دوست داشتی؟
رمان ترسناک, رازآلود, رمان زمزمه در شب, نویسنده زهرا باقری

رمان زمزمه در شب

  • زبان فارسی
  • 47.8K 👁
  • 309 ❤️
  • 545 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان ترسناک زمزمه در شب

در سکوت وهم‌آلود شب، رازی تاریک در دیوارهای یک خوابگاه قدیمی نهفته است. زمزمه‌های مرموز، سکوت را می‌شکنند و همه را به عمق چاهی پر از ترس و هراس می‌کشانند. با هر ناله‌ی شبانه، چیزی شوم‌ و تاریک از گذشته بیدار می‌شود و ساکنان خوابگاه را در گردابی از وحشت فرو می‌برد...

پارت اول

- بچه‌ها نیمرو می‌خورین یا املت؟
- مگه بین این دوتا فرقی هم هست؟
عباس که از کنارم رد شد با کفگیر زدم به پشتش و گفتم:
- تو یکی‌شون رب داره...
با صدای خنده ی مجتبی عصبی و خسته و کلافه کفگیر و کوبوندم رو گاز:
- آقا اصلاً من آشپزی نمی‌کنم، اگه خودتون بلدین بسم الله.
من که با ناراحتی نشستم رو تختم مجتبی گفت:
- چه زود بهت برمی‌خوره، اصلاً من خودم غذا رو درست می‌کنم، خوبه؟
بدون جواب، با اخم سرمو چرخوندم و یهو چشمم افتاد به مهدی که مظلومانه نشسته بود رو تخت و سرش تو کتابش بود.
چون حوصلم سر رفته بود با صدای بلند بهش گفتم:
- مهدی یکم از موهات بده می‌خوام به مادرم زنگ بزنم!
مجتبی و عباس با صدای بلند خندیدن.
مهدی گفت:
- هرهر، حداقل یه چیزی بگو واقعاً خنده‌دار باشه.
- خب هست، فقط کافیه یه نگاه تو آینه به خودت بندازی.
همین‌که به موهای فر و پرپشت مهدی اشاره کردم، اون با بی‌اعتنایی دوباره سرشو برد تو کتابش. کلا از غم دنیا فارق بود...
- من میگم یکی از کلاسهای فردا رو بپیچونیم.
عباس در تایید حرف من بلافاصله انگشت شستشو به نشونه ی تایید تکون داد. مهدی که چیزی نگفت.
مجتبی گفت:
- حرف الکی نزن، دفعه ی قبل که شما دوتا نیومدین استاد گفت تخفیف مخفیف درکار نیست، دیگه راهتون نمی‌ده!
- ولمون کن بابا، کدوم استادی می‌تونه منو راه نده؟ یه جوری آدمش می‌کنم که... نکن! مرض داری؟!
قندی که مهدی پرت کرد طرفم و دوباره پرت کردم سمت خودش که خورد به دماغ کشیدَش! بلافاصله سرشو از کتاب بلند کرد و عصبانی گفت:
- مشکل روانی داری؟!
- من یا تو؟ مگه شوخی دارم باهات که چیز میز پرت می‌کنی؟
- من پرت کردم؟!
- آره!
من و مهدی که کارمون از شوخی به بحث کشید مجتبی سیب زمینی پوست کندن و ول کرد و اومد جلو گفت:
- صلوات بفرستین بابا...
مهدی با همون خشم گفت:
- آخه داره مزخرف میگه!
- من مزخرف میگم؟!
من که از جام پریدم عباس با دهن پر سعی کرد جلومو بگیره. هرباری هم می‌گفت نکنین! زشته و فلان برنج شب قبل از دهنش می‌ریخت رو زمین. بدبخت غذا کوفتش شده بود!
مجتبی هم دیگه غذا رو بی‌خیال شده بود. دستاشو باز کرد جلوی ما دو تا و گفت:
- یه ذره خجالت بکشین، ناسلامتی دانشجوی مملکتین!
مهدی گفت:
- اینو به این یابو بگو که ول کن من نیست!
همین‌که کلمه ی یابو رو شنیدم دیگه چشمام جایی رو ندید! دستامو مشت کردم تا با تمام قدرت دندوناشو بریزم تو حلقش که با صدای ضربه ای که به پنجره خورد هر چهارتاییمون برگشتیم طرفش و بی‌حرکت ایستادیم.
صدا مثل برخورد سنگ به شیشه بود منتها دست کسی نمی‌رسید که بخواد به شیشه ی طبقه ی چهارم سنگ پرت کنه!
خیلی عادی پرسیدم:
- چی بود؟
و دست مشت شده ام کم‌کم باز شد.
مجتبی گفت:
- نمی‌دونم، حتماً پرنده ای چیزیه.
و بعد چند قدم رفت جلوتر و از پشت پنجره به حیاط خوابگاه نگاه کرد. پنجره ی اتاق ما جوری بود که بازش می‌کردی با یه بالکن کوچیکم مواجه می‌شدی، منتها اتاق جوری طراحی نشده بود که بتونی بری رو بالکن، مگر اینکه از پنجره واردش می‌شدی!
مونده بودم ساقی مهندس ساختمون کیه...
- اگه گوشت درست حسابی داره بیار تو کبابش کنیم!
فقط عباس بود که به شوخی من خندید. مجتبی که هنوز داشت به بالکن نگاه می‌کرد فقط گفت:
- نه، پرنده نیست!
و پنجره رو دوباره بست.
- پس شانس آورد پرواز کرد رفت وگرنه بعضیا گوشتشو به دندون می‌کشیدن!
به محض اینکه خواستم جواب تیکه ی مهدی رو بدم یهو یه چیزی مثل سنگ دوباره خورد به شیشه ی پنجره. این دفعه صداش انقدر بلند بود که هممون پریدیم!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان زمزمه در شب
  • فامی

    در پارت 90

    نهه دوستی سیاوشو جاوید خراب نشه لطفاا😭

    ۱ هفته پیش
  • فامی

    در پارت 50

    عاشق اینم از جاوید میترسن☺️

    ۱ هفته پیش
  • Fami

    در پارت 40

    عهه امیرر🙄

    ۱ هفته پیش
  • Fami

    در پارت 10

    سلامم خب خب من بعد یه مدت طولانی برگشتم🥲✨ بریم با زمزمه درشب شروع کنیم ببینشم اینم یه شاهکار دیگه ست یا نه🤤

    ۱ هفته پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خوش اومدی عزیز🥰♥️

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه

    در پارت 250

    بله، خیلی هم داره😀

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه

    در پارت 210

    سیاوش و سهیل

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه

    در پارت 180

    باید بیشتر بخونم تا در این مورد نظر بدم، چون هنوز به ماجرای اصلی نرسیدم، ولی اینکه از زبان سیاوشه جالبه

    ۲ هفته پیش
  • Zazar

    در پارت 160

    هم مهرداد هم سیاوش

    ۴ هفته پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    سلام به همگی بچه ها بابت تاخیر در پارت گذاری واقعاً شرمندم یه سری مشکلات شخصی اجازه و فرصت فعالیت بهم نمی‌ده اگر امکانش هست بازم صبوری کنین تا دوباره بیوفتیم رو روال عادی♥️🙏

    ۳ هفته پیش
  • Zazar

    در پارت 160

    هم مهرداد هم سیاوش

    ۴ هفته پیش
  • Zazar

    در پارت 160

    هم مهرداد هم سیاوش

    ۴ هفته پیش
  • نیست نما

    در پارت 80

    😂😂وای چقد باحال بود لعنتی انقد رمان خوبیه که نمی تونم زیاد کامنت بزارم و باید برم قسمت بعدی رو بخونم ولی ای کاش رمان هات رو خیلی طولانی کنی یا اگه نه تو این سبک ترسناک ادامه بدی خیییلییی رمان هات قشنگنننننن😀🥲💙

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خوشحالم دوسش داری🥹💛🧡 رمان جدیدمم ترسناک و البته تک جلدیه 💞🥰

    ۲ ماه پیش
  • نیست نما

    در پارت 180

    نسبت به سایه من بهتره؟عزیزم رمان های تو همشون بهترینن همشون تو یه سطح بالا قرار دارن اینجوری نیست که یکی از یکی بهتر باشن من با رمان های تو زندگی میکنم موفق باشی💙💙

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    نمی‌دونم چی بگم، خیلی به من لطف دارین واقعاً ممنونم از حمایتتون 🥹💛

    ۲ ماه پیش
  • نیست نما

    در پارت 420

    وای دادا اولش فکر کردم جاویده الانم با قیافه واقعی میبینتش ولی ببین کی اومدهههههه،امیدوارم سهیل در اینده جن گیر بشه البته میدونم خیال خامیه و این اتفاق نمی افته ولی بازممم🥲🥲🥲🥲💙

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    کی بود؟؟ من یادم نیست😆😆

    ۲ ماه پیش
  • نیست نما

    در پارت 550

    چه پارت جنجالیییه خیلی رمان خوبیه

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خیلی ممنونم از محبتتون🥹💎

    ۲ ماه پیش
  • نیسذ نما

    در پارت 700

    وای نه عجب جایی تموم شد

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟