پیمان به قلم زهرا باقری
پارت یک :
- اسم آقای علیپورم بنویس.
-ول کن بابا!
سامان که دستشو تو هوا تکون داد با حرص نگاهمو از صورتش به کارت های پخش شده ی روی زمین انداختم که تعدادشون به پنجاه تا هم نمیرسید.
- آخه این چه طرز مراسم گرفتنه؟ عمومیش که نکردین، حالا بزرگ ترها رو هم دعوت نمیکنین؟
سامان در جواب حرفام فقط نچ بلندی کرد و کلافه و عصبی جدیدترین کارتی که نوشته بود و پرت کرد روی زمین.
تو همین فاصله مهران با لحنی که مثلاً سعی داشت قانع کننده باشه گفت:
- چند بار بگیم علیرضا؟ برنج کمه، مردم کمک نکردن.
- الان مشکل برنجه؟
سامان با غرغر زودتر از مهران بهم گفت:
- نخیر، مشکل مرغ هم هست، بعدشم مسجد ظرفیتش بیشتر از هفتاد نفر نیست.
- من که از اول گفتم مراسم و تو حسینیه بگیریم.
- آره تو گفتی ولی مسئول مراسم منم، حالا اگه میتونی مرغ و برنج بیشتر جور کن، اگرم نمیتونی جون مادرت پاشو برو انقدر اعصاب مارو بهم نریز!
لحن تند و عصبی سامان باعث شد بلافاصله جلوی جمله ی بعدی که میخواستم به زبون بیارم و بگیرم. بدتر اینکه مهران و امیر هم که کنارمون نشسته بودن بعد از این بحث هیچ دفاعی ازم نکردن و جوری خودشونو مشغول درآوردن کارت ها نشون دادن که انگار من دیگه وجود خارجی ندارم. وقتی دیدم انگار هیچ جایی برام باقی نمونده و بقیه هم از خداشونه پاشم برم تا هرکاری خودشون دوست دارن انجام بدن، خیلی طولش ندادم و فوراً از جام بلند شدم. تو همون حالت خیلی عادی و خونسرد گفتم:
- من به اندازه ی سی نفر دیگه مرغ و برنج جور میکنم میارم.
- از کجا؟
بدون اینکه به سامان نگاه کنم گفتم:
- از هرجایی که بشه، فقط شما اعلام کنین مراسم تو حسینه ست، فردا صبح میارم همه چیز و.
بعد از این جمله با قدم های بلندی رفتم سمت در ورودی و بدون خداحافظی دستگیره رو کشیدم پایین و زدم بیرون.
هوای بهمن سرد بود، سرد و سوز دار و وقتی رفتم سمت موتورم که زیر درخت پارکش کرده بودم با فکر حرکت دادنش لرزیدم. با خودم گفتم مسجد امنه، سابقه نداشته چیزی دزدیده بشه، پیاده میرفتم خیلی بهتر بود.
بیخیال موتور سواری از در مسجد رفتم بیرون و وارد خیابون شدم که پرنده توش پر نمیزد. شب جمعه بود و ساعت از دوازده گذشته بود. من و بچه ها از سر شب بعد از نماز تو مسجد داشتیم لیست کسایی که میخواستن تو هیئت بزرگی که هر ساله میگرفتیم شرکت کنن و مینوشتیم و طبق معمول هیچ تفاهمی در کار نبود. اولش که مراسم و از عمومی کشوندن به دعوت و بعدشم که میخواستن فقط یک سوم روستا رو دعوت کنن. واقعاً باورم نمیشد بچه ها به جایی رسیده بودن که واسه یه مقدار پول کمتر دادن اینجوری سابقه ی درخشانی که هرسال تو این مراسم داشتیم و میخواستن خراب کنن.
البته که من عمرا اجازه ی این کارو نمیدادم، حتی اگر به گدایی میوفتادم!
با صدای پیامک موبایلم نگاهمو از آسمون گرفتم و از جیبم آوردمش بیرون.
طبق انتظارم شهاب بود که افتاده بود رو دور فرستادن جوک های بیمزه و بیمعنی.
جوابی بهش ندادم، هنوز عصبانی بودم که وقتی بهش گفتم باهام بیاد مسجد گفت حوصله ندارم، اگر اون بود سامان جرئت نمیکرد با زبون بی زبونی از جمعشون بیرونم کنه. تو کل دنیا فقط یه رفیق داشتم که اونم بیشتر وقتا نامردی رو در حقم کامل میکرد.
« قهر نکن، من حوصله ی ناز کِشی ندارم!»
این بارم پیام شهاب و نادیده گرفتم و برای حال گیری بیشتر موبایل و برگردوندم تو جیبم.
دیگه توجهی به سر و صداش نکردم و سرعتم و بیشتر کردم تا به کوچه مون برسم. هوا بیش از حد سرد بود.
عجب غلطی کردم، خب با موتور میرفتم تهش پنج دقیقه یا کمتر سرما رو تحمل میکردم، الان با این وضعیت احتمال قندیل بستن و جان به جان آفرین تسلیم کردنم بالای پنجاه درصد بود. یه لحظه با خودم فکر کردم برگردم سمت مسجد، چون جدی جدی نمیتونستم اون شدت از سرما رو تحمل کنم، ولی همین لحظه درست قبل از اینکه بتونم تصمیمی بگیرم با صدای آیفون یکی از خونه های اطراف چرخیدم عقب.
زنگ خونه ی آقا کریم بیخود و بیجهت داشت سر و صدا میکرد. خیلیم صداش بلند و آزاردهنده بود، انگار یکی دستشو گذاشته بود روش و ول کن هم نبود که البته این امکان نداشت. تو خیابون غیر از من حتی سگ و شغالم دیده نمیشد.
با خودم گفتم لابد زنگشون خرابه یا به خاطر بارون آخر هفته اتصالی کرده، بهتره به فکر خودم باشم و زودتر برگردم سمت مسجد که تو اون تاریکی توجهم به یه نکته ی عجیب جلب شد.
دکمه ی آیفون چند سانت عقب تر از جایی بود که باید باشه، جوری که انگار واقعاً یه شخص نامرئی ایستاده بود پشت در و داشت زنگ میزد!
با این فکر ترسناکی که به طور ناگهانی اومد تو ذهنم زیرلب اسم خدا رو زمزمه کردم و انگار افکار منم مستقیماً به اون نیروی غیر قابل دیدن گره خورده بود چون بلافاصله صدای زنگ قطع شد!
همه ی این اتفاق ها تو کمتر از یه دقیقه افتاد؛ اما اونقدر باعث وحشتم شد که ناخودآگاه از گوشه ی جاده عقب عقب رفتم و درست وسطش ایستادم. تو همین لحظه یهو صدای یه بوق بلند اومد و یه نور کورکننده جاده رو روشن کرد...
از بس تو شوک و ناباوری بودم حتی چند ثانیه طول کشید تا به خودم بیام و بچرخم و ببینم کی پشت فرمون یه سمند نقرهای نشسته و داره با ذوق نگاهم میکنه.
- لعنت به این شانس!
ادای این جمله به هیچ عنوان تحت اختیار خودم نبود، چون اصلاً انتظار دیدن دونفری که حالا زل زده بودن بهم و نداشتم، اونم تو اون زمان و موقعیت.
- علیرضا!
ماهان که از پشت فرمون پیاده شد خیلی نامحسوس به کف جاده چشم غره رفتم و بی میل و رغبت از جلوی ماشین رفتم کنار و با چند قدم کوتاه روبه روش ایستادم. قسمت بدترش اینجا بود که تصمیم گرفت بغلم کنه و با کف دست محکم بکوبه به پشتم!
- سلام، شما کجا اینجا کجا؟
- داشتیم میومدیم خونتون، تو این موقع شب اینجا چیکار میکنی؟
با اینکه علت حضور عمه و ماهان کاملاً قابل پیش بینی بود؛ اما نمیتونم بگم شنیدنش از زبون پسرعمم حال بدم و بدتر نکرد. کی جز خودم بود که بدونه اون زن تو زندگی من چه جایگاهی داره؟
- من با بچه ها تو مسجد بودم.
- آها آره، واسه همون مراسم هر سال، مامانم برای همین گفت چند روز زودتر بیایم. بیا، بیا بریم بشین تو ماشین.
ماهان مثل پدرهای وسواسی دستمو گرفت و کشید سمت صندلی عقب ماشینِ تمیز و صفرش. تو تک تک اون صحنه هایی هم که داشت اتفاق میوفتاد با تمام وجود نگاه سرد و سنگین عمه رو روی خودم حس میکردم.
جوری بود که انگار داشت یه سوراخ بزرگ تو وجودم ایجاد میکرد، درست مثل همیشه. بیخیال ماجرا هم نمیشد، اونقدر نگاهم کرد تا ماهان منو بنشونه روی صندلی و در و ببنده.
همینکه وارد فضای بسته و بیش از حد گرم ماشین شدم، درست قبل از اینکه ماهان دور بزنه و دوباره روی صندلی راننده بشینه خیلی آروم به عمه سلام کردم. اونم که این دفعه از تو آینه بغل ماشین به من زل زده بود جوابمو داد، ولی به جز اون نه از احوالپرسی بیشتر خبری بود، نه روبوسی و محبت.
چند ثانیه بعد ماهان برگشت تو ماشین و استارت زد. تو این فاصله من دوباره به در خونه ی آقا کریم نگاه کردم، اونقدر که دیگه کاملاً ازش دور شدیم و تو پیچ جاده گم شد.
- چه خبرا؟ زن دایی خوبه؟
- بد نیست.
- خودت چطوری؟
- خوبم.
من با قصد و نیت خاصی جواب های سرد و کوتاه به ماهان میدادم تا بیخیال تیریپ صمیمیتش بشه، ولی اون اونقدر کَنه بود که تا دم در خونه حرف زد، حتی وقتی رسیدیم و رفتیم تو حیاط دست منو گرفت تا چند قدم دورتر از عمه راه بریم و حرف بزنیم!
- میخواستم بهت خبر بدم داریم میایم مامان نذاشت، گفت یه وقت به زحمت نیوفتین!
تو ذهن من مرغ و برنج مراسم میچرخید و ماهان همچنان پرچونگی میکرد. بیچاره دچار این توهم شده بود که اگر خبر بده مامان براشون سفره ی رنگی پهن میکنه. گاهی وقت ها واقعا دلم برای اون حجم از سادگی و صداقتش میسوخت.
- سلام، چقدر دیر کر...
هم من از دیدن شهاب روی سکوی خونه تعجب کردم هم اون، البته اون که حق داشت!
- سلام علیکم!
شهاب طبق معمول فورا با شرایط وفق پیدا کرد و برای عمه تا کمر خم شد که البته به طرز تابلویی تمسخر و میشد تو لحن و حرکاتش دید.
عمه هم قشنگ در جریان بود شهاب چقدر ازش متنفره، برای همینم جوابشو نداد و مستقیم رفت سمت اتاق مهمونا.
- دم در بده!
همین که به شهاب رسیدم خیلی نامحسوس با آرنج زدم به شکمش تا ساکت بشه. با اینکه هر دو حس مشترکی داشتیم؛ اما به هیچ وجه دلم نمیخواست جلوی ماهان از اینجور حرفا بزنه.
از سکوت خونه مشخص بود که مامان مثل همیشه زود خوابیده. مونده بودم اصلا شهاب اون وقت شب اونجا چیکار میکنه که خودش بی مقدمه گفت:
- تف تو شانست!
به محض اینکه ماهان با تعجب چرخید سمت شهاب، شهاب بلافاصله گفت:
- آخه موتور علیرضا خراب شد مجبور شد پیاده بیاد، مگه نه؟
از چشمک ریز شهاب معلوم بود که اشاره اش به شانسم دقیقاً مرتبط به عمه و ماهانِ، منتها منم مثل خودش بحث و عوض کردم و به ناچار گفتم:
- بچه ها بهت گفتن؟ آره خداروشکر تو راه ماهان رسید وگرنه سنگکوب میکردم از سرما.
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا باقری | نویسنده رمان
امیدوارم خوشتون بیاد از داستان🥹🙏🥰
۵ ماه پیشنرجس
1رمانتون عالیه
۵ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
خیلی خیلی ممنونم از لطفتون🥰🧡
۵ ماه پیشنیلوفر آبی
1سلام خسته نباشید ممنون این رمان رایگان هستش
۵ ماه پیشƒαтιмα
1جیخخخخخخخخخخ رمان جدیدددددددد
۵ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
🫠🥰♥️
۵ ماه پیشNilii
1خدایا شکرت بلاخره بعد از سالها انتظار این رمان اومد بیرون 🫠😂
۵ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
🤭♥️🌸
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

میم
1بالاخره رمان جدید خانم باقری اومد،فکر می کردم داستان زندگی پیمان باشه،باید خیلی ترسناک و هیجان انگیز باشه،همین پارت اول جنای محترم روز پرکاری داشتن 🤩🤭