خلاصه رمان ترسناک زمزمه در شب
در سکوت وهمآلود شب، رازی تاریک در دیوارهای یک خوابگاه قدیمی نهفته است. زمزمههای مرموز، سکوت را میشکنند و همه را به عمق چاهی پر از ترس و هراس میکشانند. با هر نالهی شبانه، چیزی شوم و تاریک از گذشته بیدار میشود و ساکنان خوابگاه را در گردابی از وحشت فرو میبرد...
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان زمزمه در شب - پارت 70
- انقدر استرس نداشته باش، به جاش دعا کن همهچیز خوب پیش بره. سیاوش که ازمون جدا شد تا بره تو شرکت و به قرارش با کیوان برسه مجتبی اینو گفت و استارت ماشین و زد. قرار بود ما با ماشین سیاوش بریم و سیاوشم کیوان و با ماشین خودش بیاره. واقعاً نمیدونستم با چه ترفندی قرار اونو بکشونه تو تله ای که باید، ...
بروزرسانی در : ۳۶۲ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب - پارت 69
- مهرداد گفت تا یه ساعت دیگه میرسه، با پیتزا! مجتبی بعداز شنیدن این خبر دستشو کوبید به دست سیاوش، ولی من هیچ توجهی نشون ندادم. زل زده بودم به صفحهی تلویزیون و به بدبختیام فکر میکردم. - نمیدونستم کلی کشتی داری که حالا از غرق شدنشون انقدر ناراحتی! در مقابل این شوخی عکسالعملی نشون ندادم، و...
بروزرسانی در : ۳۶۳ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب - پارت 68
وقتی چند دقیقه گذشت سیاوش دوباره گفت: - یارو چه شکلی بود؟ همونطور که دستمو گذاشته بودم رو سرم بیحوصله توضیح دادم: - جنس لطیف بود، صورتشو دقیق نمیدیدم ولی موهاش قرمز بود، یه پیراهنم پوشیده بود! - عجب، این یعنی هر وقت بخواد آتیش بسوزونه قبلش تیپ میزنه. سیاوش به مهرداد گفت: - ساکت! ببینم ی...
بروزرسانی در : ۳۶۳ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب - پارت 67
همینکه خواستم برم طرفش یهو یکی از جلوم گذشت و زودتر از من رسید بهش. مهرداد دوباره گفت: - مگه نگفته بودی تو خونه کلی دعا هست؟! پس چجوری تونستن بیان داخل؟! صدای ضعیف سیاوش بلند شد که گفت: - نمیدونم... نمیدونم... آخ! فکر کنم سرم ترکید! صدای سیاوش باعث شد که بیشتر نگرانش بشم، کاملاً مشخص بود ...
بروزرسانی در : ۳۶۳ روز پیش

زهرا باقری | نویسنده رمان
خوشحالم دوسش داری🥹💛🧡 رمان جدیدمم ترسناک و البته تک جلدیه 💞🥰
۲ هفته پیشنیست نما
در پارت 180نسبت به سایه من بهتره؟عزیزم رمان های تو همشون بهترینن همشون تو یه سطح بالا قرار دارن اینجوری نیست که یکی از یکی بهتر باشن من با رمان های تو زندگی میکنم موفق باشی💙💙
۲ هفته پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
نمیدونم چی بگم، خیلی به من لطف دارین واقعاً ممنونم از حمایتتون 🥹💛
۲ هفته پیشنیست نما
در پارت 420وای دادا اولش فکر کردم جاویده الانم با قیافه واقعی میبینتش ولی ببین کی اومدهههههه،امیدوارم سهیل در اینده جن گیر بشه البته میدونم خیال خامیه و این اتفاق نمی افته ولی بازممم🥲🥲🥲🥲💙
۲ هفته پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
کی بود؟؟ من یادم نیست😆😆
۲ هفته پیشنیست نما
در پارت 550چه پارت جنجالیییه خیلی رمان خوبیه
۲ هفته پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
خیلی ممنونم از محبتتون🥹💎
۲ هفته پیشنیسذ نما
در پارت 700وای نه عجب جایی تموم شد
۲ هفته پیشنیست نما
در پارت 580همه چی تکمیله فقط باید پیام اینا هم با اینا اشنا بشن دیگه تمومه
۲ هفته پیشنیست نما
در پارت 530😂😂😂وای دیگه واسه خنده ندارم
۲ هفته پیشنیست نما
در پارت 280خیلی هم عالیه
۲ هفته پیشنیست نما
در پارت 210سهیل جذبم میکنه مجتبی هم همینطور
۲ هفته پیشنیست نما
در پارت 200وای ننه سهیل هم به سه تا کراش های اعظممم اضافه شد مهرداد و سیاوش و پیام
۲ هفته پیشنیست نما
در پارت 160این دوتا هردوشون کراشن هیچکس از اون یکی جلوتر نیست
۲ هفته پیشنیل
در پارت 700یعنی الان جاوید سیاوش رو با خودش برد
۴ هفته پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
آره بردش، جلد دوم میرن دنبالش بگردن 😆
۴ هفته پیشنیل
در پارت 700وای چراااا سیاوش مارو کجا برد این پسر نمک این رمانه اصلا از نظر من
۴ هفته پیشنیل
در پارت 700واقعا رمان خیلی قشنگی بود خسته نباشید ❤️🤍
۴ هفته پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
ممنون از وقتی که براش گذاشتی گلی ♥️♥️
۴ هفته پیشنیل
در پارت 650خاک عالم بچه شپش گرفته 😂😂سهیل چه آدم با معرفتیه ها
۴ هفته پیشنیل
در پارت 520جدی جدی رفتارش مشکوکه جاوید سهیل حق داره شک کنه بهش
۴ هفته پیش
نیست نما
در پارت 80😂😂وای چقد باحال بود لعنتی انقد رمان خوبیه که نمی تونم زیاد کامنت بزارم و باید برم قسمت بعدی رو بخونم ولی ای کاش رمان هات رو خیلی طولانی کنی یا اگه نه تو این سبک ترسناک ادامه بدی خیییلییی رمان هات قشنگنننننن😀🥲💙