دوست داشتی؟
رمان سایه من جلد دوم از زهرا باقری دنیای رمان

رمان سایه ی من (جلد دوم)

  • زبان فارسی
  • 140.1K 👁
  • 517 ❤️
  • 590 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان ترسناک سایه ی من (جلد دوم)

میلاد بعد از کمک گرفتن از معصومی به خیال تموم شدن اتفاقات ترسناک زندگیش، از دختر مورد علاقه اش خواستگاری و سعی می‌کنه به زندگی عادی برگرده، اما خیلی زود می‌فهمه چند ماهی که بدون دردسر گذرونده آرامش قبل از طوفانه و قراره اتفاقات بدتر و ناگوارتری توی زندگیش بیوفته...

پارت اول

تو یه راه تاریک بودم... اولش همه‌جا واسم ناشناخته بود تا این‌که تکیه‌ی نزدیک خونه رو تشخیص دادم...
رنگ و حال آسمون نشون می‌داد که دم‌دمای صبحه، می‌تونستم صدای اذان و از بلندگوی مسجد آزادکلا بشنوم.
هیچ فکری نداشتم که چرا تو خیابون حتی یه چراغم روشن نیست و کسی واسه نماز نمی‌ره مسجد، تنها چیزی که می‌فهمیدم این بود که نباید بیشتر از این توی خیابون بمونم و رفتم سمت در خونه. قبل‌از این‌که من بتونم کلیدمو از توی جیبم در بیارم در خونه خودش برام باز شد!
تعجب نکردم و رفتم داخل حیاط و در و پشت سرم بستم. حیاط خونه‌ی پدربزرگم همون‌جوری بود که اولین‌بار دیده بودمش. مثل قبل، با این تفاوت که انگار هیچ زندگی درش جریان نداشت. هیچ صدایی شنیده نمی‌شد... نه صدای پرنده‌ها که تا قبل از اون همیشه و تو هر ساعتی آواز می‌خوندن، نه صدای فواره‌ای که تازه براش درست کرده بودیم، نه حتی صدای سگ و شغالایی که دم دمای صبح شروع می‌کردن به سر و صدا!
ترسیده بودم! قلبم تندتند می‌زد و همش از خودم می‌پرسیدم پس بابا کجاست؟ مهرداد و مینا کجان؟ته دلم خیلی نگرانشون بودم، همش حس می‌کردم اتفاق بدی براشون افتاده...
درست همین لحظه که افکار منفی توی سرم می‌چرخیدن، صدایی رو از توی خونه تشخیص دادم. انگار یکی داشت ظرفا رو جابه‌جا می‌کرد و توی خونه راه می‌رفت. با وجود دلهره‌ای که داشتم رفتم جلو. همش خدا‌خدا می‌کردم که مینا و بقیه توی خونه باشن.
از پله‌ها رفتم بالا و روی سکو ایستادم. از جایی‌که من ایستاده بودم و از پشت شیشه‌های رنگی پنجره چیزی تشخیص داده نمی‌شد؛ اما حالا صدای‌های دیگه‌ایم از تو اتاق شنیده می‌شد. صداهایی مثل جمع کردن رختخواب و جارو کشیدن...
یه دفعه با فکر این‌که مینا توی اتاق باشه ته دلم گرم شد و رفتم جلوتر و دستگیره‌ی در اتاق و کشیدم پایین؛ اما بلافاصله با ورود من سروصداها هم به طور هم زمان قطع شدن و تا به خودم اومدم دیدم تک‌وتنها ایستادم توی اتاق. همه‌چی مثل قبلش بود. مثل روزی که از اون‌جا رفته بودیم. حتی کنترل هم هنوز همون‌جایی بود که دفعه‌ی آخر گذاشته بودمش.
با دیدن اون صحنه ترسم چندین برابر شد و خواستم فوراً از اتاق برم بیرون که با بسته شدن در اتاق از جا پریدم.
در تاق با یک نیرویی که اصلاً نمی‌دونستم منبعش از کجاست بسته و قفل شد و من با وحشت رفتم سمتش و سعی کردم بازش کنم؛ اما نمی‌شد... درست همون موقع بود که سنگینی حضوری رو پشت سرم حس کردم و تو یه لحظه با یه قدرت عجیب پرت شدم روی زمین!
واسه یه لحظه اون‌قدر گیج بودم که هیچی نفهمیدم؛ اما بعد سایه‌ی تاریکی رو دیدم که داشت میومد سمتم. اون سایه جسم نداشت انگار فقط و فقط یه سایه بود؛ اما داشت بهم نزدیک می‌شد و من حس کردم که دستاش دور گردنم محکم شد و فشار داد. قشنگ می‌تونستم فشار دستاش و روی گردنم حس کنم. هنوزم جسمیتی وجود نداشت، هیچ صورتی در کار نبود که ببینمش، بااین‌حال گردنمو گرفته بود و بی رحمانه فشار می‌داد .حس می‌کردم دارم خفه می‌شم بدنم تکون می‌خورد و شونه‌هام داشت می‌لرزید، انگار یه نفر اونا رو گرفته بود و تکونشون می‌داد!
میلاد!
با شنیدن اون صدای آشنا بی‌اختیار دست از تقلا برداشتم. فشار دست هنوز واضح بود؛ اما حس حضور و نزدیکی مینا باعث شد دیگه تکون نخورم و بعد تو یک لحظه همه‌چیز از بین رفت. هم فشار اون دست، هم تصویر خونه‌ی پدربزرگم...
چند ثانیه‌ی بعد چشمامو باز کردم و صورت آشنایی رو نزدیک صورت خودم دیدم.
کسی که روم خم شده بود و صدام می‌کرد مینا بود. درحالی‌که من داشتم نفس‌نفس می‌زدم و عرق کرده بودم، دستشو روی پیشونیم می‌کشید تا آرومم کنه.
پس همش یه کابوس بود...خدایا پس این کابوسا کی می‌خواستن دست از سرم بردارن..؟
- بیا آب بخور!
فقط تا حدی که بتونم یکم آب بخورم سرمو بلند کردم و وقتی مینا لیوان و برد عقب دوباره سرمو انداختم روی بالش.
- ببخشید،تو رم بی‌خواب کردم...
- بخشیده می‌شی منتها وقتی مطمئن بشم خواب زن دیگه‌ایو نمی‌دیدی!
آروم خندیدم. مینا بهتر از هر کس دیگه‌ای از جزئیات خوابای من خبر داشت و خوب می‌فهمیدم که این‌جوری می‌خواد روحیم و عوض کنه.
- آره، الان که یکم بیشتر فکر می‌کنم می‌بینم یه زنم اون‌جا بود، خیلیم خوشگل بود! حتی هنوز یادمه که باهم...
- کوفت!
یه ضربه‌ی محکم خورد تو شونه‌ام و صورتم از درد جمع شد! مینا هیچ‌وقت تو زدن و شدت و قدرتش تعارف نمی‌کرد!
- تو که نذاشتی جملم و کامل کنم!
- به جاش دهنت و ببند!
مینا از حالتی که به طرفم خم شده بود جابه‌جا شد و صاف روی تخت خوابید. از نیم رخش می‌شد اخمش و دید.
حالا که حالم بهتر شده بود لبخندی زدم و این دفعه من از جام بلند شدم و دستامو گذاشتم تو طرف بالشش.
- می‌دونی که الان یه زاویه‌ی خوب واسه تلافی دارم!
- اوهوم... ولی گفتم که نذاشتی حرفمو کامل کنم و بگم اون دختر همیشه تو بودی و هستی!
- الان... گوشام باید مخملی بشه آره؟
- بستگی به خودت داره!
وقتی مینا اخماشو باز کرد و لبخند زد، با پشت دست پوست صورتش و کوتاه نوازش کردم و پرسیدم:
- خوابت که نمیاد؟
***
هشت ماه پیش!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان سایه ی من (جلد دوم)
  • نجوا

    در پارت 240

    مهرداد بالا خره گفت بابا انقدر ذوق دارم که انگار بچه خودم زبون باز کرده

    ۹ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    تو زمزمه در شب تصمیم دارم از یه جایی کلا مهدی گفتن و از سرش بندازم 😂😂😂

    ۹ ماه پیش
  • اسما

    در پارت 240

    ببخشید زمزمه در شب ب این رمان ربط داره؟!

    ۴ هفته پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    ربط خاصی نه، ولی امیرحسین و پیام یه کوچولو تو جلد دوم زمزمه در شب نقش دارن. مهرداد و مهدی هم دو جلد اول و دوم هستن♥️

    ۴ هفته پیش
  • محسن

    در پارت 611

    ینی برای بار چندمه میخونم هربار همون حس خفن بودن داره حتی کوه آمین و زمزمه در شب و حتی الان پیمان همشون خفنن میشه گف قلم خانم باقری خفنه ک اینجوری خفن شدن 😎

    ۱ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خیلی لطف دارین، باعث افتخاره همراهیتون 🥹🙏🧡

    ۱ ماه پیش
  • حانیه

    در پارت 610

    بشدتتتا رمانت عالیهههه کاملا ادم رو درگیر میکنه و غرق داستان میشی منتظر کارای دیگه اتم همینجور ادامه بده😁😍

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خیلی ممنونم از حمایتت 🥹🥹😍😍 امیدوارم از بقیه شونم خوشت بیاد💞🥰 جلد سوم و کوه آمین و زمزمه در شب هم خوندی؟😎

    ۲ ماه پیش
  • Rie

    در پارت 610

    دمت گرم خیلی خفن بود عاشقش شدم ففط تن این جلد دیگه از زبون مینا نوشته نشده بود ولی خفن بود خسته نباشی

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خیلی لطف دارین ممنونم، امیدوارم از ادامه ی رمانم خوشتون بیاد 🥹💛🙏

    ۲ ماه پیش
  • wolf

    در پارت 40

    دقیقا همین طوره که میگی مهدی کراشه ولعالمینه و مهرداد عشق لعالمین

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    🤭😁😆

    ۲ ماه پیش
  • kimi

    در پارت 610

    نویسنده ی عزیز بابت زحماتت ممنونم قلم زیبایی داری. داستانت همراه با پیش برد ژانر اصلیش به بهترین نحو، هیجان انگیز و کمدی هم بود، که از یک بعدی شدن داستان جلوگیری کرد. مشتاقانه منتظر خواندن ادامه ی داستان هستم.

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خداروشکر که دوسش داشتین، ممنونم از لطفتون 🌸🥰

    ۲ ماه پیش
  • Mbn

    در پارت 610

    مثل جلد اولش عالی و خیلی دلنشین بودددد😍♥️

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خیلی ممنونم از لطفت شما🥰🧡

    ۲ ماه پیش
  • هانا

    در پارت 610

    مرسی عزیزم بابت رمانت جلد دوم هم تموم شد میرم واسه جلد سوم .ب نظرم جلد دوم از جلد اول هم بهتر بود ❤️😘

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    لطف داری گلی ممنون از همراهیت🧡🫠

    ۲ ماه پیش
  • زینب خانم

    در پارت 610

    جلد دومم تموم کردمم واقعا یکی از بهترین رماناییه که تاحالا خوندم پرفکت بی نظیر و بالای 100بار جلد دومو از اول تا اخر خوندم محشر بودن😭💗

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خییییییلی ممنونم 🥹🥹🥹🥹😍😍🙏 امیدوارم از خوندن بقیه ی رمان هامم همینقدر خوشت بیاد 😍🙏

    ۲ ماه پیش
  • مبینا

    در پارت 610

    جلد دوم برام خیلی جذاب تر از جلد اول بودش. وسطای جلد اول یه مدت داستان رو ول کردم چون احساس میکردم یه حالت تکراری پیدا کرده که همش میترسن ولی کاری ازشون برنمیاد. ولی تو جلد دوم هر لحظه اش برام جذاب بودد پشت سر هم خوندمشون😍ممنون از نویسنده عزیز این رمان جذاب

    ۳ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خود من اوایل جلد اول یکم برام خوندنش سخته چون باید یه مقدمه برای شروع می‌نوشتم ولی بعدش و دوست دارم، از اونجایی که مهدی و پسراش میان

    ۳ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خیلی ممنونم از حمایتت🥹🙏🦋

    ۳ ماه پیش
  • مبینا

    در پارت 610

    ممنون از تو به خاطر احترامی که برای مخاطبت قائلی و جواب نظرات رو تا جایی توان داری میدی✨

    ۳ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    عزیزی 🌸 وظیفمه گلی❤️🧡🦋

    ۳ ماه پیش
  • مبینا

    در پارت 80

    از مهدی خوشم میاد. این که شخصیتش شبیه نقش کلیشه ای که پدرها تو داستان ها معمولا دارن نیست برام جالبه😁

    ۳ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    من چند ساله رمان نمی‌خونم معمولاً چه سبکین؟

    ۳ ماه پیش
  • مبینا

    در پارت 80

    کلا این مدلین که حمایتگر و عاقلن و...مهدی با این که حمایتگره اما یه سری رفتارهای بد رو هم داره. همینش برام جالبه😂 کلا شخصیتش یه جوریه که به اندازه مهرداد و ...که جوونن برام جالبه😂

    ۳ ماه پیش
  • مبینا

    در پارت 140

    من جا محمد بودم نمیذاشتم دخترم با کسی که جنا دنبالشن ازدواج کنه. میلاد شانس اورده که محمد پدرزنشه😂

    ۳ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    دقیقاً منم بودم تا اوضاع اوکی نمیشد اجازه نمیدادم🫣

    ۳ ماه پیش
  • مبینا

    در پارت 600

    آخی فقط این جاش که مهرداد هر بار اسم ماهیر رو میشنوه عصبی میشه😂 این دو پارت برام خیلی جذاب بودد

    ۳ ماه پیش
  • مبینا

    در پارت 450

    مینا❌ آرامبخش✅

    ۳ ماه پیش
  • Dark dreamer

    در پارت 70

    اخ جون جن گیرمون اومد

    ۶ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    😂😂😂

    ۶ ماه پیش
  • مبینا

    در پارت 70

    آخی این بار اولیه که میدونست جنه اما خودش رفت پیشش😍😂

    ۳ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟