پیمان به قلم زهرا باقری
پارت پنجاه و هشتم :
با همین افکار نه چندان دلگرم کننده، قدرت کمی به پاهام برگشت و با وجود گرفتگی شدید کمرم سرجام ایستادم. سرم یکم گیج میرفت و روشن نشدن هوا باعث میشد هر چند ثانیه پاهای برهنه ام بره روی سنگ ریزه های تو جاده. انگشتام از شدت سرما خشک شده بود، ولی نمیتونستم صبر کنم. اگر حالا و اون لحظه دودل میشدم مرگم حتمی بود.
من نمیتونستم اینجوری بمیرم. اینو هر ثانیه به خودم میگفتم. من هنوز به مامان نگف
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا باقری | نویسنده رمان
خیلی خیلی ممنونم از لطفت گلی🥹🥹🥹♥️♥️
۲ روز پیشمیم
2اوه،چه شجاع شده علیرضا،واقعا تاثیر داشت،هیچ کاری نتونست بکنه،فقط این دو روز البته 😱🙏🏻
۷ روز پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
علیرضا نسبت به مهرداد یا امیرحسین خیلی روحیه ی بهتری داشت وگرنه تا همینجا شم نمیتونست تحمل کنه
۲ روز پیشمیم
1الان یعنی تو این ناکجا آبادی که علیرضارو آوردن یه انسان شجاع پیدا شد که کمکش کنه ؟ 😮
۷ روز پیش
لطفا صبر کنید...

مرضیه
2ممنون خانوم گل بازم تولدت مبارک 🥰😘😘