سامان و بقیه اعصابم دوباره بهم ریخت و گفتم:
- بریم داخل توضیح میدم.
- بریم پیش عمه ات؟
یه بار دیگه طرز حرف زدن شهاب باعث شد ماهان متعجب بشه، منتها این بار تعجبش با یکم خشم مخلوط شده بود. برای اینکه گندش و لاپوشونی کنم با لبخند کمرنگی به ماهان گفتم:
- شهاب شوخی زیاد میکنه، به دل نگیر. منظورم اتاق خودمه، بیاین بریم تو.
خونه ی ما با وجود قدیمی بودن نقشه ی خوبی داشت. یه حیاط بزرگ با چند تا درخت لیمو و پرتقال و یه حوض خیلی کوچولو با شیر آب. معماریشم بد نبود، یه پذیرایی بزرگ داشتیم با چهارتا اتاق. دو تا از اتاق ها هم درشون روی سکو بود و البته از تو خونه هم بهم راه داشتن. دوتا اتاق برای من و مامان، یکیش برای مهمون ها که معمولاً کسی جز عمه و ماهان نبودن، یکی دیگه شم که تقریباً خالی و بلااستفاده بود.
آشپزخونه و حمام و دستشویی هم رو سکو بودن. البته تو اون ده یازده سالی که از شهر اومده بودیم من با اجازه ی صاحب خونه و کلی وام بارها تعمیر و بازسازیش کرده بودم چون قصد رفتن از اون خونه رو واسه یه مدت خیلی طولانی نداشتیم.
- استخاره میگیری؟ چرا نمیای؟
- شما برین من چند تا چایی بیارم.
- کی چایی میخوره این وقت شب؟ بیا میخوام نازتو بکشم.
شهاب که خندید با ایما و اشاره بهش گفتم جلوی ماهان کمتر حرف بزنه، اصلاً خوشم نمیومد هر چند ثانیه با تعجب نگاهمون کنه. خوشبختانه شهابم فهمید جدیم و بیخیال شد. رفت تو اتاق و در و بست و به من یه فرصت خوب داد تا دور از چشم مامان دو تا کیسه برنج و از تو آشپزخونه بکشم سمت اتاق. وقتی برگشتم چراغ اتاق عمه هنوز روشن بود. جالبه که طبق معمول حتی نیومد بیرون تا چیزی بخوره یا مامان و بیدار کنه.
- اینا دیگه چیه؟
- برنجه، میشورن، میزارن رو گاز، جوش که اومد دم میدن میخورن!
ماهان که شروع کرد خندیدن بلافاصله بابت حرفم پشیمون شدم ولی دیگه دیر بود. شهاب خیلی خونسرد گفت:
- اگه آشپزیت تا این حد خوبه به خاله سارا هم یاد بده!
شهاب میونه اش چندان با مامان خوب نبود، چون از اولین روزایی که اسباب کشی کرده بودیم روستا تا اون لحظه مامان یه روزم بیخیال انداختن تیکه های سنگین بهش نشده بود و با اینکه شهاب فقط به خاطر من خاله صداش میکرد، میدونستم که حس خیلی بدی به مادرم داره.
دیدم اگه شرایط و کنترل نکنم اوضاع وخیم میشه، برای همین بدون اینکه بحث و کش بدم برنج هارو گذاشتم یه گوشه از اتاق و کاپشنم و انداختم روش تا چیزی معلوم نباشه.
چند ثانیه بعد دوباره برگشتم تو آشپزخونه و سه تا چایی ریختم. موقع برگشتن یه لحظه حس کردم از اتاق عمه صدای حرف زدن میاد، ولی چون ماهان در و باز کرد تا سینی رو از دستم بگیره نتونستم بیشتر از اون گوش کنم و برگشتم تو اتاق و در و قفل کردم. هم در اصلی، هم دری که به پذیرایی راه داشت.
- درا رو چرا قفل میکنی؟!
- نترس سر به نیستت نمیکنم، نمیخوام مامان صبح بیاد برنج هارو ببینه.
- چرا مگه نگفتی برنج خودتونه؟
- آره هست، ولی قضیه داره.
وقتی سه تایی به سینی نزدیک شدیم شهاب سیریش دوباره گفت:
- قضیه اش چیه؟ راستی اینم نگفتی که چرا پیاده اومدی چون سامانِ... یعنی سامان واسم توضیح نداد!
مطمئن بودم تا ماجرای اون شب و تعریف نکنم شهاب نه تنها نمیره خونشون، که نمیزاره من و ماهانم بخوابیم. درحالی که چشمای من از خستگی باز نمیشد. وقتیم همه چیز و البته با سانسور کردن بخشی که به جور کردن مرغ مربوط میشد و توضیح دادم قیافه اش دیدنی بود. شک نداشتم اگر از زندان رفتن نمیترسید دست و پای سالم برای سامان نمیذاشت.
- داداش من تو لالی؟ عقل درست حسابی نداری؟ غرور چی؟ داری یا اونم من باید بهت قرض بدم؟
- شلوغش نکن، یه چیزی گفت تموم شد رفت.
- اولین بارشه؟ علیرضا به جان پدرم قسم دفعه بعدی نزنی تو دهنش دست و پای سالم براش نمیزارم!
از اینکه شهاب دقیقا جمله ی ذهن منو تکرار کرد خندم گرفت، ولی فورا نیشمو بستم تا جلوی ماهان آبروریزی نکنه.
- مگه اینایی که میگه دوستات نیستن؟
سوال ماهان حواسم و پرت کرد و بهش گفتم:
- آره.
- خب پس چرا بیرونت کردن؟
- چون غلط زیادی خوردن عادت شده براشون، اگه بزاری من یه کوچولو گوش مالی شون بدم...
- لازم نکرده، فقط همین مونده که به خاطر من بری پاسگاه و دادگاه.
بعد از این جمله بی حوصله و فراری و کلافه از بحث پاشدم تا سینی رو برگردونم تو آشپزخونه.
واقعاً نمیدونستم با اون هیجان و خشم بیش از حد شهاب باید چیکار کنم. گاهی واقعاً نگرانم میکرد و حس میکردم جدی جدی اون پسرمه و منم پدرش. با اینکه تفاوت سنی زیادی نداشتیم، ولی به قول خودش رفتار من مثل بابابزرگ ها بود، محتاط و منطقی. خب من اونجوری بزرگ شده بودم، دست خودم نبود و خیلیم با این مسئله مشکلی نداشتم؛ اما خب ظاهراً تنها رفیقم این خصوصیت اخلاقیمو با بی عرضگی و نداشتن غرور کافی اشتباه میگرفت...
من و شهاب از همون هفته ی اول اومدنمون تو روستا باهم آشنا شدیم. اون زمان من دانشگاه و به دلایلی که باعث افسردگی شدیدم شده بود تازه ول کرده بودم. درست تو اوج همون روزهای ترسناک هم بود که کاملاً اتفاقی با شهاب و خانواده اش آشنا شدم. شهاب تنها پسر خانواده اش و دوتا خواهر بزرگ تر از خودشم داشت که هر دوتاشون ازدواج کرده و از روستا رفته بودن. این اواخرم که سر ارث پدرشون با شهاب مشکل داشتن و همون ماه قبل هم بود که شهاب و با کلی مکافات از خونشون کشیدم بیرون تا دامادهاش از دستش جون سالم به در ببرن!
باورش سخت بود. یعنی مال دنیا تا اون حد ارزش داشت که خواهراش روز و شب پدر و مادرشون و یکی کرده بودن و می گفتن سهم شهاب باید یه وجب زمین کمتر باشه؟ خب درسته که شهاب یه جورایی سهم بیشتری از خونه ی پدرش برده بود؛ اما خب منم شاهد بودم که که چقدر برای پدر و مادرش زحمت میکشید و با وجود پرشروشور بودن صفر تا صدشو براشون میذاشت. و این در حالی بود که خواهراش تا قبل بحث ارثومیراث سالی یه بار هم به پدر و مادرشون سر نمیزدن.
- چیکار میکنی تو اونجا؟ مشکوک میزنی!
- با اجازه دارم آب میخورم.
- پس یه لیوانم برای من بیار، زودتر هم بیا تشک هارو پهن کن خوابم میاد!
با شنیدن این جمله از طرف شهاب جا خوردم، ولی حرفی نزدم. معمولاً خیلی کم پیش میومد که شهاب بمونه خونمون چون دوست نداشت مادر و پدرش و تنها بزاره، ولی حالا حس میکردم به خاطر ماهان مونده پیشم. فکرکنم میترسید نتونم جلوی زبونم و بگیرم!
بعد از شستن لیوان ها دوباره گذاشتمشون تو سینی و با یه پارچ آب برگشتم رو سکو. برق و خاموش و در آشپزخونه رو بستم و میخواستم برگردم سمت اتاقم که یه بار دیگه با صدایی که از تو اتاق عمه شنیدم ماتم برد.
اتاق مهمون دقیقاً کنار آشپزخونه بود و حالا با وجود چراغ خاموش، صدای گریه ی آرومی رو تشخیص میدادم. اولش فکر کردم همش توهمه، ولی همینکه دو قدم رفتم جلو صدا واضح تر شد. اشتباه نمیکردم، صدای عمه بود؛ اما انگار داشت تمام تلاشش و میکرد تا آروم بمونه. اونقدر تعجب کرده بود که یه لحظه وسوسه شدم صداش بزنم، ولی درست همون لحظه شهاب دوباره صدام کرد و گفت اگه تا یه دقیقه دیگه برنگردم در و روم قفل میکنه!
*
صبح زود با ضربه ی محکم مامان به در اتاق از خواب بیدار و سه تایی تا مرز سکته رفتیم. یه جوری در میزد که قشنگ معلوم بود یکی از بدترین روزهاشو شروع کرده. تهشم باعث شد هممون خسته و کوفته از در اتاق بریم بیرون و شهابم به ناچار زیر نگاه مامان که مثل اشعه عمل میکرد بیاد سر سفره.
صبحانه رو روی سکو خوردیم. تو سکوت مطلق و یه فضای سنگین. منم تمام مدت درگیر این موضوع بودم که چجوری برای سی نفر مرغ جور کنم. دقیقاً تو همون لحظه هم چشمم افتاد به مرغ و خروس های بدبخت خودمون که داشتن معصومانه غذاشونو میخوردن و ناخودآگاه خندم گرفت که البته خندم با دیدن نگاه عمه به سرعت محو شد. نمیدونم چرا حس میکردم نگاهش نسبت به گذشته سنگین تر و عصبی تره، حتی بدتر از دوران بچگیم که به بهونه ی قصه گفتن و خوابوندنم میومد تو اتاقم و یا ازم نیشگون میگرفت، یا قصه های ترسناکی تعریف میکرد که تا چند شب خوابم نبره...
- آی!
با صدای داد شهاب اول من و بعد بقیه چرخیدیم سمتش تا ببینیم برای چی داد زده که درکمال تعجب با عصبانیت به من گفت:
- چرا با انگشت من کشتی میگیری؟!
اولش اصلاً متوجه منظورش نشدم، ولی بعد که دستمو رو انگشت پاهاش دیدم دوزاریم افتاد که با فکر گذشته چنان نفرتی اومده سراغم که تلافی شو سر انگشت شهاب درآوردم!
- ببخشید حواسم نبود...
من که سرمو انداختم پایین متوجه شدم هنوز همه زل زدن به من، با این حال هیچ توجهی نکردم.
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا باقری | نویسنده رمان
گلی این رمان درحال تایپه چند ماه طول میکشه تا تموم شه 🥲🥲🧡💛
۶ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
لطف داری عزیزم 🥹🦋
۶ ماه پیشبهناز
1قشنگه خوشم اومد
۶ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
لطف دارین ممنونم🥰🌸
۶ ماه پیشمیم
1علیرضا شخصیتش شبیه امیرحسین هست آروم و منطقی وکم حرف ولی مهربان و دلسوز 💚💚💚
۶ ماه پیشنیلوفر آبی
1خیلی عالی بود ممنون خسته نباشید
۶ ماه پیشمرضیه
1خسته نباشی زهراجووونم دلتنگت بودم خوش بدرخشی🥰😘
۶ ماه پیشندا
3طبیعیه تو همین دو پارت اول رو شهاب کراش زدم؟
۶ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

بهناز
0لطفا زوتر پارت گذاری کن دلم می خواد کامل شد اشتراک بگیرم رمان های قبلی تم خوندم خوشم اومد