دوست داشتی؟
رمان ترسناک, رازآلود, رمان زمزمه در شب, نویسنده زهرا باقری

رمان زمزمه در شب

  • زبان فارسی
  • 48.7K 👁
  • 310 ❤️
  • 569 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان زمزمه در شب

در سکوت وهم‌آلود شب، رازی تاریک در دیوارهای یک خوابگاه قدیمی نهفته است. زمزمه‌های مرموز، سکوت را می‌شکنند و همه را به عمق چاهی پر از ترس و هراس می‌کشانند. با هر ناله‌ی شبانه، چیزی شوم‌ و تاریک از گذشته بیدار می‌شود و ساکنان خوابگاه را در گردابی از وحشت فرو می‌برد...

پارت اول

- بچه‌ها نیمرو می‌خورین یا املت؟
- مگه بین این دوتا فرقی هم هست؟
عباس که از کنارم رد شد با کفگیر زدم به پشتش و گفتم:
- تو یکی‌شون رب داره...
با صدای خنده ی مجتبی عصبی و خسته و کلافه کفگیر و کوبوندم رو گاز:
- آقا اصلاً من آشپزی نمی‌کنم، اگه خودتون بلدین بسم الله.
من که با ناراحتی نشستم رو تختم مجتبی گفت:
- چه زود بهت برمی‌خوره، اصلاً من خودم غذا رو درست می‌کنم، خوبه؟
بدون جواب، با اخم سرمو چرخوندم و یهو چشمم افتاد به مهدی که مظلومانه نشسته بود رو تخت و سرش تو کتابش بود.
چون حوصلم سر رفته بود با صدای بلند بهش گفتم:
- مهدی یکم از موهات بده می‌خوام به مادرم زنگ بزنم!
مجتبی و عباس با صدای بلند خندیدن.
مهدی گفت:
- هرهر، حداقل یه چیزی بگو واقعاً خنده‌دار باشه.
- خب هست، فقط کافیه یه نگاه تو آینه به خودت بندازی.
همین‌که به موهای فر و پرپشت مهدی اشاره کردم، اون با بی‌اعتنایی دوباره سرشو برد تو کتابش. کلا از غم دنیا فارق بود...
- من میگم یکی از کلاسهای فردا رو بپیچونیم.
عباس در تایید حرف من بلافاصله انگشت شستشو به نشونه ی تایید تکون داد. مهدی که چیزی نگفت.
مجتبی گفت:
- حرف الکی نزن، دفعه ی قبل که شما دوتا نیومدین استاد گفت تخفیف مخفیف درکار نیست، دیگه راهتون نمی‌ده!
- ولمون کن بابا، کدوم استادی می‌تونه منو راه نده؟ یه جوری آدمش می‌کنم که... نکن! مرض داری؟!
قندی که مهدی پرت کرد طرفم و دوباره پرت کردم سمت خودش که خورد به دماغ کشیدَش! بلافاصله سرشو از کتاب بلند کرد و عصبانی گفت:
- مشکل روانی داری؟!
- من یا تو؟ مگه شوخی دارم باهات که چیز میز پرت می‌کنی؟
- من پرت کردم؟!
- آره!
من و مهدی که کارمون از شوخی به بحث کشید مجتبی سیب زمینی پوست کندن و ول کرد و اومد جلو گفت:
- صلوات بفرستین بابا...
مهدی با همون خشم گفت:
- آخه داره مزخرف میگه!
- من مزخرف میگم؟!
من که از جام پریدم عباس با دهن پر سعی کرد جلومو بگیره. هرباری هم می‌گفت نکنین! زشته و فلان برنج شب قبل از دهنش می‌ریخت رو زمین. بدبخت غذا کوفتش شده بود!
مجتبی هم دیگه غذا رو بی‌خیال شده بود. دستاشو باز کرد جلوی ما دو تا و گفت:
- یه ذره خجالت بکشین، ناسلامتی دانشجوی مملکتین!
مهدی گفت:
- اینو به این یابو بگو که ول کن من نیست!
همین‌که کلمه ی یابو رو شنیدم دیگه چشمام جایی رو ندید! دستامو مشت کردم تا با تمام قدرت دندوناشو بریزم تو حلقش که با صدای ضربه ای که به پنجره خورد هر چهارتاییمون برگشتیم طرفش و بی‌حرکت ایستادیم.
صدا مثل برخورد سنگ به شیشه بود منتها دست کسی نمی‌رسید که بخواد به شیشه ی طبقه ی چهارم سنگ پرت کنه!
خیلی عادی پرسیدم:
- چی بود؟
و دست مشت شده ام کم‌کم باز شد.
مجتبی گفت:
- نمی‌دونم، حتماً پرنده ای چیزیه.
و بعد چند قدم رفت جلوتر و از پشت پنجره به حیاط خوابگاه نگاه کرد. پنجره ی اتاق ما جوری بود که بازش می‌کردی با یه بالکن کوچیکم مواجه می‌شدی، منتها اتاق جوری طراحی نشده بود که بتونی بری رو بالکن، مگر اینکه از پنجره واردش می‌شدی!
مونده بودم ساقی مهندس ساختمون کیه...
- اگه گوشت درست حسابی داره بیار تو کبابش کنیم!
فقط عباس بود که به شوخی من خندید. مجتبی که هنوز داشت به بالکن نگاه می‌کرد فقط گفت:
- نه، پرنده نیست!
و پنجره رو دوباره بست.
- پس شانس آورد پرواز کرد رفت وگرنه بعضیا گوشتشو به دندون می‌کشیدن!
به محض اینکه خواستم جواب تیکه ی مهدی رو بدم یهو یه چیزی مثل سنگ دوباره خورد به شیشه ی پنجره. این دفعه صداش انقدر بلند بود که هممون پریدیم!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان زمزمه در شب

  • نیلوفر آبی

    در پارت 110

    عالی بود ممنون این بار دوم دارم این رمانتون میخونم هرسه جلد سایه من وکوه آمین برای بار دوم خوندم ولذت بردم ممنون خانم نویسنده عزیز خیلی ممنون

    ۲ هفته پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خیلی خیلی ممنونم از لطفتون 🥹😍 خوشحالم دوسشون داری♥️♥️😍

    ۱ هفته پیش
  • فامی

    در پارت 90

    نهه دوستی سیاوشو جاوید خراب نشه لطفاا😭

    ۴ هفته پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    متاسفم...☹️☹️

    ۱ هفته پیش
  • فامی

    در پارت 50

    عاشق اینم از جاوید میترسن☺️

    ۴ هفته پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    🥲

    ۱ هفته پیش
  • Fami

    در پارت 40

    عهه امیرر🙄

    ۴ هفته پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    🥹♥️

    ۱ هفته پیش
  • نیلوفر آبی

    در پارت 700

    ممنون عالی بود خسته نباشید تشکر فراوان امیدوارم سیاوش پیداکنند

    ۲ هفته پیش
  • نیلوفر آبی

    در پارت 690

    ازسهیل بدم میاد چه توقعاتی داره سیاوش مهرداد عالین ممنون خسته نباشید واقعا بود

    ۲ هفته پیش
  • نیلوفر آبی

    در پارت 670

    ممنون خسته نباشید واقعا زیبا بود این پارت عالی بینظیر

    ۲ هفته پیش
  • نیلوفر آبی

    در پارت 650

    🤣🤣عالی بود طفلی سیاوش ممنون خسته نباشید

    ۲ هفته پیش
  • نیلوفر آبی

    در پارت 460

    از مهدی ولباس خوشم نمیاد ممنون بخاطر رمان زیباتون خسته نباشید خدا قوت

    ۲ هفته پیش
  • نیلوفر آبی

    در پارت 450

    عالیتر از همیشه بود خسته نباشید تشکر فراوان

    ۲ هفته پیش
  • نیلوفر آبی

    در پارت 390

    خیلی معرکه ست واقعا خسته نباشید ممنون

    ۲ هفته پیش
  • نیلوفر آبی

    در پارت 360

    عالی بود ممنون خسته نباشید گل کاشتید

    ۲ هفته پیش
  • نیلوفر آبی

    در پارت 260

    عالی بود ممنون خسته نباشید واقعا ممنون بابت رمان زیباتون خسته نباشید خدا قوت سلامت باشید

    ۲ هفته پیش
  • نیلوفر آبی

    در پارت 210

    سیاوش دوست دارم

    ۲ هفته پیش
  • نیلوفر آبی

    در پارت 180

    همشون عالیه نمیتونم انتخاب کنم چون همه شون دوست داشتم ممنون

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟