پیمان به قلم زهرا باقری
پارت پنجاه و نهم :
دیدن مردی به اون سن و سال تو اون جاده ی خلوت که شک نداشتم سال تا سال هیچ آدمیزادی ازش رد نمیشه خیلی عجیب بود، اونقدر که یه لحظه به این فکر کردم که شاید اونم آدم نباشه...
- پشت سرم بیا...
- شما کی هستی؟
لحن جدی و مصمم من باعث اون پیرمرد دوباره بچرخه به طرفم. واسه دو سه ثانیه به موجوداتی که پشت سرم ایستاده بودن زل زد و گفت:
- تیلر من پایین جاده ست، خونه امم تو امام زاده...
چشمای قهوه
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا باقری | نویسنده رمان
نه متاسفانه تهش به هر طریقی حالشو میگیرن 😁
۱۶ ساعت پیشمیم
1تازه داشتم فکر می کردم چقدر شجاعه علیرضا،فقط تا دیدن آقا دووم آورد 🤭
۵ روز پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
بدبخت دل و روده اش ریخت بهم☹️
۱۶ ساعت پیشNegar
2دارم فکر میکنم اگه ایمان علیرضا رو هدف گرفتن و فلان، اگه بیان سراغ من کافر که همون اول میکشنم😂
۵ روز پیشگولوو
0خدا نکشتت 🤣🤣
۴ روز پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
دور از جون😆♥️
۱۶ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

میم
1یعنی ممکنه علرضا اگه پیش پیمان و آقا بمونه حتی اگه اون شخص بمیره،باز زنده بمونه 🤔🙏🏻