دوست داشتی؟
رمان دست منو بگیر حالم جهنمه اثر گروهی

رمان دست منو بگیر حالم جهنمه

  • به قلم گروهی
  • ⏱️۵ ساعت و ۵۲ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 80.8K 👁
  • 259 ❤️
  • 249 💬

خلاصه رمان دست منو بگیر حالم جهنمه

داستان در مورد یه دختره که در حال تحصیل تو دانشکده رزمیه با آزار اذیت‌هایی که میشه مجبور به مراجعه به یک جنگیر میشه. اون پسر هم یک پلیس معلق از خدمته و به نوعی چشم سوم داره.

قسمتی از متن رمان دست منو بگیر حالم جهنمه

***
فردای اون روز صبح زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم تا به تمریناتم برسم.
تو این اوضاع امتحانات دانشگاه از همه چیز بدتر بود!
شلوار و مقنعه مشکی همراه مانتو سورمه‌ای ام رو پوشیدم و بعد از خوردن صبحانه چادرم رو برداشتم و از خونه خارج شدم. وقتی به دانشگاه رسیدم ساعت تقریبا هفت بود. دیروز تمرین کرده بودم اما نه به اندازه ای که بتونم از سخت گیری آقای محمدی جان سالم به در ببرم.
با اینکه می دونستم تو یک ساعت چیز زیادی نمی تونم یاد بگیرم، اما تصمیم گرفتم از دوستم سپیده بخوام که بهم کمک کنه. از دور دیدمش که مثل همیشه تنها نشسته و مشغول درس خوندن بود. به طرفش رفتم و وقتی نزدیک شدم متوجه‌ام شد و از جا بلند شد، سلام و صبح بخیر گرمی گفت و کنار هم نشستیم.
_ سپیده جون راستش مزاحم شدم تا ازت کمک بخوام.
سپیده دختر خیلی مهربونی بود و همیشه در هر زمینه ای کمکم می کرد.
_چه کمکی ازم بر میاد عزیزم؟
وقتی تمام جریان رو براش تعریف کردم به ساعتش نگاهی انداخت و قیافه‌اش درهم شد:
_ خیلی وقتمون کمه، دختر چرا دیروز بهم نگفتی؟!
درمونده بهش زل زدم، خودش ادامه داد:
_ بلند شو بریم سالن این ساعت کلاسی اونجا برگزار نمی شه.
همراه سپیده به سالن تمرینات رفتیم. به خاطر کمبود وقتی که داشتیم، سعی می کرد همه اون حرکاتی که استاد گفته بود رو خیلی سریع بهم آموزش بده خدارو شکر منم موجود خنگی نبودم که با یه دور توضیح دادنش متوجه نشم، ولی اینکه به خاطر تمرین مجبور شده بودم چادرمو بردارم معذبم می‌کرد! اما الان هیچی مهم تر از کم شدن شر این استاد از جنس تفلن نبود!
حدود چهل دقیقه ای از تمرینمون می گذشت و حسابی خسته شدم، پام رو بالا آوردم تا به کیسه بوکس ضربه بزنم که با دیدن سایه ای که از دیوار رو به رو به شدت گذشت پامو زمین گذاشتم، چی بود؟! از ترس زبونم بند اومده بود، با چشم‌های درشت شده از ترسم همه سالن رو زیر نظر گرفتم، هیچ کس غیر از من و سپیده تو سالن نبود و ما هم اینقدری با دیوار فاصله داشتیم و سایه اینقدری بزرگ بود که نتونه متعلق به ما باشه؛ با صدای سپیده به خودم اومدم و فهمیدم چند دقیقه‌اس که خیره به دیوار روبه رو ام و از حرکت ایستادم
_ مستانه؟ مستانه جان چی شدی؟ چرا جواب نمی دی به کجا نگاه می کنی؟!
به خاطر اینکه آبروم جلوی سپیده نره سعی کردم به خودم مسلط باشم، آب دهنم رو برای بار هزارم قورت دادم و لبخند مصنوعی به سپیده تحویل دادم.
_ خوبم، یه کم سرم گیج رفت ببخشید!
سری تکون داد:
_ دیگه بهتره بریم بیشتر از این نمی شه تمرین کرد!
بعد از این حرف وسایلمون رو برداشتیم و همراه سپیده به طرف اتاق استاد محمدی ملقب به تفلن حرکت کردم. از دور استاد رو دیدم و با اعتماد به نفس جلو می‌رفتم، احساس کردم حالاست که تمام تمرینات آموزشی رو تمام و کمال اجرا کنم و از توبیخ هاش رها بشم، هنوز چند قدم مونده بود بهش برسم که احساس کردم دور تا دورم رو لشکری از افراد نامرئی فراگرفتن؛ به اطرافم نگاه کردم اما چیزی نمی‌دیدم، سپیده که پشت سرم می‌اومد کلافه شد:
- برو دیگه! چرا معطل می‌کنی؟
عرق سردی رو روی پیشونیم احساس می‌کردم، به خود نهیب زدم
"استرسه، همه ی اینا استرسه، آره..."
حالا مقابل استاد بودم، همین که خواستم سلام کنم صدای نفس عمیق و کشدار کسی رو پشت سرم احساس کردم، نفس عمیقی کشیدم و آب و دهنم رو قورت دادم، با خودم حرف زدم:
"مستان شجاع باش، اصلا چیزی نیست، همه چیز در امن و امانه، فقط الان بر می گردی و یه دونه محکم می‌زنی زیر گوش طرف همه چیز حل می‌شه، باشه عشقم؟"
سری برای تایید حرفم بالا و پایین کردم و باشه‌ای زیر لب زمزمه کردم و با یک چرخش ناگهانی دستم رو بالا بردم تا بخوابونم زیر گوش کسی که این مدت رهام نکرده، ولی با دیدن اونچه که می‌دیدم دهنم باز موند و دستم توی هوا چند سانت مونده به صورت استاد محمدی توی هوا خشک شد.، اخم های محمدی تو هم می رفت و دست من هم سانت سانت پایین می اومد، چشم هام خیره به لب های آقای محمدی موند تا ببینم چه تیکه ای بارم می کنه که قطعا اینبار هر چی بگه لایقمه
- هی دختر، هیچ معلوم هست حواست کجاست؟
لبخندی اومد روی لب هام بشینه چون اینبار در و گوهر از زبانش خارج شده بود و تیکه ای هم بارم نکرده بود اما برای بار دوم که لب هاش از هم باز شد امیدم به خودش رو نا امید کرد
- با همگی شما ها هستم، یادتون باشه که کجا هستین و برای چی اومدین اینجا جای دوستی با رویا و خیال نیست، جدی باشید.
توی دلم پوزخندی زدم و با خودم حرف زدم
"به در گفت دیوار بشنوه خیال و رویا کجا بود برادر نمی‌دونم کین!"
امتحان که تموم شد انگار از زندان آزاد شده بودم، به سمت خونه حرکت که نه، پرواز می‌کردم؛ وجود اون سایه ها و صدا ها همه و همه داشت منو به مرز جنون می رسوند، مادرم که حال منو می دید نگران وضعیتم شده بود، از همه بدتر این بود که هیچ‌کس به جز من این صداهای عجیب رو نمی شنید و این بیشتر آزارم می داد.
***
چند روزی گذشته بود و دیگه خبری از اون صداها نبود، فقط شب‌ها تو خواب می‌شنیدم و وقتی از خواب می‌پریدم سایه می‌دیدم و دیشب هم یکی از اون شب‌ها بود، تو این فکر بودم که خواب می‌بینم؟ یا واقعیته؟! با صدای مامان به خودم اومدم:
- مستانه این لباسه قشنگه ها نگاهش کن
به ویترین نگاهی کردم، اما با چیزی که دیدم خشکم زد! به جای مانکن‌ها یه سایه سیاه که چهره‌اش کاملا پوشیده شده بود، با تکونی که خوردم مامان متعجب چهره‌ام رو کاوید:
- چی شدی؟ حالت خوبه؟!
انگار به ریه‌هام هوا نمی‌رسید و نفسم به سختی بالا می‌اومد، با این حال سرم رو ریز تکون دادم:
- خوبم
دوباره نگاهم رو به ویترین دوختم تا دوباره ببینمش و از دیدنش مطمئن بشم، اما سایه‌ای نبود! خدایا! این چه آزمایشیه که من توش گیر کردم؟ موج های منفی رو به خوبی احساس می‌کردم، حداقل تو افکار خودم نباید انکارشون می‌کردم! می‌دونستم داره یه اتفاقاتی می‌افته...
* * * *
خسته و کوفته خودم رو روی مبل رها کردم. مامان با سینی چای اومد و کنارم نشست:
- با این قیافه‌ای که تو گرفتی، معلومه روز خوبی نداشتی
با اتفاق های امروز توی دانشکده اخمام توی هم بود اما خیلی زود جمعش کردم و به جاش لبخندی زدم:
- نه، خیلی خوب بود!
مادر کمی به طرفم خم شد:
- اما معلومه که خیلی خسته ای
کمی از چایم رو نوشیدم و سرم رو به چپ و راست کج کردم:
- خب کمی تمرینات زیاد بوده
بهم زل زد و بعد از چند ثانیه با چشم‌های ریز شده پرسید:
- مطمئن باشم فقط دلیلش همینه؟
با تاکید سر تکون دادم و محکم گفتم:
- البته!
مادر به ساعت نگاهی انداخت:
- نمی دونم چرا بابات امروز دیر کرده
فنجون چای رو به لبم نزدیک کردم:
- نگران نباشید حتما روز پرکاری داره
مامان هوفى كرد و موهاش رو كلافه كنار زد:
_نمى دونم چرا دلم شور مي‌زنه


بیشتر بخوانید

نظرات رمان دست منو بگیر حالم جهنمه

  • ریحانه ص

    0

    واقعا عالی بود منونم از نویسنده ی این رمان امیدوارم بازم از این جور رمان ها بنویسه💖

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    0

    خیلی عالی بودمن خیلی دوسش داشتم

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    5

    این حرفا برایچی. شما اومدید رمان رو بگید خوبه یا بد. یا اومدید درباره ی جن ومن می خوامو من نمی خوام و من میترس اون نمیترسه حرفمی زنند. شما از دوکیلومتری خوتتون. جن ببینید شب خودتون رو خیس میکنید 😔😔😔😔😔😔😔😔😔😔متأسفم براتو ن. واقعا که

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    0

    برو برای خودت متأسف باش که مامان بابات ادب یادت ندادن نه ما!

    ۲ ماه پیش
  • رومینا

    0

    رومان خوبی بود چارچوب هایی که باید رعایت شده بود و داستانش جالب و خوب بود مخصوصا روند داستان که آدم حس میکرد داره زندگینامه واقعی یک آدمو میخونه خداقوت میگم به نویسنده رمان❤✨

    ۳ ماه پیش
  • Fatemeh

    4

    دم نویسنده گرم ولی من از کل رمان فقط با اسمش حال کردم😂

    ۱۱ ماه پیش
  • نیلران

    0

    وای منممم😂😂

    ۴ ماه پیش
  • سـحـری

    0

    عالی بودددد ولی کاش جلد دومش رو بسازن

    ۴ ماه پیش
  • Elahe

    1

    در کل رمان خوبی بود. آبکی نبود ! ولی انتظار داشتم تا اواخر رمان درگیر ژانر ترسناکش باشم، ولی قسمت ترسناکش خیلی زود به نتیجه رسید. و اینکه انتقامش چی شد؟!

    ۵ ماه پیش
  • مهسا

    0

    بهترین رمانی بود که میتونستم بخونم..

    ۵ ماه پیش
  • ꧁𝐇𝐎𝐒𝐒𝐄𝐈𝐍꧂

    3

    واقعا رمانش عالی بود خیلی خوشم اومد ولی ای کاش جلد دومش هم بسازن اخه داستانش انگار کامل بسته نشد مثلا اخرش جن ها چی شدن مگه نمی خواست انتقام مادرش را بگیره تا این جا که واقعا عالی بود امید وارم بقیش هم بسازن❤️

    ۶ ماه پیش
  • مریم

    3

    تکلیف جنا چیشد مگه قرار نبود انتقام مادرشو ازش بگیره

    ۷ ماه پیش
  • ل. ج.ک

    3

    خوب بود مخصوصا ک زیاد چندش بازی نداشت(بوس و ...)

    ۷ ماه پیش
  • سمیرا

    1

    بسیار زیبا،عالی،واقعا لذت بخش بود،تبریک به نویسنده👏👏

    ۸ ماه پیش
  • ملکا

    2

    خیلی رمان خوبی بود دستت نویسندش درد نکنه

    ۱۱ ماه پیش
  • adryan

    8

    این رمان عاشقانه بود طنز نبود ژانر اشتباه انتخاب کردن

    ۱ سال پیش
  • ati

    8

    رمان خیلی خوبی بود و نویسنده نسبتا قلم خوبی داشت و توانسته بود که کلمات رو سرشار از احساسات جلوه بده هم اینکه اگر این رمان پتانسیل این رو داشت که فقط عاشقانه باشه یا اینکه فقط ترسناک باشه اما آخر هاش خیلی زود از دست جن ها راحت شد و این موضوع باعث میشد از هیجان و ترسناک بودنش بکاهه

    ۱ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!