دوست داشتی؟
رمان ترسناک زمزمه در شب جلد دوم اثر زهرا باقری

رمان زمزمه در شب (جلد دوم)

  • زبان فارسی
  • 37.6K 👁
  • 126 ❤️
  • 621 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان ترسناک زمزمه در شب (جلد دوم)

همه‌چیز با ناپدید شدنش شروع شد. کسی نگفت کجا رفت... فقط گفتن «گم شد». اما حقیقت، چیزی ورای گم شدن بود. قدم گذاشتن تو دل تاریکی، برای نجات، یا شاید... برای گم شدن دوباره. چیزی که تو سایه‌ها زندگی می‌کنه، حالا بیداره...

پارت اول

وسط پُک زدن به پنجمین نخ سیگار بودم که دو تا تق آروم خورد به در. برخلاف چهارماه گذشته بدون اینکه دستپاچه بشم و بخوام جایی رو واسه خاموش کردن و قایم کردن سیگارم پیدا کنم، خیلی آروم گفتم:
- بفرما.
همونطور که انتظار داشتم این مهدی بود که بلافاصله در اتاقمو باز کرد و وارد شد. همین‌که چشمش به سیگار توی دستم افتاد یه لحظه مکث کرد؛ اما بعد فقط در و آروم بست و رفت روی تختم نشست. وقتی دقت کردم متوجه شدم داره زیرلب حرف میزنه. حرف هم که نه، احتمالاً داشت فحش هایی می‌داد که سعی داشت جلوشونو بگیره و نمی‌شد.
بدون اینکه بهش توجهی نشون بدم دوباره چرخیدم و رو به پنجره ایستادم. از اون زاویه می‌تونستم اتاق علی رو ببینم ولی خبری از خودش نبود. دو روزی می‌شد که ندیده بودمش، ظاهراً هنوزم داشت به تلاش بیهوده اش ادامه می‌داد...
- آخ!
با ضربه‌ی محکمی که کاملاً ناگهانی به پشت گردنم خورد با عصبانیت و ناباوری برگشتم عقب. همین‌که چشمم به مهدی افتاد متوجه شدم که اون از منم عصبانی‌تره!
- پدرسگ فکر کردی وقتی هیچی بهت نمی‌گم معنیش اینه که هیچی حالیم نمی‌شه؟!
- چی می‌گی مهدی؟ چته؟!
- مهدی و زهرمار! من به تو نگفتم حق نداری توی این خونه از این کارا بکنی؟
- اینو کسی باید بگه که خودش سابقه‌ی درخشانی نداشته باشه، محض اطلاع از خودت یاد گرفتم!
به‌محض این‌که مهدی دوباره دستشو بلند کرد تا این دفعه بزنه تو صورتم فوراً جاخالی دادم و دور زدم تا ازش فاصله بگیرم. بعد از یه مدت طولانی این اولین باری بود که داشت عصبانیتشو به طور واضح نشون می‌داد. مهدی همون‌طور که میومد سمتم با حرص گفت:
- فکر کردی اگه سیگارای کل مغازه‌های این شهر و خالی کنی تأثیری تو پیدا شدن رفیقت داره؟ نه! بدبخت فقط معتاد می‌شی میوفتی تو جوب تهش این من و میلادیم که باید جمعت کنیم.
- من نیازی ندارم کسی جمعم کنه، بازم یادآوری می‌کنم که همه ی این کارا رو از خودت یاد گرفتم. مگه جنابعالی نبودی که هر اتفاقی میوفتاد سیگارتو روشن می‌کردی؟ و فکرنکن اون شیشه رو هم ندیدم! جریان اون زنه هم...
همین‌که اومدم جملمو کامل کنم مهدی با دو سه قدم بلند رسید بهم! دیگه فرصتی برای خالی کردن خودم باقی نموند و همه ی حرفایی که دلم می‌خواست تو روش بزنم و برگردوندم تو دلم. با یک جهش سریع در اتاقو باز کردم و ازش رفتم بیرون. ازاون‌جایی‌که مهدی داشت پشت سرم میومد حتی یه ثانیه هم معطل نکردم. بدون برداشتن سوئیچ یا موبایلم از خونه زدم بیرون و وارد کوچه شدم. همین‌که ده قدمی از خونه فاصله گرفتم مهدی داد زد:
- هرجا می‌خوای فرار کن، اگه تا یه ساعت دیگه دستم بهت نرسید اسمم مهدی نیست!
از ترس این‌که مهدی با ماشینش بیفته دنبالم حتی یه ثانیه هم معطل نمی‌کردم. یا باعجله قدم برمی‌داشتم، یا چند ثانیه‌ای رو می‌دویدم طرف جاده ی اصلی.
خودمم نمی‌دونستم دارم کجا می‌رم. امیرحسین و پیام که برای کاری که نمی‌دونستم چیه از شهر رفته بودن بیرون، علی هم که در دسترس نبود، تنها کسایی که باقی میموندن سهیل و میلاد بودن. اگه می‌رفتم خونه ی میلاد به احتمال نود درصد مهدی پیدام می‌کرد، پس سهیل تنها گزینه ی مناسب بود.
به‌احتمال زیاد اصلاً نمی‌تونست فکرشو بکنه. بهترین کار همین بود که برم پیش سهیل، چون اگه کاری غیر از این انجام می‌دادم باید یه فاتحه واسه ی خودم می‌خوندم.
بدجوری تو روی مهدی ایستاده بودم، هرچند که حق با من بود. این اولین باری بود که اونجوری باهاش حرف زده بودم، برای همینم از عکس‌العمل های بعدیش می‌ترسیدم. معمولاً این میلاد بود که حرفش و با هر زور و زحمت به کرسی می‌نشوند. تقریباً همیشه تو تمام اون سال‌ها این اون بود که پای حرفاش میموند و اشتباهات مهدی رو به روش می‌آورد، ولی من داشتم برای اولین‌بار این حس و تجربه می‌کردم، حس قدرتی که با پشیمونی و ترس همراه بود. نمی‌دونم اگه برمی‌گشتم به عقب بازم همون حرفا رو بهش می‌زدم یا نه، تنها چیزی که خوب درک می‌کردم این بود که من چه شجاع چه ترسو باید تا جایی‌که می‌تونستم از مهدی فاصله می‌گرفتم، حداقل تا وقتی‌که عصبانیتش فروکش کنه!
خوشبختانه توی جیبم به‌اندازه ای پول بود که خودمو برسونم دم خونه ی سیاوش، یعنی جایی‌که درحال حاضر سهیل توش زندگی می‌کرد که البته به خواست من بود. مطمئنم که اگه سیاوشم پیداش می‌شد به‌هیچ‌وجه اجازه نمی‌داد سهیل به خاطر نجات جونش شب و روز و تو هتل‌های مختلف بگذرونه. این جمله رو بارها و بارها برای سهیلم تکرار کرده بودم و شک نداشتم که حقیقت داره. سیاوش با وجود همه ی رفتارهای عجیب و اعتقادات متفاوتش به هرکسی که می‌تونست به هر شکلی کمک می‌کرد.
با یادآوری خاطراتمون برای چندمین بار آهی کشیدم و حس کردم که هنوزم نیاز شدیدی به کشیدن سیگار دارم، برای همینم بلافاصله کلید انداختم و باعجله وارد حیاط شدم.
همین که خواستم در حیاط و پشت سرم ببندم ناخودآگاه چشمم افتاد به ماشینی که از کوچه رد میشد و رانندشم زن بود. یه زن با موهای قرمز روشن!
با دیدنش تصویر مبهمی از کابوسام زنده شد. کابوس عجیبی از یه زن با موهای بلند قرمز و پیراهن سیاهی که از ته یه کوچه ی تاریک و باریک بهم نزدیک می‌شد و بارها سعی کرده بود باهام حرف بزنه...
- مهرداد؟
با شنیدن صدای سهیل افکاری که داشتن منو تو خودشون غرق میکردن، مثل چند تا ابر گرفته و سیاه رفتن کنار و منظره ی اطرافم واضح تر شد.
- بله؟
- اینجا چیکار می‌کنی؟
وقتی برگشتم دیدم سهیل تنهایی نشسته رو تاب وسط حیاط. قبل از اینکه برم پیشش در حیاط و بستم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان زمزمه در شب (جلد دوم)
  • Velora

    در پارت 760

    خیلی عالی بود من فقط نمیدونم چرا بعضی ادمای فاز دار با میلاد مشکل دارند درحالی که خیلی کارکتر های این رمان اخلاق های واقعی تری نشون میدن و اگه میلاد شک و تردید گاهی رو کسی یا حتی دوست نداشت هم نشینی کنه،واقعا چیز عادی هست.من از همه کارکتر های رمان خوشم میاد و همشون جالبند.قلمت مانا نویسنده عزیز💙🛐

    ۳ هفته پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خیلی خیلی ممنونم از لطفتون🥹❤️🙏 به نظر منم میلاد بیچاره خیلیم غیر نرمال نیست خب گاهی پیش میاد که آدم چنین واکنش هایی نشون بده🥲🌸

    ۳ هفته پیش
  • شیوا

    در پارت 740

    واقعا این شیش جلد مجموعه مورد علاقم باشن

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    ممنونم از لطفت 🥹💛🌸

    ۲ ماه پیش
  • شیوا

    در پارت 230

    جلد دوم واقعا هیجان خاصی داره اما کنار هیجان دلم برای سیاوش هم تنگ شده

    ۲ ماه پیش
  • نیل

    در پارت 60

    جمع دوستان جمعه به به سیاوش چه دوست داره ها

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    من یه دونه شم ندارم، منو ببرن دیگه بردن تموم میشه می‌ره😂

    ۲ ماه پیش
  • نیل

    در پارت 60

    منم کسی رو ندارم اتفاقا ببرنم رفتم دیگه😂😂

    ۲ ماه پیش
  • نیل

    در پارت 190

    کسی ازشون نمیره خوبه طاقت ندارم واقعا ولی ای جاوید گور به گور بشی بچه رو کجا بردی آخه اصلا چطور نگهش داشته

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    از اونجایی که خود من بعد از هر بار مردن یه شخصیت تو رمان ها تا سال ها به یادش افسرده بودم، خودم دیگه هیچوقت این کارو تکرار نمیکنم واسه این مجموعه ها🥲

    ۲ ماه پیش
  • نیل

    در پارت 190

    دقیقا منم مرگ شخصیت ها برام خیلی دردناکه

    ۲ ماه پیش
  • نیل

    در پارت 230

    وای ننه چقدر بد😂😂😂😂چه حس بدی داشت

    ۲ ماه پیش
  • نیل

    در پارت 50

    واقعا فکر کردن بهش هم خیلی سخته دوستت رو ببرن و ندونی کجاس واقعا وحشتناکه بیچاره مهرداد مشخصه چقدر سیاوش رو دوست داره

    ۲ ماه پیش
  • نیل

    در پارت 40

    شاید این مو قرمزه بدونه سیاوش کجاس البته شاید هم ندونه ولی عجیبه

    ۲ ماه پیش
  • نیل

    در پارت 30

    یعنی چی این زنه کیه دیگه

    ۲ ماه پیش
  • مبینا

    در پارت 740

    من عاشق هر جلد شدم همین ترس هیجان ریتم داستان همش باعث جذب شدن میشه

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    عزیزم لطف داری🥹♥️ ممنون از کامنت های زیبا و حمایتت 😍🌸

    ۲ ماه پیش
  • مبینا

    در پارت 230

    جلد دوم والا هیجانش یه اول دیگه است 😊

    ۲ ماه پیش
  • مبینا

    در پارت 230

    جلد دوم والا هیجانش یه اول دیگه است 😊

    ۲ ماه پیش
  • wolf

    در پارت 71

    من نمیتونم سکه ای بخونم 🥺🥺🥺

    ۳ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    پرداخت مستقیم هم داره فکر کنم 💛🙏

    ۳ ماه پیش
  • Yalda

    0

    عشقم نمیشه بی زحمت یه پیگیری کنی ببینی رمان جدیدت کی می ره رو سایت ؟

    ۳ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    همین الان منتشر شد عزیزم 🥰♥️

    ۳ ماه پیش
  • Dora

    1

    سلام زهرا جون رمانت کی میاد؟

    ۳ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    سلام عزیزم 🧡 تو صف انتشاره، به زودی انشاالله 💛

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟