لیست کلیه پارتهای رمان پیمان : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 42
-
رمان پیمان - پارت 1
- اسم آقای علیپورم بنویس. -ول کن بابا! سامان که دستشو تو هوا تکون داد با حرص نگاهمو از صورتش به کارت های پخش شده ی روی زمین انداختم که تعدادشون به پنجاه تا هم نمیرسید. - آخه این چه طرز مراسم گرفتنه؟ عمومیش که نکردین، حالا بزرگ ترها رو هم دعوت نمیکنین؟ سامان در جواب حرفام فقط نچ بلندی کرد و کلافه...
بروزرسانی در : ۹۳ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 2
- پس اون سه تا غول بیابونی چیکارن که پیاده میومدی؟ با فکر به سامان و بقیه اعصابم دوباره بهم ریخت و گفتم: - بریم داخل توضیح میدم. - بریم پیش عمه ات؟ یه بار دیگه طرز حرف زدن شهاب باعث شد ماهان متعجب بشه، منتها این بار تعجبش با یکم خشم مخلوط شده بود. برای اینکه گندش و لاپوشونی کنم با لبخند کمرنگی به...
بروزرسانی در : ۹۳ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 3
هنوز ذهنم درگیر مراسم بود و داشتم نقشه میکشیدم چند تا مرغ از خونه ی خودمون ببرم و چند تا هم با ته مونده ی حسابم بخرم که یکی تو گوشم گفت: - میای بریم زمین فوتبال؟ - نه، باید برم دم خونه ی سامان. - چیکار کنی؟! صدای داد شهاب باعث شد مامان با خشم بیشتری بهش زل بزنه. درحالی که به زور خودمو کنترل میکر...
بروزرسانی در : ۹۳ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 4
اتاق من کلاً دوتا پنجره داشت. یکیشون بزرگ و رو به حیاط، یکیشم کوچیک و سمت کوچه پشتی. اون لحظه هم غرق افکارم زل زده بودم به تیر چراغ برق که با روشن و خاموش شدنش رشته ی افکارم پاره شد. نیم خیز شدم و با دقت بیشتری به چراغ نگاه کردم و داشتم خدا خدا میکردم نسوزه که همزمان در اتاق باز و یکی گفت: - اون...
بروزرسانی در : ۹۳ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 5
- یه چیزی رو کاملاً جدی میگم... دستپخت مامان اونقدرا هم خوب نیست. - اگه دستپخت مامان منو میخوردی دیگه اینو نمیگفتی! همین که جمله ی ماهان تموم شد دوتایی شروع کردیم به خندیدن. این کارمون ته نامردی بود ولی خب دروغم نمیشد گفت. تقریباً نزدیک یه دقیقه نتونستیم جلوی خودمونو بگیریم و داشتیم به کم شعوری ...
بروزرسانی در : ۹۳ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 6
سروصدای زیاد باعث شد از خواب عمیقم بپرم و همینکه یادم افتاد باید برم سرکار چشمام بلافاصله باز شد. با بیداری و هوشیاری کاملم، اولین چیزی که حس کردم باد سرد و اولین چیزی که دیدم در باز اتاقم بود. - مغزه یا پِهِن؟! همینکه این سه کلمه درمورد ماهان اومد تو ذهنم سریع از خدا خواستم منو ببخشه. اصلاً دست...
بروزرسانی در : ۹۳ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 7
- من باید یه نگاهی به حیاط و باغتون بندازم! به هیچ عنوان توقع شنیدن چنین حرفی رو نداشتم. گیج و منگ اول یه نگاهی به اطرافیان انداختم که مشکوک نگاهم میکردن، بعد رومو چرخوندم سمت ماهان که شدیداً هیجان زده بود. حس میکردم بدجوری از اینکه یه پلیس قراره خونمون و بگرده خوشش اومده. - عه... - آره حتماً، من...
بروزرسانی در : ۹۳ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 8
لحن سرد اون مرد باعث شد سرگیجه یادم بره. برای ضایع نشدن صاف تر ایستادم و خواستم دهنمو باز کنم که خودش ادامه داد: - میتونی حیدری صدام کنی. حیدری بدعنق بعد از این حرف برگشت سمت حیاط و من و ماهانم با همراهی چند تا از خروس هامون پشت سرش حرکت کردیم تا وقتی که رسیدیم به دیواری که خونه ی مارو از کوچه جد...
بروزرسانی در : ۹۳ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 9
- قیافه ات دیدن داشت! - حرف نزن بیا... - جون شهاب راستش و بگو، سرکار گذاشتی منو؟ - تو هم شدی ماهان؟ داری مغزمو میخوری، بیا بریم تا شب نشده. نزدیک غروب دو ساعت التماس شهاب و کرده بودم تا برگردیم خونه ی آقای غفاری و موبایلمو برداریم. تازه قبل از اونم با بدبختی خودمو رسونده بودم دم خونشون و چندین دق...
بروزرسانی در : ۹۳ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 10
- اون جارو! با زمزمه ی جدید شهاب تو گوشم این بار کمتر از قبل، ولی بازم ترسیده و نگران برگشتم سمتش. یعنی انگار نه انگار که رسماً بهش گفته بودم برو خونه، همونجوری ایستاده بود پشت سرم و تکون نمیخورد. - کجا رو؟ - اونجا، رو ستون! من و شهاب این دفعه هم زمان چرخیدیم سمت سکو و من نور قوی چراغ قوه رو ان...
بروزرسانی در : ۹۳ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 11
- چیه؟ ساکتی، نکنه جدی جدی ترسیدی یه قاتل دنبالت باشه؟ - نه، ولی هنوز نمیفهمم قضیه چیه. - سخت نگیر انقدرم فکر و خیال نکن، من مطمئنم یکی از بچه های محل خواسته سر به سرت بزاره، همه میدونن این هفته خونه ی غفاری بودی، حتماً خواستن باهات شوخی کنن. درحال فکر به اون مرد شنل پوش زیر لب گفتم: - شاید... - ...
بروزرسانی در : ۹۳ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 12
نیم ساعتی از اذان صبح گذشته بود و هوا کم کم داشت روشن میشد. تو اون سرمای وحشتناک، من و مامان و عمه و ماهان ایستاده بودیم بین همسایه ها و به حیدری نگاه میکردیم که بیش از حد عصبانی و یه ساعت تمام داشت با این ادعا که تو روستایی که اون خدمت میکنه نباید همچین اتفاقاتی بیوفته ژست میومد. همه هم خیلی...
بروزرسانی در : ۹۱ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 13
پارت سیزدهم - خب؟ من میشنوم. حیدری با ابروی بالا رفته لم داد به صندلی گردونش و خیره شد به من. اصلاً هم تعارف نکرد که بشینیم. منم دیدم این آدم مغرور تر و عقده تر از این حرفاست خودم رفتم جلو و به ماهانم گفتم رو یکی از چند تا صندلی کنار پنجره بشینه. اینجوری حیدری سراپا عقده هم ناچار میشد برای دید...
بروزرسانی در : ۹۱ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 14
- کار من دیگه تموم شد، برم کمک کنم فرشارو بیاریم. - برو منم الان میام. ماهان که با قدم های بلند از حسینیه رفت بیرون منم با عجله کیسه زباله رو گره زدم و گذاشتمش گوشه ی دیوار، ولی همینکه خواستم برم بیرون کمک بقیه با دیدن سایه ای که اندازه اش چند برابر یه پرنده بود ماتم برد. با وحشت و صورت عرق کرد...
بروزرسانی در : ۹۰ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 15
- حالت خوبه؟ - نمیدونم... - آخه یه دفعه چی شد؟ ماهان که نشست کنارم، بلافاصله متوجه شدم مامان با حالت مشکوکی بهم خیره شده و داره با قدمای سریع و سیر میاد سمتم! برایاینکه دوباره نگرانی و استرس بهش وارد نشه و منم مجبور به شنیدن بدترین احتمالات ممکن در مورد اتفاقات اخیر نشم، زیر لب به ماهان گفتم: ...
بروزرسانی در : ۸۵ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 16
- علی! پاشو! پاشو دیر شد! با لگدی که ماهان بهم زد تو خواب و بیداری اخم کردم. کی بهش اجازه داده بود علی صدام کنه؟! جز مامان و حامد تو زندگیم هیچکس دیگه ای این اجازه رو نداشت! - بلند شو دیگه، بیا بریم الان احمد میاد! - احمد کیه؟! من که با صدای گرفته شروع کردم به حرف زدن صدای جنب و جوشی که تو اتاق ب...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 17
با شنیدن این جمله انگار یه پارچ آب یخ و رو سرم خالی کردن. درست همون لحظه قلبم یه بار محکم به دیوار قفسه ی سینه ام کوبید و احساس کردم پاهام سست شده... - خوبی؟ حیدری بدون این که به طرفم بیاد حالمو پرسید. دستاشو کرده بود تو جیبش و با چشم های تنگ شده به حال و روز من نگاه میکرد. نمیدونم این چه داستا...
بروزرسانی در : ۸۳ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 18
همونطور که حدس میزدم، ماهان با شنیدن حرفام تا نیم ساعت تو شوک بود. این سوال هم ورد زبونش بود: - اینکه قیافه ی من و انتخاب کرد دلیل خاصی داره؟ بیچاره یه جوری ترسیده بود که تا دستشویی هم تنها نمیرفت و منم مجبور بودم به خاطر اینکه مامان و عمه از چیزی بو نبرن همه جا ساپورتش کنم. یکی هم نبود بشه با...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 19
از اون لحظه به بعد بین سر و صدای بقیه ما دو تا با زمزمه و پچ پچ باهم حرف میزدیم. - یعنی میگی روانی شدنت تقصیر جناست؟ - شک ندارم، بدبختی این جاست که هر لحظه هم دارم بدتر میشم. مخصوصاً از دیشب که... - راجع دیشب که بعداً حرف میزنیم، چرا به من نگفتی ماموره داره میاد خونتون؟! - الان بحث ما یه چیز دیگه...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 20
در عرض یه ثانیه که عمرش از پلک زدنیم کوتاهتر بود تو نور قوی موبایل که درخت های اطراف و نیمه روشن کرد تونستم پارچهی بنفشی رو ببینم که تو هوا موج زد و بلافاصله ناپدید شد! بعد از اون هرچقدر ماهان نور موبایل و این طرف اون طرف باغ انداخت چیزی جز تاریکی و سکوت و خلوت ندیدیم و نشنیدیم. درحالی که قلبم ...
بروزرسانی در : ۷۶ روز پیش
