دوست داشتی؟
رمان سایه من جلد دوم از زهرا باقری دنیای رمان

رمان سایه ی من (جلد دوم)

  • زبان فارسی
  • 147.1K 👁
  • 545 ❤️
  • 607 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

میلاد بعد از کمک گرفتن از معصومی به خیال تموم شدن اتفاقات ترسناک زندگیش، از دختر مورد علاقه اش خواستگاری و سعی می‌کنه به زندگی عادی برگرده، اما خیلی زود می‌فهمه چند ماهی که بدون دردسر گذرونده آرامش قبل از طوفانه و قراره اتفاقات بدتر و ناگوارتری توی زندگیش بیوفته...

پارت اول

تو یه راه تاریک بودم... اولش همه‌جا واسم ناشناخته بود تا این‌که تکیه‌ی نزدیک خونه رو تشخیص دادم...
رنگ و حال آسمون نشون می‌داد که دم‌دمای صبحه، می‌تونستم صدای اذان و از بلندگوی مسجد آزادکلا بشنوم.
هیچ فکری نداشتم که چرا تو خیابون حتی یه چراغم روشن نیست و کسی واسه نماز نمی‌ره مسجد، تنها چیزی که می‌فهمیدم این بود که نباید بیشتر از این توی خیابون بمونم و رفتم سمت در خونه. قبل‌از این‌که من بتونم کلیدمو از توی جیبم در بیارم در خونه خودش برام باز شد!
تعجب نکردم و رفتم داخل حیاط و در و پشت سرم بستم. حیاط خونه‌ی پدربزرگم همون‌جوری بود که اولین‌بار دیده بودمش. مثل قبل، با این تفاوت که انگار هیچ زندگی درش جریان نداشت. هیچ صدایی شنیده نمی‌شد... نه صدای پرنده‌ها که تا قبل از اون همیشه و تو هر ساعتی آواز می‌خوندن، نه صدای فواره‌ای که تازه براش درست کرده بودیم، نه حتی صدای سگ و شغالایی که دم دمای صبح شروع می‌کردن به سر و صدا!
ترسیده بودم! قلبم تندتند می‌زد و همش از خودم می‌پرسیدم پس بابا کجاست؟ مهرداد و مینا کجان؟ته دلم خیلی نگرانشون بودم، همش حس می‌کردم اتفاق بدی براشون افتاده...
درست همین لحظه که افکار منفی توی سرم می‌چرخیدن، صدایی رو از توی خونه تشخیص دادم. انگار یکی داشت ظرفا رو جابه‌جا می‌کرد و توی خونه راه می‌رفت. با وجود دلهره‌ای که داشتم رفتم جلو. همش خدا‌خدا می‌کردم که مینا و بقیه توی خونه باشن.
از پله‌ها رفتم بالا و روی سکو ایستادم. از جایی‌که من ایستاده بودم و از پشت شیشه‌های رنگی پنجره چیزی تشخیص داده نمی‌شد؛ اما حالا صدای‌های دیگه‌ایم از تو اتاق شنیده می‌شد. صداهایی مثل جمع کردن رختخواب و جارو کشیدن...
یه دفعه با فکر این‌که مینا توی اتاق باشه ته دلم گرم شد و رفتم جلوتر و دستگیره‌ی در اتاق و کشیدم پایین؛ اما بلافاصله با ورود من سروصداها هم به طور هم زمان قطع شدن و تا به خودم اومدم دیدم تک‌وتنها ایستادم توی اتاق. همه‌چی مثل قبلش بود. مثل روزی که از اون‌جا رفته بودیم. حتی کنترل هم هنوز همون‌جایی بود که دفعه‌ی آخر گذاشته بودمش.
با دیدن اون صحنه ترسم چندین برابر شد و خواستم فوراً از اتاق برم بیرون که با بسته شدن در اتاق از جا پریدم.
در تاق با یک نیرویی که اصلاً نمی‌دونستم منبعش از کجاست بسته و قفل شد و من با وحشت رفتم سمتش و سعی کردم بازش کنم؛ اما نمی‌شد... درست همون موقع بود که سنگینی حضوری رو پشت سرم حس کردم و تو یه لحظه با یه قدرت عجیب پرت شدم روی زمین!
واسه یه لحظه اون‌قدر گیج بودم که هیچی نفهمیدم؛ اما بعد سایه‌ی تاریکی رو دیدم که داشت میومد سمتم. اون سایه جسم نداشت انگار فقط و فقط یه سایه بود؛ اما داشت بهم نزدیک می‌شد و من حس کردم که دستاش دور گردنم محکم شد و فشار داد. قشنگ می‌تونستم فشار دستاش و روی گردنم حس کنم. هنوزم جسمیتی وجود نداشت، هیچ صورتی در کار نبود که ببینمش، بااین‌حال گردنمو گرفته بود و بی رحمانه فشار می‌داد .حس می‌کردم دارم خفه می‌شم بدنم تکون می‌خورد و شونه‌هام داشت می‌لرزید، انگار یه نفر اونا رو گرفته بود و تکونشون می‌داد!
میلاد!
با شنیدن اون صدای آشنا بی‌اختیار دست از تقلا برداشتم. فشار دست هنوز واضح بود؛ اما حس حضور و نزدیکی مینا باعث شد دیگه تکون نخورم و بعد تو یک لحظه همه‌چیز از بین رفت. هم فشار اون دست، هم تصویر خونه‌ی پدربزرگم...
چند ثانیه‌ی بعد چشمامو باز کردم و صورت آشنایی رو نزدیک صورت خودم دیدم.
کسی که روم خم شده بود و صدام می‌کرد مینا بود. درحالی‌که من داشتم نفس‌نفس می‌زدم و عرق کرده بودم، دستشو روی پیشونیم می‌کشید تا آرومم کنه.
پس همش یه کابوس بود...خدایا پس این کابوسا کی می‌خواستن دست از سرم بردارن..؟
- بیا آب بخور!
فقط تا حدی که بتونم یکم آب بخورم سرمو بلند کردم و وقتی مینا لیوان و برد عقب دوباره سرمو انداختم روی بالش.
- ببخشید،تو رم بی‌خواب کردم...
- بخشیده می‌شی منتها وقتی مطمئن بشم خواب زن دیگه‌ایو نمی‌دیدی!
آروم خندیدم. مینا بهتر از هر کس دیگه‌ای از جزئیات خوابای من خبر داشت و خوب می‌فهمیدم که این‌جوری می‌خواد روحیم و عوض کنه.
- آره، الان که یکم بیشتر فکر می‌کنم می‌بینم یه زنم اون‌جا بود، خیلیم خوشگل بود! حتی هنوز یادمه که باهم...
- کوفت!
یه ضربه‌ی محکم خورد تو شونه‌ام و صورتم از درد جمع شد! مینا هیچ‌وقت تو زدن و شدت و قدرتش تعارف نمی‌کرد!
- تو که نذاشتی جملم و کامل کنم!
- به جاش دهنت و ببند!
مینا از حالتی که به طرفم خم شده بود جابه‌جا شد و صاف روی تخت خوابید. از نیم رخش می‌شد اخمش و دید.
حالا که حالم بهتر شده بود لبخندی زدم و این دفعه من از جام بلند شدم و دستامو گذاشتم تو طرف بالشش.
- می‌دونی که الان یه زاویه‌ی خوب واسه تلافی دارم!
- اوهوم... ولی گفتم که نذاشتی حرفمو کامل کنم و بگم اون دختر همیشه تو بودی و هستی!
- الان... گوشام باید مخملی بشه آره؟
- بستگی به خودت داره!
وقتی مینا اخماشو باز کرد و لبخند زد، با پشت دست پوست صورتش و کوتاه نوازش کردم و پرسیدم:
- خوابت که نمیاد؟
***
هشت ماه پیش!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

4.6 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 546 رای
5 ★
63%
4 ★
33%
3 ★
4%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان سایه ی من (جلد دوم)

  • ساجد

    در پارت 610

    خسته نباشی واقعا هر چی از جذابیت داستان بگم کم گفتم👌😘 فقط یه سوال اونی که اومد میلاد و نجات داد همون که خودشو شبیه پگاه کرده بود کی بود چون حس کردم میلاد شناختش؟

    ۳ روز پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خیلی لطف داری عزیزم ممنونم 🫶😍 نه آشنا نبود اون فقط بین هزاران نفرشون یکیشون یه ذره دل رحم بود نجاتش داد

    ۳ روز پیش
  • مهناز

    در پارت 610

    با افتخار بعد خوندن دوباره این فصل پرقدرت بریم برای فصل بعد

    ۲ هفته پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    😁🎀♥️

    ۲ هفته پیش
  • مهناز

    در پارت 370

    سیاوش نباشه نفله ان ایناا

    ۲ هفته پیش
  • مهناز

    در پارت 190

    هووفف خیلی وحشتناک بود واقعا،انگار نه انگار که اینارو قبلا خوندم😱😭

    ۲ هفته پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    باورم نمیشه سه سال از سایه ی من گذشته 🥲 ممنونم از لطف و حمایتت عزیزم 🥹🫶♥️

    ۲ هفته پیش
  • مهناز

    در پارت 340

    فقط سیاوش و رفیقشش

    ۲ هفته پیش
  • مهناز

    در پارت 240

    واای باغستون لعنتیی

    ۲ هفته پیش
  • مهناز

    در پارت 220

    یسس سیاوش خان وارد میشوند

    ۲ هفته پیش
  • مهناز

    در پارت 70

    جاان سیاوش وارد میشوود هرچی کراش دارین بزارین کنار که سیاوش اومد👌😎😎

    ۲ هفته پیش
  • مهناز

    در پارت 60

    شک ندارم علی بود👌

    ۲ هفته پیش
  • مهناز

    در پارت 20

    شروع ششد😬😬

    ۲ هفته پیش
  • بنده خدا

    0

    سلام خانم باقری محترم ایول داره قلمت توی ژانرخودت نمیگم تک هستی ولی جزو نوابغ هستی من که غرق میشم توی داستان عینا خودم توی صحنه می بی نم فقط گلایه دارم از رمان سرا این بحث سکه و..دیگه چیه قیمت بزنمثلا۳۰تومان کلک بکن هرکاری میکنم سکه نمیتونم دریافت کنم تایه رمان قشنگ بخونم رایگانها هم که فقط عشقی و

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خیلی خیلی ممنونم از این همه لطف و محبتتون🥹🌸🌸🙏🙏 فکرکنم پرداخت مستقیم هم داشته باشیم. دیگه نیازی به گرفتن سکه نیست، اینطور نیست؟ من در جریان نیستم دقیق

    ۲ ماه پیش
  • wolf

    در پارت 442

    سلام رمانت خییلی خوبه فقط زهرا جان میشه سن مهرداد و سیاوش مینا و میلادی بگیی؟

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    سلام عزیزم 🧡 ممنونم از لطفت 🥹😍 آخه خودمم یادم نمیاد سنشونو 😭😭😭😭🤣🤣🤣🤣

    ۲ ماه پیش
  • نجوا

    در پارت 240

    مهرداد بالا خره گفت بابا انقدر ذوق دارم که انگار بچه خودم زبون باز کرده

    ۱ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    تو زمزمه در شب تصمیم دارم از یه جایی کلا مهدی گفتن و از سرش بندازم 😂😂😂

    ۱ سال پیش
  • اسما

    در پارت 240

    ببخشید زمزمه در شب ب این رمان ربط داره؟!

    ۵ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    ربط خاصی نه، ولی امیرحسین و پیام یه کوچولو تو جلد دوم زمزمه در شب نقش دارن. مهرداد و مهدی هم دو جلد اول و دوم هستن♥️

    ۵ ماه پیش
  • محسن

    در پارت 611

    ینی برای بار چندمه میخونم هربار همون حس خفن بودن داره حتی کوه آمین و زمزمه در شب و حتی الان پیمان همشون خفنن میشه گف قلم خانم باقری خفنه ک اینجوری خفن شدن 😎

    ۵ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خیلی لطف دارین، باعث افتخاره همراهیتون 🥹🙏🧡

    ۵ ماه پیش
  • حانیه

    در پارت 610

    بشدتتتا رمانت عالیهههه کاملا ادم رو درگیر میکنه و غرق داستان میشی منتظر کارای دیگه اتم همینجور ادامه بده😁😍

    ۵ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خیلی ممنونم از حمایتت 🥹🥹😍😍 امیدوارم از بقیه شونم خوشت بیاد💞🥰 جلد سوم و کوه آمین و زمزمه در شب هم خوندی؟😎

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️